مریض شده ام ، مدت ها بود که بیماری سراغم نیامده بود ، این یکی انگار آمده بود انتقام تمام اون روزهایی که باید بیمار میشدم و نشدم را بگیرد ، از عصر دیشب تا الان دائم بالا میارم ، انقدر این اتفاق افتاد که تعدادش از دستم در رفته ، البته التهاب و سرگیجه و تن درد و بیخوابی و سردرد بماند ، جالب تر از همه این ها این است که تا قبل عصر دیروز خیلی اوکی بودم و خیلی ناگهانی این درد به سراغم آمد ، و اما اصل ماجرا ، مادرم همون عصر دیشب به خانه یکی از دوست هایش رفت و پدرم و داداشام در خانه بودیم ، جلوی آنها داشتم جان میدادم ، هربار که دکمه تخلیه زده میشد کم انرژی تر میشدم و بزور روی پاهایم ایستاده بودم ، از جایی به بعد احساس کردم دارم اسید معده پس میدهم ، گفته بودم که داریم اسباب کشی میکنیم بنابراین همه وسایل جمع بود و هیچ قرصی وجود نداشت که حالم را بهتر کند به خاطر همین هم رفتم سراغ پدرم را گرفتم که در اتاق پذیرایی مشغول فیلم دیدن بود ، التماسش کردم تا چیزی بده تا شاید بهتر شوم و در جواب میگفت ضر نزن هیچی نداریم ، برای همین مجبور بودم توی همون حالت سرگیجه و ضعف که خیلی سخت روی پاهایم ایستاده بودم به آشپزخونه برم و ببینم چی داریم ، اونجا هم چیزی پیدا نکردم بنابراین کتری را پر کردم تا آبجوش بخورم، بعد از اینکه آب جوش را خوردم ، رفتم اتاقم تا بخوابم ، پدرم بهم گفت:تا ۱۰ دقیقه دیگر تخلیه میشی و متاسفانه این شد و این سری همه جارا تار میدیدم ، پس به یکی از داداشام گفتم میشه برین از همسایه بالایی فلان قرص را بگیرین تا شاید حالم بهتر شود! و بعد جواب داد:نخیر الان شب هستش خودت برو بگیر ، بنابراین قرصمان هم جور نشد(: از قضا ساعتای ۱۱ تا ۱۲ مادرم خونه آمد و باید بگم که قبل داداشم به مادرم زنگ زده بودم تا کاری کند ولی اون بهم گفت:چند بار به تو گفتم آدم شی؟چند بار به تو گفتم هواکش حمام را خاموش کنی؟ و همینجوری شروع کرد نصیحت تا اینکه آخر بهم گفتش که برو دوتا قرص فلان و فلان از بیرون بخر و در جواب گفتم که نمیتونم چون تب داشتم و انقدر سردم بود که پتو رو روی خودم انداخته بودم و اینور و آنور میبردم تا بیشتر سردم نشه پس بهش گفتم خودن بخر و اون گفت من دیر میاما گفته باشم در نتیجه من تو رخته خوابم با تب سردرد بیحالی که هیچ کسی برام هیچ کاری نمیکرد ماندم و دائم منتظر بودم یوسف گم شده به کنعان بیاد ، ولی خب یوسف خیلی دیر رسید تقریبا ساعت ۱ یا ۱۲ شب بود که اومد و التماس کردم توروخدا یه کاری کن و بعد دد تا قرصی که یکیش زد تهوه و دیگری ژنوفن بود خوردم که از شانس خوبم ۵دقیقه بعدم همه آنها دکمه اخراجشون از بدنم زده شد(: ، در نتیجه مادرم که در رختخواب با بچه نوزادش بود را صدا زدم تا کاری کند ولی بهم گفت:چیزی ندارم که تا صبح وایسا تا جایی باز شود چون هیچی که نمیتونی بخوری ، من هم دیگه دیدم پافشاری کار اشتباهیه رفتم تو اتاقم و حدعقل ۱۰ با تا خود صبح بالا آوردم تا اونجایی که چشام داشت از حدقه میزد بیرون ولی با همه ی اینا تقریبا دن دمای ساعت ۵ صبح به لطف صحبت های مادرم با پدرم که بچه تو ببر دکتر تا بهتر شود پدرم بالای سرم آمد و گفت پاشو ما هم رفتیم دکتر ، توی بیمارستان ۲تا آمپول خوردم و بعد دوباره آمدم خانه ، بعد اون احساس کردم یکمی حالم بهتره ولی بعد یه چرت ۱ ساعته کع زدم بلند شدم و یک ماده زرد رنگ بسیار بسیار تلخ که نمیدونم چیا موقع آب خوردنم بالا آوردم ، چقدر هم زیاد بود بعد اون باز هم به بستر رفتم تا بخوابم ولی خوابم نمیبرد چون تن درد داشتم و سردم بود پدرمم تقریبا ساعتای ۸ صبح سرکارش رفت و من قبلش گفتم بیا بابا منو یه جا دیگه ببر اون آمپولا جواب نداده بعد از همه جاااالب تر میدونی چی بود؟این بود که بهم گفت خدا نکنه شما مریض شین خیلی لوسین/: ، من هم دیگه از ناچاری رفتم توی رختخواب و منتظرم بودم مادرم بیدار شه ساعت۹ نه بیدار نشد ساعت ۱۰ که همیشه بیدار بود اون روز نشد تا اینکه ساعتای ۱۱ اینا بلند شد و گفتش که باید صبر کنی تا خوب شی دیگه منم کل اون روز تا الان خداروشکر وایسادم و یکم حالم بهتر شده و البته دلپیچه و گردن دردم اضافه شد(: خلاصه که وضعیت خرابه! امیدوارم یه روزی تک تک این کاراشونو جواب بدن که منو اینجوری عذاب دادن و کاری نکردن🔪
به امید دیدار ، البته اگه زنده بودیم😷
علیرضا ابراهیمی