با یکی از رفقایش آمده بود.
از اصفهان آمده بود تهران و از آنجایی که رفیقش رفاقتی عمیق و دیرینه با بنده داشت، باهم به کتابفروشی آمده بودند.
بینمان گفتگویی شکل گرفت
از هریپاتر شروع شد و به لزوم تخیل و خیالانگیزی ادبیات و شعر رسید.
صدای گرمی داشت و معلوم بود در پی همصحبتی در موضوعات زیربنایی حوزه اندیشه و فرهنگ است.
باید میرفتند، رفیق مشترکمان کلاس داشت.
رفتند
اما رفیقمان را تا کلاس مشایعت کرده و بازگشت.
نشستیم، باهم قهوهای خوردیم، گپی زدیم.
معاشرتی شیرین و دلپذیر
وقتی از کسب و کار و شغل و حرفهاش پرسیدم متوجه شدم که ۱۷ سالش است.
اصلا جا نخوردم
در حلقه همفکران و همصحبتان و اندیشمندان اطرافم حوالی دهه هشتادی زیاد میشناسم.
کسانی که هرچند دیدنشان حسرتی عمیق را به خاطر دهه دوم زندگی خودم به دلم مینشاند ولی به شدت غبطه برانگیز و امیدبخش است.
دلم آرام میگیرد
چراکه مطمئنم با وجودشان آینده درخشان و روشن است
من مطمئنم که این افراد اشتباهات ما را اصلاح و معماری نوینی را برای بشر مدرن پیریزی میکنند. حتی اگر تفکرات انعطافناپذیر ما بزرگترین مانع سر راهشان باشد.
#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروش
یک #کتابفروش۲۴ساعته
۲۹ خرداد ۱۴۰۰
