ویرگول
ورودثبت نام
alireza pourali
alireza pouraliمن پویه‌ی شبم، که از خشمِ کوچکِ خود، پلی به سویِ هندسه‌یِ خورشید می‌سازد
alireza pourali
alireza pourali
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

نامِ اَمنْ

نَما

ی ِ

نامِ

ء ِ

اَمن

وَ نان و هِندوانه‌ی شام‌ میهمان

و مَهرِآبِ و نَمازمان

و امن‌ْکُنامی

امن‌نما را امرنما

_بی خبر از

هشت دقیقه‌ی زیاد

تنهاییِ نور

هر چه بود نهشتم

و کاشتم بوارق تیز هور

تا هاشور کشتم و

نَمانُماواداروار آمده‌اندم

که نام امن شود_

رفتنی بودند امن‌نام‌ان‌ امنِمان

عمن نامانِ امنِ ع‌یمانِمان

به ناچار و به چاره‌ای

که بیچاره و همراه‌درخانه‌واره هم

آویزان از

خانه و کاشانه‌ی نون‌‌در میمِ‌ ادغام کنندگان

تابِ دانجا که

عَمونیان عمان و ناامنِی نِسبتاً باز اما امن‌ِمان

هوای آمدن تو نیز ما را هم‌

نوش و گوارا و خوشگوار

سوگند به جان‌ِ اَمن‌تو

و قسم به نان و نمکُ نَوَندِ امنِ ماه

که خورشید

عور و هور به زورِ ضَرب و زور

در نورکم و نور ماه‌مان

نامشان را نهشتند

تا آییده‌ر گاه

_من‌ پدیدار تجربه‌ی خطایی

در قمقمه‌‌یِ‌ زشت قناتم

که در فرگشت جنگل

به دام رشد یاخته‌های

شقایق‌پیچ افتاده‌ام_

تند و تیزفهم و مرکوب‌سوار

نان و چای و قندمان را

در آشتی‌ام با قهرمان

همراه با قندمان

در قروچه‌ای دندان‌پسند و زبان‌شناس

که می‌شد دَنیَّت را بر درد بی درمانمان

ترجیح دهد

عقلمان را دردیزی پخت

به جای آن

در دوره‌ی پیشا‌نهالی

و ابتداییِ کشتمان

غوطه‌ور در منویات کمالِ پرتقالی خونی و خست

خستوانه‌ای بودیم برای درک عجزیاتتان

ای مردمانِ زالوسازِ نفرین‌پرستِ فَرهیخته

تاتیز و تا ناکجا اینچُن‌همان‌و‌همینی بُوَد

وَ نَبوَد که هست؟

مطلع‌تری از خبربَری که در خبر آوری و خبرگیری

نام‌آوازه‌ است

اما به دَر َرفتگیِ مدام در دال و الفِ ر و یا و واو

دچار

داداردردودودور‌داردروادیدارادایی‌درآوَرد

درددارد

دور رفته‌اید ؟

ختنه سُران است

یادتان باشد

حتما باخود

تی_ی‍غ

بیاورید

_اما من

صدای کلاغی

دم صبحم

که در قلب گنجشکی ترس می‌خورد_

می‌ترسم واَزوِزوِزی نامفهوم

و از در برِ مُرَبّع‌مُکَعَّب‌هایِ تور بودن

که داری دارَد و در دور دور دور

و تابستان را با فراغ بال

قدم می‌زندم در نور

در ا و من و اندیشه‌ام

دَرِت‍‌عاملی بودیم

ناسازگار

که گاه‌ِ دهانهِ سیناپسی را که شکافته‌ بود

تا ناگهانیِ از ترس بیدار شدن پایِ خوابم

با شتابِ مستی از خواب خویش

می‌برمی‌خیمیزی‌ده‌اَم

و خود را بر لبه‌ی پرتگاهی لیز

در سفیدیِ رنگِ پنجره‌هایِ تابستانِ حیاط

به هر آن چیزی که داریم

که برای اوست را

و تنهاییم هنوز نگذاری هنوزِ تنها

خواهم رساند

تمام

والسسلا

سلام

من خوبم

و شاید تو نیز

بَد باشی

خو

خوبِ خو

خوب

_با‌لبداهه من دردی درشت‌تر از دردِ زخمِ داس

درانگشتانِ تکمله‌ی مرگِ پیامببری هستم_

که بی‌بدیل الاکلنگش را

آنجا که خورشید نامش را جا گذاشت

خوشبختم

محکم به سنگ می‌خورَدَم

اما خوشبختانه خوشبختی

خوش‌لباس

و خوش‌جامه و رختی

خوشخرام اَم

چرا که خواهمت می‌باشید

بی‌باهم

اما محدود

به یار بگو

دارَد رد در دور...

امنتابستانترس
۲
۰
alireza pourali
alireza pourali
من پویه‌ی شبم، که از خشمِ کوچکِ خود، پلی به سویِ هندسه‌یِ خورشید می‌سازد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید