نَما
ی ِ
نامِ
ء ِ
اَمن
وَ نان و هِندوانهی شام میهمان
و مَهرِآبِ و نَمازمان
و امنْکُنامی
امننما را امرنما
_بی خبر از
هشت دقیقهی زیاد
تنهاییِ نور
هر چه بود نهشتم
و کاشتم بوارق تیز هور
تا هاشور کشتم و
نَمانُماواداروار آمدهاندم
که نام امن شود_
رفتنی بودند امننامان امنِمان
عمن نامانِ امنِ عیمانِمان
به ناچار و به چارهای
که بیچاره و همراهدرخانهواره هم
آویزان از
خانه و کاشانهی نوندر میمِ ادغام کنندگان
تابِ دانجا که
عَمونیان عمان و ناامنِی نِسبتاً باز اما امنِمان
هوای آمدن تو نیز ما را هم
نوش و گوارا و خوشگوار
سوگند به جانِ اَمنتو
و قسم به نان و نمکُ نَوَندِ امنِ ماه
که خورشید
عور و هور به زورِ ضَرب و زور
در نورکم و نور ماهمان
نامشان را نهشتند
تا آییدهر گاه
_من پدیدار تجربهی خطایی
در قمقمهیِ زشت قناتم
که در فرگشت جنگل
به دام رشد یاختههای
شقایقپیچ افتادهام_
تند و تیزفهم و مرکوبسوار
نان و چای و قندمان را
در آشتیام با قهرمان
همراه با قندمان
در قروچهای دندانپسند و زبانشناس
که میشد دَنیَّت را بر درد بی درمانمان
ترجیح دهد
عقلمان را دردیزی پخت
به جای آن
در دورهی پیشانهالی
و ابتداییِ کشتمان
غوطهور در منویات کمالِ پرتقالی خونی و خست
خستوانهای بودیم برای درک عجزیاتتان
ای مردمانِ زالوسازِ نفرینپرستِ فَرهیخته
تاتیز و تا ناکجا اینچُنهمانوهمینی بُوَد
وَ نَبوَد که هست؟
مطلعتری از خبربَری که در خبر آوری و خبرگیری
نامآوازه است
اما به دَر َرفتگیِ مدام در دال و الفِ ر و یا و واو
دچار
داداردردودودورداردروادیداراداییدرآوَرد
درددارد
دور رفتهاید ؟
ختنه سُران است
یادتان باشد
حتما باخود
تی_یغ
بیاورید
_اما من
صدای کلاغی
دم صبحم
که در قلب گنجشکی ترس میخورد_
میترسم واَزوِزوِزی نامفهوم
و از در برِ مُرَبّعمُکَعَّبهایِ تور بودن
که داری دارَد و در دور دور دور
و تابستان را با فراغ بال
قدم میزندم در نور
در ا و من و اندیشهام
دَرِتعاملی بودیم
ناسازگار
که گاهِ دهانهِ سیناپسی را که شکافته بود
تا ناگهانیِ از ترس بیدار شدن پایِ خوابم
با شتابِ مستی از خواب خویش
میبرمیخیمیزیدهاَم
و خود را بر لبهی پرتگاهی لیز
در سفیدیِ رنگِ پنجرههایِ تابستانِ حیاط
به هر آن چیزی که داریم
که برای اوست را
و تنهاییم هنوز نگذاری هنوزِ تنها
خواهم رساند
تمام
والسسلا
سلام
من خوبم
و شاید تو نیز
بَد باشی
خو
خوبِ خو
خوب
_بالبداهه من دردی درشتتر از دردِ زخمِ داس
درانگشتانِ تکملهی مرگِ پیامببری هستم_
که بیبدیل الاکلنگش را
آنجا که خورشید نامش را جا گذاشت
خوشبختم
محکم به سنگ میخورَدَم
اما خوشبختانه خوشبختی
خوشلباس
و خوشجامه و رختی
خوشخرام اَم
چرا که خواهمت میباشید
بیباهم
اما محدود
به یار بگو
دارَد رد در دور...