
حال امشبم حال خوبی نیست،
گیج و مبهوتم از حکایت دنیا..
خسته ام،دلم گرفته چقدر،
غصه دارم به قدر یک دریا..
کاش ،شانه ی خدا کنارم بود،
سر در آغوش ناب خدا
تلخ گریه و شکوه می کردم،
از دو رنگی های مردم دنیا..
کاش مرا به سوی خود می برد،
می گرفت دست سرد مرا..
جای قلب می گذاشت به سینه ی من،
تکه ای سنگ ساده ی خارا..
من نمی خواهم هیچ احساسی،
نه ،نمی خواهم این عشق ها را..
ساکت و سرد و آرام و خموش،
شعر میبافم در خیال خود تنها..
قفل می زنم به هر چه پنجره من،
قفل می زنم تمامی درها..
نه نسیم نوازشی خواهم،
نه کسی که تازه می رسد از راه..
می روم یه گوشه میان خلوت خود،
می نشینم یکه و تنها..
سر کنم تمام روزهای دگر،
با سه تار و شمع و قلم و کاغذها
ع..ر..اكبري