ویرگول
ورودثبت نام
Alireza Ebrahimi
Alireza Ebrahimi🪴 هرچه آنچه که از مسیر ذهن بگذرد...🥀
Alireza Ebrahimi
Alireza Ebrahimi
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

داستان ملکه و پسرک

ملکه در بالاترین طبقه کاخش بود

ابرهای بینهایت از کنار پنجره های بزرگ اتاق ملکه رد می‌شدند

کم کم داشت صبح می‌شد

خورشید با قدرت میتابید و فضای ابرها را از نورهای گرمش و رنگ های ملایم آرام بخش پر می‌کرد

ملکه از تخت شاهی اش بیدار شد و با عجله به تراس بزرگی که از گلدان های زیبا پر شده بود رفت و دستهایش را میان ابرهای اطرافش گذاشت

نفسی تازه کرد و با پیانو ای که در تراس بود ساعت ها نواخت

بعد مدتی آماده شد و قدم قدم از پله های قصر پایین رفت تا به اتاق جلسات بره

همه دور میز جمع شدند و شروع کردن از موضوعات مختلف جامعه سخن گفتن

پس از ساعت ها بگو و شنید مصوبات جدید تصویب شد و قرار بود هریک از سران مجلس به دنبال قسمتی از آن مسئولیتی که با خودشان مربوطه بروند

ملکه تصمیم داشت بعد این همه گفتگو هوایی تازه کند ، بنابراین طبق معمول لباس های ساده ای پوشید و به خارج از قصر رفت.

از روی پلی که برای گذشت از رودخانه نزدیک قصر بنا شده بود گذشت و به مسیری که هر سال این موقع پر از برگ های نارنجی رنگ بود رسید

کنار نیمکتی که در گوشه ای از خیابان بود نشست و شروع به خواندن کتاب مورد علاقه اش کرد

آدم های مختلفی از آنجا می‌گذشتند

کالسکه های زیادی به سرعت از آنجا رد می‌شدند و ملکه صدای تمام این هارا میشنید

صدای پچ پچ آدم ها صدای چرخ کالسکه ها یا حتی صدای بلبلی که بر میان شاخه های درختان بود و یا صدای دارکوبی که نوک منقارش را به درختی فرو می‌کرد

با همه ی اینها به خواندن ادامه داد

ساعت شهر به صدا در آمد

بنابراین ملکه بلند شد و به کلیسای شهر رفت ، در آنجا مدتی بود و در دم دمای عصر به بازار رضای شهر رفت

در بازار رضا ، رضا را دید

کسی که مسلمان بود و مدتی بود پیش حرم امام رضا رفته بود

رضا تنها کسی بود که ملکه را می‌شناخت با او احوال پرسی کرد و بعد از او پرسید:می‌خواهم کمی میوه خوب و تازه بخرم بکجا بروم ، راه نشانم بده

بنابراین رضاخان ملکه را به بهترین تربار فروشی بازار برد

در آنجا ملکه کل میوه های مغازه را خرید و در نتیجه صاحب بچه فروشنده جلوی چشمانش آمد

( و باید بگم که آن همه میوه را با کالسکه باری قصر به سمت کاخش برد )

فروشنده پرسید کیستی؟ملکه هم گفت شخصی از همین دیار

بعد فروشنده ادامه داد این همه میوه می‌خواهی چکار؟ملکه هم گفت:این همه پرسش چه دردی از شما دوا می‌کند

فروشنده خنده ای زد و بعد آمد که ادامه بده رضا خودش را وسط انداخت و گفت:عجله داریم سوالهایتان برای بعد

بعد آن

ملکه و رضا بیرون آمدند و چندی در خیابان شهر که باد تند و سوزناک می‌تازید با صدای خشخش درختان به قدم زدن مشغول شدند

نزدیک های قصر که می‌شدند رضا گفت:خواهرجان وقت اذان است باید بروم ، ملکه هم با لبخندی از او خداحافظی کرد و هر کدام راه خود را رفتند

رضا درحال تکبیر و ملکه در حال دیویدن به قصر در آن هوای بارانی

به قصر که رسید سریع لباس های دیگرش را برداشت و به سمته حمام قصر رفت

دوشی گرفت و حالی تازه کرد و بعد لباس هایش را پوشید و به سمت سالن غذا خوری رفت و روی صندلی اش نشست چندی منتظر وایساد و بعد افراد دیگر هم آمدند و شروع به خوردن شام کردن

سر شام با هر کدام از افراد صحبتی کرد و مروری از کارهایی که هرکدام از آنها در طول این ساعات امروز انجام داده بودند.

پس از آنکه سخنان آنها و خوردن آنها تمام شد هر که از افراد به سمت اتاق هایشان روانه شدند

ملکه هم مانند همیشه لباس خوابش را پوشید و به سمت اتاق رویایی اش رفت

به اتاقش کاغذ تابلویی آورد و در تراس شروع به کشیدن نقاشی روی آن از ماه آبی و ابرهای هموار در هوا کرد

بعد آن هم مدتی به پیانو زدن مشغول شد

بعد به تختش رفت و در نهایت چند صفحه ای کتاب خواند تا در نهایت خوابش برود

همان شب ها ملکه سکته ی قلبی کرد و از دنیا رفت و سوگواری ای تمام شهر را گرفت

فردای آن روز کم کم همه به لطف نگهبانان قصر متوجه مرگ ملکه میشوند و آن را از قصر به کنار قبر پدر و مادرش و همچنین برادرش که در جنگ کشته شده بود در قبرستان دفن کردند

مردم از هر کجای شهر جمع شدندو دعا و هرچه را که در ذهنشان بود برای ملکه در قبرستان می‌خواندند

سپس سربازان قصر ؛ شیپور شاعرانه ای به پاس مرگ ملکه نواختند و مراسم به پایان رسید

رضا عین مادر مرده ها گریه میکرد و میگفت:ای کاش به او گفته بودم چقدر دوستش دارم! ای کاش ، ای کاش نمیترسیدم و میگفتم چقدر برایم باارزش است

ای کاش؟ولی خب دیگر فایده ای ندارد

بعد زیر لب میگه:در آرامش بخوابی

آمین...

رضا بعد آن ماجرا تا مدت ها شهر را ترک می‌کند و هیچ کسی نمی‌داند که در کجا به سر می‌برد

and the end of story...

علیرضا ابراهیمی

سافت های

ملکهداستان
۴
۰
Alireza Ebrahimi
Alireza Ebrahimi
🪴 هرچه آنچه که از مسیر ذهن بگذرد...🥀
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید