
باد پاییزی ز هر سو شد وزان
خاطرم شد پر ز پاییز و خزان
خاطرات مبهم و تیره ز دور
کم کم آمد چیده شد تا گشت جور
یادم آمد یک زمانی با خودم
میزدم در دشت تنهایی قدم
آن طرف تر گردبادی در فضا
هرچه را بودی نمودی جابجا
این طرف تر رنگ زرد و ارغوان
خش خش برگ و صدا های خزان
نعش برگ و کور راه و من دمق
آفتاب سرد و زرد و بی رمق
رنگ تنهایی چو آمد با کلاغ
گشته مغموم و فسرده کنج باغ
ناگهان در آن فضای سرد و زرد
قاصدک آمد کنارم خانه کرد
قاصدک بی خانمان و بی مکان
خسته از سرگشتگی های زمان
قصه های کودکانه می سرود
رازها از هر فسانه می گشود