صبح که بیدار شدم، دیدم انگشترم نیست. حتم کردم شب قبل در شرکت جا گذاشتهام. هدیهای بود بس باارزش از طرف پدرم. از خانه زدم بیرون. چند متر بیشتر نرفته بودم که بهتم زد. انگشتر در دست مجسمهٔ داخل پارک قرار داشت؛ برق میزد و حسابی خودی نشان میداد. مجسمه تندیسی بود سفید از یک چوپان پیر که داشت فلوت میزد اما فلوتش را دزدیده بودند و تنها فیگورش باقی مانده بود. ترسیده بودم. کمی جلو رفتم و متوجه شدم درست دیدهام، انگشترم بود.
به خود هزار زحمت دادم تا انگشتر را از انگشتش خارج کنم اما نمیشد. نمیدانستم چطور از آنجا سردرآورده است؟! گمان کردم دچار وهم شدهام. پسری رد شد. پرسیدم: «آقا شما دست این مجسمه انگشتر میبینی؟» و پسر پاسخ داد: «بله!» گفتم برای من است و پسر تعجب کرد و جواب داد: «داداش این انگشتر از اول دستش بود. نمیدونم چطور وقتی فلوتش رو میدزدیدن حواسشون به این انگشتر نبوده؟! فکر کنم خیلی بیارزه!» این را گفت و رفت. کاری از دستم برنمیآمد و تصمیم گرفتم به شرکت بروم. البته خیالم راحت بود که انگشتر جایش امن است.
غروب بود که از شرکت زدم بیرون و یکراست رفتم سراغ مجسمه. نشسته بود با همان حالت همیشگی و... انگشتر هم بود. فکری به سرم زد. ساعتها گذشت تا اینکه رفتوآمد کم شد یا شاید بتوان گفت اصلاً دیگر کسی نبود. وقتی مطمئن شدم افتادم به جان مجسمه و باهاش کلنجار رفتم تا اینکه توانستم دستش را بشکنم. هول شده و ترسیده بودم، دست را داخل کیف گذاشتم و به خانه رفتم. لباس را کندم و محتویات کیف را روی تختخواب خالی کردم. دست گچی با انگشتر... نفس راحتی کشیدم و توانستم انگشت را بشکنم و انگشتر را بیرون آورم. خیالم راحت شد و بر تختخواب دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم. در خواب دستی دیدم که بر آب شناور است و مدام از این سو به آن سو حرکت میکند. ناگهان از میان آب، نگینی به رنگ یاقوت بیرون آمد و دست را در کام خود فرو کشید و دوباره به زیر آب رفت. صدای فلوت میآمد و گوسفندان بعبع میکردند.
از خواب پریدم. صبح شده بود. نگاهی به اطراف انداختم. دست سفیدی که انگشتش شکسته... بلند شدم و دیدم که روی میز تحریر دو انگشتر درست مانند انگشتر خودم وجود دارد. عرق سردی بر بدنم نشست و نمیدانستم چه خبر شده؟! از پنجره نگاهی به پارک انداختم. پیرمرد آنجا بود بدون دست راست!
پشیمان بودم. کمی گذشت و مادرم به اتاق آمد و گفت که انگشتر پشت کِیس کامپیوتر افتاده بود...
از جلوی پارک رد شدم و دیدم شهرداری تندیس را میبرد. راه را بر کارگری بستم و علت را پرسیدم. با لحن شکایتآمیزی گفت: «به فلوتش رحم نکردند. صدا نداشت اما گویا گوششان را کر کرده بود. حالا هم به انگشترش خار چشم شده. این مجسمه یادبود چوپان روستای ما بود. چوپانی که سال پیش جانش را در اثر زلزله از دست داد و من انگشترش را خودم پیدا کردم و خواستم تا همیشه همراه مجسمهاش باشد. اما به آن هم رحم نکردند. بردند! شهریها چهشان شده؟!
این را گفت و تندیس را با احترام تمام پشت وانت گذاشت و رفت.