پس برای همین از مارتا تا الان خبری نبود......
دوان دوان با حالتی لرز گونه به سمت مسافرخانه رفتم...
حس اینکه بلایی سر جوال آمده باشد مرا از هم میشکست
سنگ فرشها را حتی نمیدانستم چگونه طی میکنم نفس زنان به در مسافرخانه رسیدم از ترس لرزه برتنم افتاده بود... اما باید قوی میبودم زیرا نقطه ضعفها خیلی زود در دریای توفان به گوش میرسیدند و در دریا جایی برای ضعیفان نبود...
دو دستم را روی زانوهایم گرفتم و آرام نفس عمیقی کشیدم
صدای ریههایم را که با ولع هوا را میبلعید میشنیدم
محکم ایستادم و دستم را روی دستگیره گرفتم
نمیدانستم تحمل دیدن جوال را با سر و وضعی داغان داشتم یا نه....
وارد مسافرخانه شدم بوی اشنای راک و غذاهای مانده با مشام رسید پا تند کردم
رد خون در سالن اصلی مسافر خانه که روی زمین بود خبر خوبی نمیداد...
تند تند به سمت طبقهی بالا رفتم اما هیچ کس را ندیدم
مسافرخانه خالی از هر موجود زندهای بود اتاق ها را گشتم اما هیچ کس نبود صدای ضربان قلبم از صدای قدمهایم بیشتر به گوش میرسید
نفسم داشت بند میآمد شدت کمر درد صورتم را جمع کرده بود و با هر قدمی که بر میداشتم تیری از درد روی کمرم جرقه میزد
پلهها را دو تا یکی کردم و به سمت پیشخان رفتم شیشههای راک همراه نوشیدنیهای سبک تر با نظم چیده شده بودند روی طاقچه...
پشت پیشخان رفتم دو بشکهی بزرگ راک در گوشهای دو بشکهی متوسط و کوچک در گوشهی دیگر قرار داشت
نفسم را ول کردم به اتاقکی که کنار پیشخان بود رفتم
در را باز کردم و پشت بشکهها و هرجایی را که میشد کسی پنهان شد نگاه کردم قلبم مچاله شده بود
بوی خون را میتوانستم از میان بوهای دیگر تشخیص دهم ضربان قلبم را نمیتوانستم مهار کنم...
جعبه ها را روی زمین انداختم...
اسی را که بی هوش افتاده بود دیدم...
نفسم لحظهای در ریههایم حبس شد
جعبهها را پرت کردم و اسی را چند بار تکان دادم
: اسی...
از آنجایی که کمی از من درشت تر بود نمیتوانستم کولش کنم باید از کسی کمک میخواستم... اما نمیدانستم از کی؟
به سرعت بیرون رفتم و هنوز بیرون نرفته بودم که دارت وارد شد
وقتی چهرهی نگرانم را دید فریاد زد
: چی شده ماهلین....
دستم را به سمت اشپزخانه گرفتم و سعی کردم صدایم نلرزد
: اسی...
نگذاشت ادامه دهم و پا تند کرد به سمت همان اتاقک...
پشت سرش وارد شدم دارت اسی را در یک حرکت بلند کرد و به سمت اتاق برد
: طبیب خبر کن زود باش....
سری تکان دادم... بی آنکه بدانم چه کنم از مسافرخانه خارج شدم...
دلیر از دور دیده میشد به سمتش دویدم
: دلیر طبیب خبر کن....
نگرانی از چشمانش به وضوح مشخص بود
: جوال....
سرم را به معنای منفی تکان دادم
: اسی.... کتک خورده...
دلیر دوید به سمت کوچهای از بندرگاه حدس میزدم به دنبال طبیب میرود
به اتاق ماهلین رفتم دارت بالای سرش نشسته بود و حلقهی اشک چشمانش را براق کرده بود
معلوم بود اسی چقدر برایش مهم است....
هرگز رو نکن کی و چه چیزی برایت اهمیت دارد
یکی از قانونهای نا نوشتهی دریا..