ملکه در بالاترین طبقه کاخش بود
ابرهای بینهایت از کنار پنجره های بزرگ اتاق ملکه رد میشدند
کم کم داشت صبح میشد
خورشید با قدرت میتابید و فضای ابرها را از نورهای گرمش و رنگ های ملایم آرام بخش پر میکرد
ملکه از تخت شاهی اش بیدار شد و با عجله به تراس بزرگی که از گلدان های زیبا پر شده بود رفت و دستهایش را میان ابرهای اطرافش گذاشت
نفسی تازه کرد و با پیانو ای که در تراس بود ساعت ها نواخت
بعد مدتی آماده شد و قدم قدم از پله های قصر پایین رفت تا به اتاق جلسات بره
همه دور میز جمع شدند و شروع کردن از موضوعات مختلف جامعه سخن گفتن
پس از ساعت ها بگو و شنید مصوبات جدید تصویب شد و قرار بود هریک از سران مجلس به دنبال قسمتی از آن مسئولیتی که با خودشان مربوطه بروند
ملکه تصمیم داشت بعد این همه گفتگو هوایی تازه کند ، بنابراین طبق معمول لباس های ساده ای پوشید و به خارج از قصر رفت.
از روی پلی که برای گذشت از رودخانه نزدیک قصر بنا شده بود گذشت و به مسیری که هر سال این موقع پر از برگ های نارنجی رنگ بود رسید
کنار نیمکتی که در گوشه ای از خیابان بود نشست و شروع به خواندن کتاب مورد علاقه اش کرد
آدم های مختلفی از آنجا میگذشتند
کالسکه های زیادی به سرعت از آنجا رد میشدند و ملکه صدای تمام این هارا میشنید
صدای پچ پچ آدم ها صدای چرخ کالسکه ها یا حتی صدای بلبلی که بر میان شاخه های درختان بود و یا صدای دارکوبی که نوک منقارش را به درختی فرو میکرد
با همه ی اینها به خواندن ادامه داد
ساعت شهر به صدا در آمد
بنابراین ملکه بلند شد و به کلیسای شهر رفت ، در آنجا مدتی بود و در دم دمای عصر به بازار رضای شهر رفت
در بازار رضا ، رضا را دید
کسی که مسلمان بود و مدتی بود پیش حرم امام رضا رفته بود
رضا تنها کسی بود که ملکه را میشناخت با او احوال پرسی کرد و بعد از او پرسید:میخواهم کمی میوه خوب و تازه بخرم بکجا بروم ، راه نشانم بده
بنابراین رضاخان ملکه را به بهترین تربار فروشی بازار برد
در آنجا ملکه کل میوه های مغازه را خرید و در نتیجه صاحب بچه فروشنده جلوی چشمانش آمد
( و باید بگم که آن همه میوه را با کالسکه باری قصر به سمت کاخش برد )
فروشنده پرسید کیستی؟ملکه هم گفت شخصی از همین دیار
بعد فروشنده ادامه داد این همه میوه میخواهی چکار؟ملکه هم گفت:این همه پرسش چه دردی از شما دوا میکند
فروشنده خنده ای زد و بعد آمد که ادامه بده رضا خودش را وسط انداخت و گفت:عجله داریم سوالهایتان برای بعد
بعد آن
ملکه و رضا بیرون آمدند و چندی در خیابان شهر که باد تند و سوزناک میتازید با صدای خشخش درختان به قدم زدن مشغول شدند
نزدیک های قصر که میشدند رضا گفت:خواهرجان وقت اذان است باید بروم ، ملکه هم با لبخندی از او خداحافظی کرد و هر کدام راه خود را رفتند
رضا درحال تکبیر و ملکه در حال دیویدن به قصر در آن هوای بارانی
به قصر که رسید سریع لباس های دیگرش را برداشت و به سمته حمام قصر رفت
دوشی گرفت و حالی تازه کرد و بعد لباس هایش را پوشید و به سمت سالن غذا خوری رفت و روی صندلی اش نشست چندی منتظر وایساد و بعد افراد دیگر هم آمدند و شروع به خوردن شام کردن
سر شام با هر کدام از افراد صحبتی کرد و مروری از کارهایی که هرکدام از آنها در طول این ساعات امروز انجام داده بودند.
پس از آنکه سخنان آنها و خوردن آنها تمام شد هر که از افراد به سمت اتاق هایشان روانه شدند
ملکه هم مانند همیشه لباس خوابش را پوشید و به سمت اتاق رویایی اش رفت
به اتاقش کاغذ تابلویی آورد و در تراس شروع به کشیدن نقاشی روی آن از ماه آبی و ابرهای هموار در هوا کرد
بعد آن هم مدتی به پیانو زدن مشغول شد
بعد به تختش رفت و در نهایت چند صفحه ای کتاب خواند تا در نهایت خوابش برود
همان شب ها ملکه سکته ی قلبی کرد و از دنیا رفت و سوگواری ای تمام شهر را گرفت
فردای آن روز کم کم همه به لطف نگهبانان قصر متوجه مرگ ملکه میشوند و آن را از قصر به کنار قبر پدر و مادرش و همچنین برادرش که در جنگ کشته شده بود در قبرستان دفن کردند
مردم از هر کجای شهر جمع شدندو دعا و هرچه را که در ذهنشان بود برای ملکه در قبرستان میخواندند
سپس سربازان قصر ؛ شیپور شاعرانه ای به پاس مرگ ملکه نواختند و مراسم به پایان رسید
رضا عین مادر مرده ها گریه میکرد و میگفت:ای کاش به او گفته بودم چقدر دوستش دارم! ای کاش ، ای کاش نمیترسیدم و میگفتم چقدر برایم باارزش است
ای کاش؟ولی خب دیگر فایده ای ندارد
بعد زیر لب میگه:در آرامش بخوابی
آمین...
رضا بعد آن ماجرا تا مدت ها شهر را ترک میکند و هیچ کسی نمیداند که در کجا به سر میبرد
and the end of story...
علیرضا ابراهیمی
سافت های