ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا کیماسی
علیرضا کیماسیمشاور کسب‌وکار ، برندینگ و استراتژیست محتوا
علیرضا کیماسی
علیرضا کیماسی
خواندن ۱۴ دقیقه·۵ ساعت پیش

استراتژی‌های بازاریابی هدفمند: چطور با تمایز و تمرکز به موفقیت برسیم؟

استراتژی‌های بازاریابی هدفمند: چطور با تمایز و تمرکز به موفقیت برسیم؟ - علیرضا کیماسی
استراتژی‌های بازاریابی هدفمند: چطور با تمایز و تمرکز به موفقیت برسیم؟ - علیرضا کیماسی

مقدمه

در سپیده‌دم دنیای مدرن تجارت، جایی که تلاطم‌های اقتصادی و تغییرات تکنولوژیک مانند امواجی سهمگین بر پیکره کسب‌وکارها می‌کوبند، زنده ماندن دیگر یک مهارت نیست، بلکه یک معجزه است. اما در این اقیانوس بی‌کران و گاه بی‌رحم، تفاوت فاحشی میان کسانی که «صرفاً پارو می‌زنند» و کسانی که «هدایت می‌کنند» وجود دارد. استراتژی، همان قطب‌نمای خاموشی است که در دستان ناخدایان هوشمند قرار دارد؛ در حالی که دیگران با تمام توان در قایقی سوراخ پارو می‌زنند و گمان می‌کنند سخت‌کوشی به تنهایی آن‌ها را به ساحل نجات می‌رساند.

بسیاری از مدیران امروز در تله‌ای مرگبار به نام «تله فعالیت» گرفتار شده‌اند. آن‌ها تصور می‌کنند هرچه بیشتر بدوند، هرچه بیشتر محتوا تولید کنند، هرچه بیشتر بیلبورد اجاره کنند و هرچه بیشتر در شبکه‌های اجتماعی هیاهو به راه بیندازند، به موفقیت نزدیک‌تر می‌شوند. اما حقیقت تلخ و عریان این است: فعالیت بدون استراتژی، چیزی جز «نویز گران‌قیمت» نیست. استراتژی تپش قلب خاموش برندی است که از مرگ امتناع می‌ورزد. استراتژی یعنی قاطعیت در تصمیم‌گیری؛ یعنی داشتنِ جرئتِ انتخاب.

در بازاری که شباهت‌ها بیداد می‌کند و رقبا مانند سایه به دنبال کپی‌برداری از یکدیگرند، تنها راه نجات از گمنامی، «تمایز» است. اگر شما هم مثل بقیه باشید، بازار شما را با خط‌کش «قیمت» می‌سنجد و جنگ قیمت، قتلگاه حاشیه سود و گورستان برندهای اصیل است. استراتژی نه یک واژه لوکس آکادمیک، بلکه ضرورت بقاست. استراتژی به ما می‌آموزد که چگونه از «آنتروپی سازمانی» جلوگیری کنیم و انرژی محدود خود را بر نقاطی متمرکز کنیم که بیشترین اهرم فشار را ایجاد می‌کنند. پیش از آنکه وارد هزارتوی تاکتیک‌ها شویم، باید از خود بپرسیم: آیا ما واقعاً می‌دانیم به کجا می‌رویم یا فقط به خاطر ترس از ایستادن، در حال دویدن هستیم؟


کالبدشکافی حرکت و جهت: تفاوت بنیادین تاکتیک و استراتژی

یکی از بزرگترین تراژدی‌های مدیریتی در زیست‌بوم کسب‌وکار ما، خلط مبحث میان «حرکت» و «جهت» است. مدیران بسیاری را دیده‌ام که با افتخار از لیست بلندبالای فعالیت‌های روزانه خود صحبت می‌کنند، اما وقتی از آن‌ها می‌پرسم این فعالیت‌ها قرار است سازمان را در پنج سال آینده به کجا برساند، با سکوتی ابهام‌آمیز روبرو می‌شوم. این همان تفاوت بنیادین میان تاکتیک و استراتژی است.

بیایید به صفحه شطرنج نگاه کنیم. یادگیری حرکات مهره‌ها، اینکه اسب چگونه ال‌مانند می‌پرد یا فیل در چه مسیر قطری حرکت می‌کند، بیش از ۵ دقیقه زمان نمی‌برد. این‌ها «تاکتیک» هستند؛ ابزارهایی برای حرکت. اما یادگیری «هنر پیروزی»، یعنی دانستن اینکه چه زمانی باید یک مهره ارزشمند را قربانی کرد تا مات نهایی اتفاق بیفتد، ممکن است یک عمر طول بکشد. این «استراتژی» است. در دنیای بازاریابی، پست گذاشتن در اینستاگرام یا خرید فضای تبلیغاتی، یادگیری حرکت مهره‌هاست؛ اما اینکه چرا این محتوا تولید می‌شود و کدام قلب را هدف قرار داده است، روح استراتژی است.

اجازه دهید داستانی را برایتان بازسازی کنم که عمق این فاجعه را نشان می‌دهد. تصور کنید در ایستگاه قطاری شلوغ ایستاده‌اید. ناگهان سوت قطار به صدا درمی‌آید و چرخ‌ها شروع به حرکت می‌کنند. سه نفر، وحشت‌زده از جا مانده‌اند و با تمام توان به دنبال قطار می‌دوند. نفر اول که تنومند و پرسرعت است، پس از تلاشی جان‌فرسا، لبه میله را می‌گیرد و خود را به درون واگن پرتاب می‌کند. او برنده به نظر می‌رسد، درست است؟ اما یک پرسش حیاتی باقی می‌ماند: آیا او اصلاً می‌داند این قطار به کجا می‌رود؟ شاید این قطار او را به تبعیدگاهی می‌برد که هرگز نمی‌خواست ببیند. بسیاری از مدیران ما دقیقاً همین‌گونه‌اند. آن‌ها به دنبال «قطار بازار» می‌دوند، فقط چون می‌بینند بقیه در حال دویدن هستند. آن‌ها حرکت دارند، اما جهت ندارند.

استراتژی در واقع نقش یک «فیلتر» بی‌رحم را ایفا می‌کند. فیلتری که به شما می‌گوید به کدام پیشنهاد همکاری وسوسه‌انگیز «نه» بگویید و کدام بخش از بازار را نادیده بگیرید. بدون استراتژی، سازمان دچار «تصلب تاکتیکی» می‌شود؛ یعنی آنقدر درگیر انجام درست کارها می‌شود که فراموش می‌کند آیا در حال انجام کارهای درست هست هم یا خیر. برای خروج از این لوپ بی‌پایان، باید ابتدا بفهمیم چرا تفکر استراتژیک در میان مدیران ما تا این حد نایاب است.


آسیب‌شناسی تفکر استراتژیک در زیست‌بوم کسب‌وکار ایران

در فضای کسب‌وکار ایران، ما با پدیده‌ای خطرناک به نام «مدیریت واکنش‌گرا» روبرو هستیم. اکثر مدیران به جای اینکه معمار بازی خود باشند، مهره‌ای در بازی رقبا هستند. رقیب قیمت را می‌شکند؟ ما هم می‌شکنیم. رقیب کمپین جایزه می‌گذارد؟ ما هم می‌گذاریم. این یعنی سازمان شما نه توسط شما، بلکه توسط کوچکترین حرکت رقیب مدیریت می‌شود. این فقدان استقلال فکری، ناشی از نادانی استراتژیک است.

این نادانی باعث می‌شود مدیران در جنگ‌های اشتباه، خون سازمان را هدر بدهند. گاهی ما وارد نبردی با یک غول تجاری می‌شویم که منابعش هزار برابر ماست. این مبارزه نیست، خودکشی است. مثل این است که یک قایق تفریحی بخواهد با یک ناو هواپیمابر پهلو به پهلو بجنگد. از سوی دیگر، افتادن در دام رقابت با رقبای فرومایه و سطح پایین نیز نوع دیگری از نادانی است. وقتی با کسی که در سطح شما نیست می‌جنگید، ناخودآگاه استانداردهای خود را پایین می‌آورید تا با او هم‌تراز شوید.

تفکر استراتژیک یعنی تعیین اینکه «کجا بجنگیم و کجا نجنگیم». در عصری که حجم تولید محتوا و هیاهوی تبلیغاتی به سقف رسیده است، فعالیت‌های پراکنده دیگر اثری ندارند. این «جهت‌گیری قاطع» سازمان است که مشخص می‌کند آیا مشتریان وفادار با شما هم‌سفر می‌شوند یا خیر. برای رسیدن به این ثبات، باید بر دو ستون اصلی تکیه کرد: تمایز و تمرکز.


ستون اول: تمایز؛ فرار از سیاهچاله «کالایی شدن»

بزرگترین سرطانی که یک کسب‌وکار را از درون متلاشی می‌کند، پدیده‌ای به نام «کالایی شدن» است. این اتفاق زمانی می‌افتد که محصول یا خدمت شما در ذهن مشتری هیچ تفاوتی با رقیب ندارد. وقتی مشتری از خود می‌پرسد: «این محصول با محصول دیگری چه فرقی دارد؟» و پاسخی نمی‌یابد، شما رسماً وارد سیاهچاله شده‌اید. در این نقطه، تنها فاکتور تصمیم‌گیری مشتری «قیمت» است و این آغاز پایان شماست.

جنگ قیمت، کثیف‌ترین بازی در دنیای تجارت است. وقتی برای جذب مشتری قیمت را پایین می‌آورید، در واقع در حال ارسال یک دعوت‌نامه برای مشتریانی هستید که من آن‌ها را «مشتریان دوزاری» می‌نامم. این‌ها مشتریانی هستند که به هیچ برندی وفادار نیستند؛ آن‌ها فردا با هزار تومان تخفیف بیشتر، شما را رها می‌کنند. این مشتری نه تنها سودی برای شما ندارد، بلکه با توقعات بیجا و انرژی که از تیم پشتیبانی می‌گیرد، سازمان شما را به زانو درمی‌آورد. کسی که نتوانسته ارزش را در زندگی خود تشخیص دهد، چگونه می‌تواند باعث رشد و تعالی شرکت شما شود؟

تمایز واقعی، چیزی بسیار عمیق‌تر از تغییر رنگ بسته‌بندی یا اضافه کردن یک آپشن تزیینی است. تمایز یعنی ایجاد یک «استحاله در تجربه و ذهنیت مشتری». اگر شما دستگیره یک فنجان را جابجا کنید اما این تغییر هیچ گرهی از مشکلات مشتری باز نکند، شما متمایز نشده‌اید؛ فقط احمق به نظر رسیده‌اید! تمایز باید در قلب «ارزش پیشنهادی» (Value Proposition) شما ریشه داشته باشد.

ارزش پیشنهادی یعنی پاسخی قاطع به این سوال: «چرا باید از میان هزاران گزینه، شما را انتخاب کنم؟». این ارزش می‌تواند در سرعت فوق‌العاده، در خدمات پس از فروشِ بی‌نظیر، یا در حل دردی باشد که رقبای شما حتی از وجود آن بی‌خبرند. وقتی ارزش پیشنهادی بالا باشد، مشتری نه تنها قیمت بالاتر را می‌پذیرد، بلکه با افتخار آن را پرداخت می‌کند و می‌گوید: «می‌ارزد!». این واژه «می‌ارزد»، مقدس‌ترین واژه در ادبیات استراتژی بازاریابی است. اما تمایز بدون تمرکز، مانند نوری است که در فضا پخش می‌شود و هیچ جمی را نمی‌سوزاند.


ستون دوم: تمرکز؛ قدرت «نه» گفتن

بسیاری از مدیران از واژه «تمرکز» می‌هراسند. آن‌ها در ناخودآگاه خود، تمرکز را مساوی با محدودیت و از دست دادن فرصت‌ها می‌بینند. اما در روانشناسی استراتژی، تمرکز به معنای «اوج قدرت» است. تمرکز یعنی هنر والای «قربانی کردن». شما باید با شجاعت، بخش بزرگی از بازار را قربانی کنید تا بتوانید بر یک قلمروی خاص سلطه مطلق پیدا کنید.

قانون نانوشته بازار می‌گوید: «کسی که می‌خواهد برای همه، همه چیز باشد، در نهایت برای هیچ‌کس، هیچ چیز نخواهد بود.» وقتی سعی می‌کنید تمام سلیقه‌ها را راضی کنید، برند شما رقیق می‌شود و هویتتان رنگ می‌بازد. استراتژی تمرکز یعنی داشتن انضباط آهنین برای انتخاب یک «نیچ مارکت» (Niche Market)؛ جایی که می‌توانید بالاترین پرفورمنس را داشته باشید و به رهبر بی‌رقیب آن تبدیل شوید.

تصور کنید منابع سازمان شما (بودجه، زمان، نبوغ تیمی) مانند یک لامپ ۱۰۰ وات است. این لامپ می‌تواند یک اتاق کوچک را کمی روشن کند. اما اگر همین انرژی را از طریق یک لنز لیزری متمرکز کنید، می‌تواند از سخت‌ترین فولادها هم عبور کند. تمرکز لیزری بر «مشتری ایده‌آل»، باعث می‌شود صدای شما در میان همهمه کرکننده بازار، مانند شیپور جنگ شنیده شود.

بسیاری از شرکت‌های تولیدکننده ابزار یا صنعت ساخت‌وساز در ایران، مدام در حال درجا زدن هستند چون می‌خواهند تمام بازار از شمال تا جنوب را پوشش دهند. اما برندهای ماندگار، آن‌هایی هستند که جرئت کرده‌اند به بخش‌هایی از بازار «نه» بگویید. این «نه» گفتن به شما اجازه می‌دهد تا تمام توان خود را صرف کسانی کنید که واقعاً قدر نبوغ شما را می‌دانند. برای اینکه بدانیم این لیزر را باید بر قلب چه کسی بتابانیم، باید مفهوم «مشتری ایده‌آل» را با خون و پوست خود درک کنیم.


مشتری ایده‌آل: برای چه کسی حاضر هستید بمیرید؟

در استراتژی بازاریابی قاطع، ما با موجوداتی به نام «مشتریان کرم‌قلاب» روبرو هستیم. این‌ها کسانی هستند که فقط برای بریدن گوشه جگر شما آمده‌اند! آن‌ها محصول شما را می‌گیرند، قیمتتان را می‌شکنند و سپس آن را به رقیبتان نشان می‌دهند تا از او هم تخفیف بیشتری بگیرند. آن‌ها ماهیگیرانی هستند که سازمان شما را به چشم یک طعمه می‌بینند. استراتژی حکم می‌کند که این مشتریان سمی را با قاطعیت از سازمان خود «اخراج» کنید.

یک ضرب‌المثل اصیل وجود دارد که می‌گوید: «سرم را بشکن، اما نرخم را نشکن». این جمله، عزت‌نفس یک برند است. قیمت شما، مرز احترام شماست. مشتری ایدآل کسی نیست که فقط کارت می‌کشد؛ او کسی است که از فیلترهای استراتژیک شما عبور کرده و فهمیده است که شما برای حل دردهای او، چقدر شب‌ بیداری کشیده‌اید، چقدر دانش خریده‌اید و چه سیستم‌های پیچیده‌ای برای راحتی او ساخته‌اید. او کسی است که «دایره ارزش» شما را می‌فهمد.

ما اغلب محصولات گران‌بها و خدمات با اصالتمان را به دست آدم‌های بی‌ارزش می‌دهیم و بعد در خلوت خود ناله می‌کنیم که چرا بازار خراب است. اگر شما برای یک مدیر تراز اول که در رستورانی با فیش ۱۵ میلیون تومانی ناهار می‌خورد، ارزش خلق کرده‌اید، نباید تبلیغاتتان را در جایی ببرید که مشتری به دنبال کباب با نان خشک است. جای شما آنجا نیست.

مشتری ایدآل کسی است که برای او «تب می‌کنید»، چون او هم برای شما «تب می‌کند». این یک رابطه عاشقانه و حرفه‌ای بر پایه درک متقابل ارزش است. اگر می‌خواهید برند شوید، باید جرئت داشته باشید و به بخشی از بازار بگویید: «من برای شما نیستم». این ادعای جسورانه، اولین خشتِ بنای یک امپراتوری تجاری است.


نقشه راه عملیاتی: سه گام تا طراحی استراتژی قاطع

تبدیل این شهود استراتژیک به یک واقعیت ملموس، نیازمند یک نقشه راه است که اگرچه ساده به نظر می‌رسد، اما اجرای آن نیازمندِ ریاضتِ مدیریتی است. بسیاری می‌گویند «این‌ها را می‌دانیم»، اما دانستن با دارا بودن تفاوت دارد. برای طراحی استراتژی که بازار را به زانو درآورد، این سه گام را با دقت یک جراح طی کنید:

گام اول: تعریف میکروسکوپی مشتری ایده‌آل. بنویسید چه کسی برای شما «تب» می‌کند؟ این شخص دقیقاً کیست؟ چه دردی شب‌ها او را بیدار نگه می‌دارد؟ کجا غذا می‌خورد؟ چه کتابی می‌خواند؟ به دنبال «جمعیت» نباشید، به دنبال «پرسونا» و شخصیت باشید.

گام دوم: کشفِ ارزشِ حیاتی. مشتری به دنبال خرید محصول شما نیست؛ او به دنبال «نجات» است. شما چه مرهمی بر زخم‌های او می‌گذارید که رقبایتان حتی جرات لمس آن زخم را ندارند؟ این ارزش باید آنچنان قوی باشد که مشتری احساس کند بدون شما، چیزی در زندگی‌اش کم است.

گام سوم: ایجاد تمایزِ تسخیرناپذیر. چیزی در بطن بیزنس خود خلق کنید که کپی کردن از آن، برای رقیب گران‌تر از نوآوری تمام شود. این تمایز می‌تواند در فرهنگ سازمانی، در یک تکنولوژی بومی یا در مدلِ منحصربه‌فردِ خدمات باشد. اگر رقیب از شما کپی کرد، باید به قدری ناشیانه به نظر برسد که در نگاه بازار، یک «بدلِ بی‌ارزش» دیده شود.

وقتی این سه گام را برداشتید، حالا باید «همه چیز» سازمان را حول این محور بچرخانید؛ از لحنِ پاسخگویی منشی گرفته تا هلی‌کوپتر تبلیغاتتان. اما مراقب باشید؛ در کمین‌گاهِ مسیر، دیوی به نام «تنوع» منتظر شماست.


توهم رشد: چرا تنوع محصول می‌تواند سم باشد؟

بسیاری از مدیران دچار یک خطای شناختی مهلک می‌شوند؛ آن‌ها تصور می‌کنند رشد واقعی در «گستردگی» است. گمان می‌کنند هرچه سبد محصولاتشان رنگین‌تر باشد، بازار بزرگتری را صید می‌کنند. اما این یک توهمِ سمی است. رشد واقعی در «عمق» است، نه در «سطح». اضافه کردنِ بی‌رویه محصولات، برند شما را «رقیق» می‌کند و پیام شما را در اذهان عمومی کدر می‌سازد.

در دنیای برندینگ، وقتی در همه چیز هستید، در هیچ‌چیز «نفر اول» و «متخصص» نخواهید بود.

برندهایی مثل «تبرک» در ایران، آیینه عبرت شکست استراتژی تنوع هستند. از رب گوجه و سس گرفته تا برنج و آبلیمو. تبرک در همه قفسه‌ها هست، اما در هیچ‌کدام «رهبر فکری» و «تعیین‌کننده بازار» نیست. پیام تنوع بی‌رویه به بازار این است: «ما در همه چیز متوسط هستیم». تنوع، منابع سازمان را بلعیده و «آنتروپی» ایجاد می‌کند. هر محصول جدید یعنی بودجه جدید، آموزش جدید و استهلاک جدید. استراتژی یعنی به جای حفر صدها گودال کم‌عمق، یک چاه عمیق حفر کنید تا به نفت برسید. آن چاه عمیق، ورودی شما به اقیانوس آبی است.


استراتژی اقیانوس آبی: خلق بازاری که در آن رقیبی نیست

بیشتر کسب‌وکارهای ما در حال دست‌وپا زدن در «اقیانوس قرمز» هستند. اقیانوس قرمز جایی است که کوسه‌ها (رقبا) برای شکار ماهی‌های رو به کاهش (مشتریان)، به جان هم افتاده‌اند و آب را با خون یکدیگر سرخ کرده‌اند. در این فضا، نوآوری مرده است و تنها سلاح باقی‌مانده، تخفیف‌های احمقانه و تقلیدهای ناشیانه است.

اما «اقیانوس آبی» سرزمینی است که شما قواعد بازی را در آن می‌نویسید. در اقیانوس آبی، رقابت عملاً «بی‌معنا» است؛ نه به این خاطر که رقیبی وجود ندارد، بلکه به این خاطر که شما به قدری متمایز و متمرکز هستید که اصلاً در لیگِ رقبای معمولی بازی نمی‌کنید. برندهای قدرتمند به جای دزدیدن سهم بازارِ دیگران، «تقاضای جدید» خلق می‌کنند.

در اقیانوس آبی، سوال این نیست که «چگونه بهتر بفروشم؟»، بلکه سوال این است که «کدام نیاز بشری هنوز بی‌پاسخ مانده است؟». وقتی شما به این پرسش پاسخ می‌دهید، حاشیه سود شما به شدت بالا می‌رود زیرا شما تنها انتخابِ معتبرِ مشتری هستید. در این فضا، «خلاقیت» جایگزین «رقابت» می‌شود و سازمان از حالتِ تدافعی به حالتِ تهاجمی و الهام‌بخش تغییر وضعیت می‌دهد. اما برای ورود به این اقیانوس، باید سخت‌ترین درسِ استراتژی را بیاموزید.


قانون طلایی: استراتژی یعنی انتخاب کارهایی که نباید انجام داد

اگر بخواهم عصاره تمامِ حکمت‌های استراتژیک را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت: «استراتژی یعنی دانستنِ اینکه چه کارهایی را نباید انجام داد». قدرت واقعی یک برند در «بله» گفتن‌هایش نیست، بلکه در «نه» گفتن‌های قاطعانه و گاهی دردناک اوست. استراتژی یعنی انتخاب اینکه کجا «نباشید»، به چه کسی «نفروشید» و کدام فرصتِ سودآورِ کوتاه مدت را به خاطرِ عزتِ بلندمدتِ برند، «قربانی» کنید.

شرکت‌های بزرگ و برندهای ماندگار، مسیر رشد خود را از «حذف کردن» آغاز کرده‌اند، نه از انبار کردن. آن‌ها روی یک ویژگی یا یک گروه خاص فوکوس می‌کنند و تمام جریان‌های بازاریابی خود را مانند یک رودخانه خروشان به آن سمت هدایت می‌کنند.

برای اینکه بفهمید آیا استراتژی شما درست است یا خیر، به شاخص «ضریب قیمت‌گذاری» نگاه کنید. اگر می‌توانید محصولتان را گران‌تر از رقیب بفروشید و مشتری هنوز با اشتیاق و رضایت قلبی از شما خرید می‌کند، یعنی شما استراتژی دارید. اما اگر برای زنده ماندن، مدام به دنبالِ «حجم فروش» از طریق تخفیف هستید، بدانید که در حالِ غرق شدن در باتلاقِ نادانی هستید. قیمت، آینه تمام‌نمایِ استراتژی شماست.


جمع‌بندی: از حرکت تا هدایت؛ آغاز یک تحول استراتژیک

اگر تا به امروز تصور می‌کردید بازاریابی یعنی هیاهو و دیده شدن به هر قیمتی، وقت آن است که همین حالا بایستید.

وقتی خانه‌ای در حال سوختن است، دویدنِ بی‌هدف فقط باعث می‌شود اکسیژن بیشتری به شعله‌ها برسد و شما را سریع‌تر خاکستر کند. گاهی بزرگترین کنشِ استراتژیک، «ایستادن» و خاموش کردنِ آتشِ فعالیت‌های بیهوده است. استراتژی همان لحظه ایستادن و فکر کردن به «جهت» است.

تمایز و تمرکز، دو بالِ سیمرغِ کسب‌وکار شما هستند. اگر جرئت داشته باشید که مشتریان سمی را اخراج کنید، اگر جسارت داشته باشید که به تنوعِ کاذب «نه» بگویید و اگر تمامِ نبوغ خود را وقفِ خلقِ ارزش برای «مشتری ایدآل» کنید، شما دیگر یک دنبال‌کننده در بازار نخواهید بود؛ شما تبدیل به یک «راهبر» می‌شوید که دیگران باید برای رسیدن به گردِ پایِ شما، سال‌ها تلاش کنند.

مسیرِ شکوه از «کم کردن» و «عمیق شدن» می‌گذرد. از همین لحظه، لیست کارهایی که دیگر «نباید» انجام دهید را بنویسید. این مقدس‌ترین لیستِ مدیریتی شماست. به یاد داشته باشید، بازار به کسانی که فقط می‌دوند مدال نمی‌دهد؛ بازار به کسانی پاداش می‌دهد که می‌دانند به کجا می‌روند و چرا. شما چطور؟ آیا برای کسی که برایتان تب می‌کند، حاضر هستید تمامِ قد بایستید؟ این آغازِ بیداریِ استراتژیکِ شماست.

ارادتمند شما علیرضا کیماسی

بازاریابیمحصولاستراتژیکسب و کارمدیریت
۳
۰
علیرضا کیماسی
علیرضا کیماسی
مشاور کسب‌وکار ، برندینگ و استراتژیست محتوا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید