ویرگول
ورودثبت نام
alirezakahidvand
alirezakahidvandبه عنوان یک نویسنده، وظیفه‌ام خواندن، نوشتن و باز خواندن است.
alirezakahidvand
alirezakahidvand
خواندن ۲ دقیقه·۸ سال پیش

پنجره

در جست‌وجوی غم و اندیشه‌هایش بود. مدام به ساعت نگاه می‌کرد و دلیلش را نمی‌دانست. کلافه بود و زیر لب غر می‌زد و بر زمین و زمان لعنت می‌فرستاد. در نهایت از پشت میزش برخاست و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. صدای اذان ظهر از مناره‌های مسجد به گوش رسید که در میان همهمه دخترهای مدرسهٔ بغل دفتر کارش که تازه تعطیل شده بودند پیچید و گم شد. ناسزا می‌گفتند، شوخی می‌کردند و قهقه می‌زدند. ناگهان در آن میان دو نگاه به هم دوخته شد. چشمش افتاد به چشم‌های آبی یک دختر که مستقیم به او نگاه می‌کرد. کنار رفت، قلبش تند می‌زد. دوباره برگشت سر جایش و دید دختر همچنان به سوی او نگاه می‌کند. دوستش مقنعه‌اش را کشید و دختر حواسش پرت شد. اما دوباره نیم‌نگاهی به سوی پنجره انداخت. دیگر کسی نبود. همراه دوستانش از مدرسه خارج شدند و دید که کسی روبه‌روی در مدرسه ایستاده. همان پسر پشت پنجره بود. گونه‌هایش سرخ شد و سرش را به زیر انداخت. خواست راهش را بکشد و برود که پسر جلو آمد.

کسانی که دور دختر بودند زبان به تحسین پسر گشودند از بس که صاحب‌جمال بود و به دوستشان تبریک و تهنیت می‌گفتند که توانسته ماهی به این طلایی را تور کند. بر شدت خجالت دختر افزوده شد و به دوستانش شکایت کرد. بچه‌ها دختر را تنها گذاشتند و میدان را خالی کردند تا عاشق و معشوق راحت باشند. اما در این میان، پسر تنها به دختر خیره بود. بالاخره لب باز کرد: «مرا می‌شناسی؟» و دختر جواب منفی داد. پسر گفت: «چرا به پنجره خیره بودی؟» و دختر بار دیگر سرش را به زیر انداخت و خواست برود که پسر مانعش شد: « نرو! از تو خوشم آمده... لطفاً نرو و بیا صحبت کنیم.» حس کرد دختر معذب شده است. خواست چیزی بگوید که دختر گفت: «گمان کردم اوست... یک لحظه اشتباهتان گرفتم و با دقت بیش‌تر نگاه کردم و متوجه شدم او نیست. همین!» و رفت.

پسر در دفتر کارش تنها نبود و فهمید موضوع از چه قرار است. به سوی پنجرهٔ اتاقش نگاه کرد. همکارش را دید که پشت پنجره ایستاده است...



۱
۰
alirezakahidvand
alirezakahidvand
به عنوان یک نویسنده، وظیفه‌ام خواندن، نوشتن و باز خواندن است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید