
نویسنده :علی ذوالفقاری
آدم بزرگا گرسنهترند
وقتی قحطی می رسد گرسنه ترین ها همیشه بچه ها نیستند
باد سردی از لابلای شکافهای دیوارهای گلی خانه نفوذ میکرد و صدای زوزهاش در گوشه و کنار اتاق میپیچید. خانه بزرگ خانواده یحیی، با دیوارهای بلند گلی و سقف چوبی قدیمی، سالها بود که سرپناه این خانواده پرجمعیت بود. دیوارهای اتاقها با رنگ زرد کمرنگ و نشانههای رطوبت، داستان سالها زندگی و سختی را روایت میکردند. سقف چوبی، با تیرکهای چوبی که هر کدام نشاندهنده بار سنگینی از زمان بودند، به آرامی در حال فرسودن بود. در گوشهای از اتاق، گلیمهای دستبافت مادری با طرحهای سنتی که یادگاری از نسلهای پیشین بودند، به زمین پهن شده بودند. این گلیمها نه تنها به خانه گرما و رنگ میدادند، بلکه در هر گره و طرح آن، داستانی از زندگی خانواده نهفته بود.
حیاط خانه، بزرگ و خاکی، با درختان توت و انجیر که سایههای خنکی را فراهم میکردند، جایی بود که بچهها میتوانستند در آن بازی کنند. درختان قدیمی، با ریشههای پیچیدهشان در دل زمین، شبیه نگهبانانی بودند که سالها به تماشای زندگی خانواده نشسته بودند. این درختان، یادآور روزهای شاد خانواده بودند، وقتی که یحیی و برادرانش زیر سایهشان میدویدند و با صدای خندههایشان، سکوت روستا را میشکستند. اما امروز، حیاط خاموش و بیروح بود. حتی باد هم انگار در این فضا احساس غم میکرد و با خنکای خود، بر دل یحیی سنگینی میکرد.
در مرکز حیاط، یک تخت چوبی ساده قرار داشت که مادر یحیی روی آن دراز کشیده بود. پتویی ضخیم و سنگین با نقوش گلدار کهنه بر رویش انداخته بودند، اما سردی پاییز را نمیتوانست از او دور کند. چهرهاش رنگپریده و چشمانش نیمهباز بودند، و هر از گاهی فریادی آرام از میان لبان خشکشدهاش بیرون میآمد. این صحنه، برای یحیی که تنها هفت سال داشت، مفهوم مرگ را به وضوح نشان میداد. او به خوبی میدانست که مادرش به طور جدی بیمار است، اما نمیتوانست این حقیقت را بپذیرد.
پدر یحیی، میرزا، کنار در ایستاده بود. او مردی قدبلند و لاغر بود، با صورتی که نشان از سالها کار سخت و مشکلات زندگی داشت. دستهایش لرزان بود و تسبیحش را با حرکات آرام میچرخاند. میدانست که باید قوی باشد، اما چهرهاش به وضوح از خستگی و نگرانی پر شده بود. میرزا، که معلم مکتبخانه بود، بیشتر وقتش را در آن اتاق کوچک میگذراند. او هر از گاهی به تخت همسرش نگاه میکرد و اشکهایی که در چشمانش جمع شده بودند، بر روی گونههایش میغلتیدند.
حسین، برادر بزرگ یحیی، نزدیک تخت مادر ایستاده بود. ، اما امروز حس میشد که سختی روزگار حتی بر او هم غلبه کرده بود. دستانش را به هم قلاب کرده بود و به پدر نگاه میکرد. در چشمانش درد و ناامیدی دیده میشد. او نمیدانست چگونه باید با این غم بزرگ کنار بیاید.
