alirezakahidvand·۸ سال پیشفریاد فلوتصبح که بیدار شدم، دیدم انگشترم نیست. حتم کردم شب قبل در شرکت جا گذاشتهام. هدیهای بود بس باارزش از طرف پدرم. از خانه زدم بیرون. چند متر بیشتر نرفته بودم که بهتم زد. انگشتر در دست مجسمهٔ داخل پارک قرار داشت؛ برق میزد و حسابی خودی نشان میداد. مجسمه تندیسی بود سفید از یک چوپان پیر که داشت فلوت میزد اما فلوتش را دزدیده بودند و تنها فیگورش باقی مانده بود. ترسیده بودم....
alirezakahidvand·۸ سال پیشآقای تقابلگوشه خیابان افتاده بودم و از درد به خود میپیچیدم. دوستم هم آن طرف افتاده بود و نمیدانستم زنده است یا نه. جمعیت ایستاده و حیران از اینکه من چطوره زنده ماندهام. تنها دست راستم شکسته بود. بعداً در بیمارستان از پرستار شیفت شنیدم که: «خیلی شانس آوردی... تصادف عجیبی بوده. ماشین ترمز میبرد و به لاین دیگر پرتاب میشود.» دوستم زنده نماند؛ م...
alirezakahidvand·۸ سال پیشپنجرهدر جستوجوی غم و اندیشههایش بود. مدام به ساعت نگاه میکرد و دلیلش را نمیدانست. کلافه بود و زیر لب غر میزد و بر زمین و زمان لعنت میفرستاد. در نهایت از پشت میزش برخاست و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. صدای اذان ظهر از منارههای مسجد به گوش رسید که در میان همهمه دخترهای مدرسهٔ بغل دفتر کارش که تازه تعطیل شده بودند پیچید و گم شد. ناسزا میگفتند، شوخی میکردند و قهقه م...