رها🤌⚘💜
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

عاشقانه‌ای....در دل توفان


روی عسلی کنار تخت چاقوی نقره‌ای خود نمایی می‌کرد به سمتش رفتم و در دست چرخاندمش بردی محافظت کار‌ساز بود البته اگر جرعت ضربه زدن را داشته باشم
از اتاق خارج شدم .... در بندرگاه یاروار من را از خدمه‌ی کشتی مارتا می‌دانستند پس فرصت خوبی بود تا سکه‌هایم را با چیز ارزشمند‌تری معامله کنم یا حد‌اقل کمی بیشترشان کنم نمی‌توانستم آنها را خرج کنم زیرا دیر یا زود کشتی ویرجینیا به آنها نیاز پیدا میکرد
مسافرخانه را ترک کردم
بوی آشنای شور بیرون از مسافرخانه بیشتر مشام را قلقلک میداد
ساختمان سر به فلک کشیده روبه‌رویم خودنمایی می‌کرد و سنگ‌فرش‌های خیابان‌ها که بعضی شان ترک خورده بود حسی غریب را درونم تداعی کرده بود
ناخودآگاه حرف‌های جوال پشت میز صبحانه در گوشم پیچید افکارم را به سیاهی رساند....
واقعا قصدش از آن حرف‌ها را نمیشد فهمید هر چند در دریاها کسی نباید منظور واقعی اش را نیز فاش می‌کرد....

به سمت بازاری که تجارت‌ها در آنجا صورت می‌گرفت   رفتم
کودکان قد و نیم قد روی سنگ‌فرشها در کوچه‌ها بازی می‌کردند و باد با آنها هم قدم بود
یاد بچگی‌هایم قلقلکم میداد
هرچند من مانند باقی بچه‌ها نبودم همیشه چند‌سال بزرگتر رفتار میکردم تا لااقل مادر مرا قبول داشته باشد اما در آخر هیچ نشد
اما بعد ازاین باید حقم را از مارتا میگرفتم حال به هر نحوی که بود
به بازار که رسیدم به سمت سنگ فروش پیری رفتم تقریبا بیشتر صورتم را پوشانده بودم
روبه رویش ایستادم و سنگ بزرگی را برداشتم
: معامله نمیکنم فقط می‌خرم.....
نگاهی به صورت چروکیده‌اش انداختم
: کسی این چیزارو هم نمیخره!
سنگ را سر جایش گذاشتم و به سمت قرفه‌ای دیگر حرکت کردم
در آن سو زن جوانی مشغول فروش راک بود
کسانی که راک میفروختند پول خوبی هم به جیب می‌زدند....
به سمتش رفتم و تنه‌ای به شانه‌اش زدم به سمت برگشت
: چته زنیکه حواستو جمع کن....
کیسه را از کمش شل کردم و او را نزدیک خودم هل دادم
: ببخشید واقعا حالم خوش نیست.....
هردو روی زمین افتادیم و کیسه‌ی پول‌هایش در دستم ماند
از رویم بلند شد
: واقعا هم مریضی
نیم خیز شدم و لبخندی زدم پول‌ها را در جیبم مخفی کردم
: یکم سرم گیج رفت متاسفم.....
بلند شدم و لباس‌هایم را تکاندم هر چند سکه‌ی زیادی به جیب مردم اما لااقل برای چند روز کافی بود....
شاید برای چند روزی که شود سر از کار جوال در آورم
به سمت بندرگاه رفتم جایی که کشتی ها لنگر می‌اندازند شاید میشد خبری از مارتا به گوش رسید
تا بتوانم بدانم مارتا چه در سر دارد
شاید نیم ساعتی راه بود
جوال مسافر‌خانه‌ی دوری را برای اقامت کوتاه انتخاب کرده بود
هرچند کار عاقلانه‌ای بود اگر مارتا میآمد اول مسافر‌خانه‌های نزدیک وارسی می‌شدند و بردی خدمه‌ی ویرجینیا چند دقیقا‌ای وقت اضافه لازم بود
در بندرگاه ایستادم فاصله‌ام را رعایت کردم تا در چشنم خدمه‌ها دیده نشوم
کتی‌ها را به دقت برسی کردم اما کشتی مارتا در بین‌آنها دیده نمیشد....
این موضوع بیشتر نگرانم کرده بود
در بین کشتی‌ها کشتیکوچکتری که بین شان بود توجه‌ام را جلب کرد علامت عقاب خفته بود
برایم آشنا بود
و فکرم را درگیر خودش کرد
برق چیزی میان بندرگاه چشمانم را به سم خود کشید یکی از خدمه‌ی همان کشتی کوچک بود که چاقوی جواهر نشانی را در دستانش میچرخدند سنگ‌های چاقو برایم آشنا بود یاد چاقوی اسی که صبح در دستش میچرخید افتادم حس کردم قلبم مچاله شده است
نفسم بند‌آمده بود
خدمه‌ی کشتی مارتا.... با کشتی تجاری شان به بندرگاه آمده بودند و هیچ کسم شک نمی‌کرد که آنها برای مارتا کار کنند
پس برای همین از مارتا تا الان خبری نبود......
دوان دوان با حالتی لرز گونه به سمت مسافرخانه رفتم...
حس اینکه بلایی سر جوال آمده باشد مرا از هم میشکست


از استکانی که سال‌ها پیش شکستی هنوز شراب میریزد، استکان قلم شکسته‌ی من است که خونش بند نمی‌آید...🥀
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید