تو رفتی،
و عجیبترین بخشِ رفتنت این نبود که نبودی؛
این بود که همهچیز هنوز شبیه تو بود.
لیوانی که ازش آب میخوردم،
جایی که میایستادم،
حتی فاصلهی بین دو نفس…
همهچیز طوری رفتار میکرد که انگار تو هنوز قرار است از راه برسی.
اما هر بار که دستم جلو میرفت،
هوا بود…
و خجالتِ دستهایی که عادت کرده بودند کسی را داشته باشند.
دوری، اولش آرام است.
مثل یک خط نازک روی کاغذ سفید.
فکر میکنی میشود تحملش کرد.
فکر میکنی «فقط فاصله است».
اما بعد، آن خط شروع میکند به عمیق شدن.
میشود شکاف.
میشود دره.
و یک روز بیدار میشوی و میفهمی تمامت افتاده آن پایین.
هیچکس نمیفهمد نبودن تو یعنی چه.
برای بقیه، تو فقط یک اسم هستی.
برای من،
تو چیزی بودی که وقتی میخندیدم، دلیلش بود
و وقتی گریه میکردم، پناهم.
حالا نه دلیل مانده،
نه پناه.
خاطرهها مهربان نیستند؛ دروغ گفتهاند.
آنها نمیآیند که آرامت کنند.
میآیند دقیقاً همانجایی بایستند که بیشترین درد را دارد.
دقیقاً همانجایی که فکر میکردی خوب شدهای.
میآیند و میگویند:
«یادت هست؟ اینجا خوشحال بودی… با او.»
و بدترین بخشش این است که
هیچ خاطرهای اشتباه نیست.
همهشان واقعیاند.
همهشان اتفاق افتادهاند.
و همین، قلب را له میکند.
من به نبودنت عادت نکردم.
فقط یاد گرفتم چطور با گلویی که همیشه گرفته است حرف بزنم.
یاد گرفتم چطور بخندم،
وقتی چیزی از درونم هر روز میریزد.
تو رفتی،
و من ماندم با نسخهای ناقص از خودم.
کسی که هنوز وقتی اسم تو را میشنود،
چیزی در سینهاش فرو میریزد
و نمیداند چرا اشکش میآید،
وقتی حتی دیگر نمیتواند تو را داشته باشد.
دوری، فقط فاصله نیست.
دوری یعنی
هر بار که میخواهم قوی باشم،
یادت میافتم که کنار تو لازم نبود قوی باشم.
و این،
این بزرگترین ضربه است.
علیرضا ابراهیمی✍️🏻