تا دلتان بخواهد در پاسخ به سؤالاتی از این دست، جوابهای جدی و طنز داده شدهاست؛
اما مشکل من با خود این سؤال است!
به عقیدهی من اگر دانشجو، چگونگی و چرایی بودنش را نفهمد، چیستیاش به کلی زیر سؤال میرود.

بگذارید صریح و شفاف بگویم؛
اکثریت جامعهی دانشجویی امروز کشور ما، صرفاً یک وسیله و ابزار است در دست آدمها و تفکرات مختلف و به عبارت دیگر، از خود عاملیتی ندارد. اینجاست که اصلاً دربارهی این موجود مفعولِ منفعل، پرسش «کیست» معنا پیدا نمیکند؛ چون هنوز برای خودش و جامعهاش «کسی» نشده!
سؤال دربارهی اینگونه دانشجوها با «چیست» بهتر معنا پیدا میکند؛ چراکه مثل باقی اشیاء، صرفاً بازیچه و وسیلهای برای تحقق اهداف و خواستههای دیگراناند!
این گروه در باطن، حرکتی نمیکنند و مانند مرداب راکدند، اما معمولاً ادعایشان گوش جهان را کَر کرده!
تعصب و جزماندیشی مؤلفهی اصلی این پدیده است...
اما شاید بپرسید دانشجو چگونه برای خودش و جامعهاش «کسی» میشود؟!
پاسخ در همان «عاملیت» است!
دانشجویی میتواند ادعا کند شأنِ جایگاه و نقش خود در جامعه را حفظ کرده که:«از آنچه رنگ تعلق پذیرد، آزاد باشد»!
دانشجویی که اگر حرف اشتباهی از استاد شنید، بیاندیشد و عاقلانه و شجاعانه در برابر آن حرف بایستد!
دانشجویی که اگر عمل غلطی در جامعه دید، بیاندیشد و عالمانه و مدبرانه در پی اصلاح آن باشد!
دانشجویی که راهحل مشکلات را در اندیشهورزی و گفتوگو میبیند، نه در هوچیگری و داد و بیداد بیهدف!
دانشجویی که به جای مناظرات استادیومی دنبال گفتوگوهای عمیق تمدنی است و به جای سوت و کف زدنهای بیمنطق برای خنک شدن دل خودش، دنبال راه چارهای برای گرم شدن دل جامعه است!
امروز به ندرت میتوان از این قبیل دانشجویان پیدا کرد، چون ظاهراً فراموش کردهایم که «دانشگاه، مبدأ همۀ تحولات است»!
متأسفانه رنگ و بوی این حرفها را در تشکلات دانشجویی هم کمتر میبینیم تا چه رسد به دیگران...
اما به هر حال، باز هم هستند دانشجویانی که با پندار و گفتار و رفتارشان به این عنوان اعتبار میبخشند...
خلاصه، مسئله این است:
دانشجو «چیست» یا «کیست»؟!