رها🤌⚘💜
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

عاشقانه‌ای... در دل توفان


چقدر دوست داشتم بعد از هر بار گفتن نامش جانمی ورد زبانش باشد اما حیف هربار حرفم را می‌برید
برق اشک را در چشمانم مهار کردم

: خدا میدونه بودنم چقدر قراره تو و خدمتو به خطر بندازه بردنم به صلاحتون نیست... من از پس خودم برمیام... توی بندرگاه کسای زیادی هستن که با دیدن سکه هر کاری میکنن...
: درسته... حتی تحویل دادنت به مارتا...
خودش را کمی جابه‌جا کرد
: مطمعن باش پیش من باشی جات امن‌تره...‌
نمیدانم چیزی که در چشمانش بود محبت بود یا چیز دیگر...
از جایم بلند شدم
: کجا...
سرم را کج کردم و نگاهش کردم
: برای رفتن نباید اماده‌شم؟
سرش را عقب و جلو کرد
: اما قبلش چیزی بخور
باشه‌ای گفتم و از میز فاصله گرفتم
......

برای رفتن آماده بودیم هوا مناسب بود و همه میدانستند طوفان و باد مانع مان نخواهد شد با تکان خوردن کشتی مرغان دریایی که روی لبه‌های کشتی تن به استراحت داده بودند پر زدند و در کسری از ثانیه آسمان را پوشاندند
جوال پشت سکان ایستاد
همراه اسی و دلیر لنگر‌ها را جمع کردیم
دارت طناب را از دور ستون آزاد کرد و با به راه افتادن کشتی به سمتش دوید و از نردبان طنابی بالا آمد
اسی بالای ستون نشست در تماشای دریا و مرغان دریایی....
از تور بادبان بالا رفتم و کنار اسی نشستم
دستانش را ستون بدنش قرار داده بود و پاهایش را آویزان کرده بود
نیم رخ صورت برنزه رنگش را میدیدم
دماغ کشیده‌اش از نیم رخ زیبا تر بود
لبان قلوه‌ای و فک برجسته اش... لحظه‌ای چیزی مانند حسادت به قلبم نفوذ کرد... شاید ترسیدم جوال از کسی غیر از من خوشش بیاید...
چشمان ابی‌ رنگش را به سمتم چرخاند احساس کردم قلبم ریخت
: خوشگلی....
و لبخندی زد از همان لبخند‌های کمیاب
قلبم برای لبخندش پر کشید به ستون تکیه زدم
و یک پایم را آویزان کردم و پایه‌ دیگرم را جمع کردم...
: چند وقته توی کشتی کار میکنی...
چشم به دریا دوخت و کمی جابه‌جا شد
: بهتره بگم چیزی جز دریا رو نمیشناسم....
: از اول با دارت و دلیر کار می‌کردید....
چاقویش را از قلاف بیرون کشید و در دستش چرخاند
: با دلیر آره.... اما دارت و جوال بعدا ملحق شدن...
فکر میکردم سوالاتم بی پاسخ بمانند اما نمی‌دانستم چرا اسی بی پرده پاسخم را میداد
نفس عمیقی کشید و چاقویش را چند بار دیگر چرخاند
به جوال خیره شدم که محکم سکان را گرفته بود
انگار متوجه نگاه خیره‌ام شد که برگشت و به سمتم...
چشمان عسلی‌اش در آفتاب به رنگ سبز میزد...
موهایش را باد تکان میداد سرش را برگرداند دلیر مشغول تنظیم قطب‌نما بود و دارت خزانه را کنترل می‌کرد
: مگه نگفتی میخوایی انبار دار بشی... باید برای شام امشب یه فکری کنی دیگه...
به سمت اسی برگشتم
: تور ماهیگیری دارید
سرش را تکان داد
: آره... اما قبل اومدن تو انبار دار نداشتیم... دلیر مسئولش بود
دستم را به تور بادبان گرفتم و سطح کشتی پریدم
: دلیر...
بدون برگشتن به سمتم بله‌ای گفت
: تور ماهیگیری دارید...
قطب نما را همراه دوربین بزرگش در جعبه گذاشت و به سمتم آمد...
خوی انباره...
و اشاره کرد دنبالش بروم
از چند پله‌ی کشتی پایین رفتیم چکمه‌هایی که بالای دری از اتاقک‌ها آویزان بود گذشتیم و با کلیدی که به کمر داشت
دری را باز کرد
حدس میزدم باید اشپز‌خانه‌ی کشتی باشد
کار انباز دار این بود که مسئولیت خورد و خوراک خدمه‌را تأمین می‌کرد
و این وظیفه دیگر بر دوش من بود هر چند نمیدانم چقدر طول می‌کشد...
پشت جعبه‌ها رفت و چیزی را برداشت به سمتم آمد تور بسته شده را در دستم گذاشت و بیرون رفت پشت سرش رفتم و در را با کلید قفل کرد و کلید را به دستم داد
: دیکه باخودت...
سرم را تکان دادم و پشت سرش به   کشتی رفتم
جوال هنوز پشت سکان بود و دارت و اسی صندوق‌ها و جعبه‌ها به انبار خزانه می‌کشیدند
به گوشه‌ی کشتی رفتم و مشغول باز کردن تور شدم
نیم ساعتی را با تور سرو کله زدم که دلیر نیز برای کمکم آمد همراه هم تور را به داخل دریا انداختیم و دو سرش را با لبه‌هایش گره زدیم

از استکانی که سال‌ها پیش شکستی هنوز شراب میریزد، استکان قلم شکسته‌ی من است که خونش بند نمی‌آید...🥀
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید