ویرگول
ورودثبت نام
alirezakahidvand
alirezakahidvandبه عنوان یک نویسنده، وظیفه‌ام خواندن، نوشتن و باز خواندن است.
alirezakahidvand
alirezakahidvand
خواندن ۱ دقیقه·۸ سال پیش

آقای تقابل

گوشه خیابان افتاده بودم و از درد به خود می‌پیچیدم. دوستم هم آن طرف افتاده بود و نمی‌دانستم زنده است یا نه. جمعیت ایستاده و حیران از اینکه من چطوره زنده مانده‌ام. تنها دست راستم شکسته بود. بعداً در بیمارستان از پرستار شیفت شنیدم که: «خیلی شانس آوردی... تصادف عجیبی بوده. ماشین ترمز می‌برد و به لاین دیگر پرتاب می‌شود.»

دوستم زنده نماند؛ من هم حافظه‌ام را از دست دادم. نمی‌دانستم کی هستم! از کجا آمده‌ام و زندگی‌ام تقسیم شد به قبل از تصادف و بعد از تصادف. قبل از تصادف را دوست و آشنا می‌دانستند و بعد از تصادف را خودم. اما همه چیز در قبل از تصادف بود. علت تصادف، مقصد، مبدأ، خانواده‌م، اصلاً همسر یا خانواده‌ای داشتم یا نه؟ چطور می‌توانستم به کسانی که ادعای پدر و مادرم بودن را می‌کردند اعتماد کنم؟ اسمم را هم دوست نداشتم.

تصمیمی گرفتم و آن شروع زندگی تازه بود.

اسمی برای خود انتخاب کردم و از این بابت خوشحال بودم. به کتاب روی آوردم. تفریح روزانه‌م طی کردن راسته کتاب‌فروشی‌های انقلاب بود. از زندگی جدید لذت می‌بردم و دوست نداشتم چیزی از قبل تصادف را به خاطر بیاورم. کم‌کم با خانواده اخت شدم و قبول کردم که پدر و مادرم باشند؛ اخلاق خوبی داشتند و اذیتم نمی‌کردند. دوستان تازه‌ای در محیط‌های فرهنگی یافتم.

میان سنت و مدرنیته تفاوتی قائل نبودم و به هر دو احترامی قابل توجه می‌گذاشتم. اما پست‌مدرنیسم را برنمی‌تابیدم. گرچه اهمیتی هم نداشت؛ کارهای مهم‌تری داشتم.

تصمیم گرفتم در رشته‌ای هنری درس بخوانم... طراحی مد و لباس. موفق شدم تا به مدارج عالی برسم و به میلان سفر کنم. سال‌های شکوفایی...

همه را مدیون یک چیز می‌دانم؛ فراموشی و ترک گذشته.



۳
۰
alirezakahidvand
alirezakahidvand
به عنوان یک نویسنده، وظیفه‌ام خواندن، نوشتن و باز خواندن است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید