سیب قرمزی روی شاخهای تنومند آویزان بود.
درخشنده و وسوسهانگیز.
هر رهگذری را به خود جذب میکرد.
اما درونش کرمی بود، کوچک و خاموش.
بیصدا، آرام، وفادار به طبیعت خود:
هر چیزی که کامل به نظر میرسد، جایگاهی دارد برای نفوذ، برای تغییر دادن از درون.
روزها گذشتند و سیب همچنان میدرخشید.
اما کرم آرام و پیوسته، پوست را سوراخ میکرد، بافتش را میخورد، تاریکی و پوسیدگی را به قلبش وارد میکرد.
قرمزی سیب دیگر همان وسوسهی اول نبود.
سطحش لکهدار شد، نقطههای تیره رویش ظاهر شد، بوی خاموش و سنگینی از عمقش بلند شد.
پوست صاف و درخشان کمکم شکسته شد، و چیزی که زیر آن پنهان بود آشکار شد: پوسیدگی و فساد خاموش، که هیچ کس در ابتدا نمیدید.
شاخهای که او را نگه میداشت تاب نیاورد.
سیب با تمام سنگینی فسادش، آرام و بیصدا روی زمین افتاد.
با ضربهای نرم، اما نهایی.
سطحش کپک زده بود، بافتش نرم و آویزان، رنگش تاریک و بیروح.
دیگر خبری از قرمزی وسوسهانگیز نبود؛ همهچیز به مایعی نیمهکدر و بافتی فرو رفته تبدیل شده بود، اثری از زیبایی که روزی چشمها را خیره میکرد، باقی نمانده بود.
کرم کوچک، آرام و بیصدا، حالا در قلب سیب سلطنت میکرد.
نه خشونتآمیز، نه پرهیاهو.
فقط حقیقت بیرحم و خام: هیچ چیزی پایدار نیست، هیچ ظاهری ابدی نیست، و هیچ زیباییای بدون زوال نیست.
سیب قرمز، با تمام غرورش، به خاک افتاده بود.
و آموزگار کوچک درونش، به همه یادآوری کرد:
ظاهر تنها برای لحظهای وسوسهانگیز است.
باطن، حتی کوچکترین ضعف، همه چیز را دگرگون میکند.
علیرضا ابراهیمی✍️🏼
خوشحال میشم با مجموعه ای همکاری کنم.
میکند.