دختران خانواده، معصومه و زهرا، در گوشه حیاط روی سکویی سنگی نشسته بودند. معصومه با دستانش چادر سیاهش را محکم گرفته بود، انگار که با آن میخواست از باد سرد یا شاید از غمی که به دلشان نشسته بود، در امان بماند. زهرا، بزرگ تر از معصومه، با چشمانی اشکآلود به مادر نگاه میکرد و به آرامی دعا میخواند. هر دو خواهر نگران و دلشکسته، به درد مادرشان فکر میکردند در این میان، یحیی با قلبی پر از سوال و ذهنی گیج به این صحنه مینگریست. او هنوز نمیدانست چرا همه اینقدر ساکت و نگران بودند. چرا مادر نمیخندید؟ چرا برادرانش بازی نمیکردند؟ یحیی به خوبی حس میکرد که چیزی در این فضا تغییر کرده است.
ناگهان یکی از همسایگان به سمت حیاط آمد و با صدای آرامی گفت: باید ببریمش شهر. اینجا نمیشه کاری کرد.
رضا ، بزرگ ترین برادر یحیی همراه پدرشون میرزا به سرعت به سمت تخت مادر رفتند. آنها میدانستند که زمان زیادی ندارند. آنها تخت چوبی را بلند کردند و به سمت در خروجی حیاط حرکت کردند. مادر یحیی در سکوت و ضعف کامل روی تخت دراز کشیده بود، و صدای نالههایش به تدریج کمتر میشد. او دیگر نیرویی برای مبارزه با درد نداشت. چهره رنگپریدهاش زیر نور کمرنگ غروب پاییز، بیشتر شبیه یک سایه شده بود.
یحیی با دلی لرزان از پشت پنجره به بیرون خیره شد. صدای خشخش برگهای خشک در زیر پای پدرش که تخت مادر را به بیرون از حیاط میبردند، در گوشش پیچید. مادرش در حال رفتن بود و او نمیدانست این آخرین باری است که او را میبیند. جاده خاکی که از حیاط به سمت روستا میرفت، به تدریج مادرش را در پیچهایش ناپدید کرد. آخرین چیزی که یحیی دید، چهره محزون پدرش بود که با چشمانی سرد و بیروح به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
بعد از چند ساعت، میرزا با چهرهای درهم شکسته و سنگین، برگشت و به گوشهای از خانه رفت. به آرامی در گوشهای نشسته و سرش را در دستانش گرفته بود. یحیی به سوی پدرش دوید و با صدایی لرزان پرسید: پدر، مادر کجاست؟ چرا برنگشت؟
میرزا، به جای پاسخ، فقط سرش را پایین انداخت و اشکهایش را با دستانش پنهان کرد. یحیی در آن لحظه، دنیا را در هم میشکست. برادران و خواهرانش به آرامی به سمت پدر رفتند و با سراسیمگی و نگرانی از او سوال کردند: مادر چی شد؟
اما میرزا پاسخی نداد . دستانش به آرامی شروع به لرزیدن کرد و دقت کرد که تمامی خانوادهاش در حال گریه کردن هستند..
چشمان یحیی به طور غریزی به پنجره نزدیکترین اتاق افتاد. او به یاد میآورد که مادرش همیشه در شبهای آرام، کنار او نشسته و به او داستانهایی از ستارهها و کهکشانها میگفت. اما اکنون، آن ستارهها به نظرش سرد و بیروح میآمدند. یحیی آرام سمت حیاط کنار درخت بزرگ انجیر رفت، درختی که بسیاری از خاطرات مادرش را داشت.و به درخت تکه داد و به فکر فرو رفت
یحیی، که دیشب کنار درخت بزرگ انجیر خوابش برده بود، با صدایگریه و نالههای ریز از خواب پرید. هنوز خوابآلود بود و چشمانش نیمهباز بودند، اما صداهایی که از سمت خانهشان میآمد، او را به سرعت بیدار کرد. نسیم ملایمی که از لابلای شاخههای انجیرمیوزید، پوستش را نوازش میداد، اما هوای سنگینی که در اطرافش حس میکرد، او را آشفتهتر میکرد.
با چشمانی خوابآلود به سمت خانه نگاه کرد. چهرههای آشنا از همسایگان که در حیاط جمع شده بودند، توجهش را جلب کرد. همه لباسهای تیره بر تن داشتند، و صدای گریههای زنان در فضا طنینانداز بود. یحیی برای لحظهای مات و مبهوت ایستاد. مغزش هنوز در حال پردازش وقایع بود. با خود فکر کرد: چرا همه اینجاهستند؟ برای چه چیزی این همه شلوغی به راه افتاده؟
سپس ناگهان، همه چیز مثل سیلی به او هجوم آورد. یادش آمد. مادرش… دیشب که مادرش را برده بودند شهر برای درمان ، او دیدهبود. مادرم برنگشت… یعنی چی؟ مادرم مرده؟ قلب یحیی به شدت فشرده شد. احساس کرد نفسش در سینهاش حبس شده است.
به سرعت به سمت داداش حسین که در گوشهای از حیاط ایستادهبود، دوید. چشمان حسین غمزده و سرش پایین بود. یحیی با اضطراب و صدایی که از شدت شوک و گیجی میلرزید، گفت: داداش… داداش حسین… اینا برای کی اومدن؟ مادرمون دیگهبرنگشت؟ یعنی… یعنی مادرمون مرده؟
حسین به چهره کوچک یحیی نگاهی انداخت، اما نتوانست کلمهای از دهانش بیرون بیاورد. چشمانش پر از اشک بود. دستش را به آرامیروی شانه یحیی گذاشت و سرش را پایین انداخت. یحیی هنوز نمیدانست چه باید بکند. دلش نمیخواست آنچه که در دلش احساس میکرد، حقیقت داشته باشد میرزا، که از حیاط عبور میکرد، در حالی که چهرهاش پر از غم و خستگی بود، به سمت پسر بزرگش، حسین، رفت. جمعیت زیادی از همسایگان و آشنایان در حیاطجمع شده بودند و هر لحظه به تعدادشان اضافه میشد. صدایهمهمهای از گوشه و کنار میآمد. برخی به دیوارهای خانه تکیه داده بودند و برخی زیر درخت انجیر ایستاده بودند، در حالی که نگاههایشان سرشار از اندوه و همدردی بود. زنها در گوشهای نشسته بودند، آهسته زمزمه میکردند و اشک میریختند.
میرزا دست به پیشانیاش کشید و با صدای خشداری که از بغض سنگینی پر شده بود، به حسین گفت: حسین، مهمون زیاداومده، باید یه فکری برای غذا و میوه کنیم. اینا گرسنهان. نبایدچیزی برای پذیرایی نداشته باشیم.
حسین نگاهی به اطراف انداخت. صورتش گرفته و چشمهایش سرخ از بیخوابی و گریه بود. او هم فشار سنگینی بر روی شانههایشحس میکرد. با لحنی که ناامیدی و اضطراب در آن مشهود بود، گفت: بابا… تو خونه هیچی نداریم. نه غذا، نه میوه، حتی یه تیکه نون هم نیست. اگه پولی داری، بده برم چیزی تهیه کنم، وگرنه آبرومون میره.
در همین لحظه زهرا، که با چادرش گوشه حیاط ایستاده بود و با دستان لرزان چادرش را میپیچید، جلو آمد. چشمانش پر از اشک بود و صدایش از اضطراب میلرزید. بابا، تو خونه هیچی نداریم. مردم همه اومدن، اما ما حتی یه ذره میوه یا غذا نداریم. آبرومون داره میره!
میرزا آهی کشید، به زمین خیره شد و سرش را تکان داد. احساس شرم و بیکسی تمام وجودش را فرا گرفته بود. میدانست که حق با آنهاست، اما خودش هم درمانده بود. با صدایی خفه که بیشترشبیه زمزمه بود، گفت: چیکار کنم؟ ندارم… هیچی ندارم دیگه. شرمندهام. همه چیز رفت
حسین سرش را پایین انداخت و سعی کرد حرفی نزند، اما دلش به شدت میسوخت. میرزا دوباره نفس عمیقی کشید و دستش را به نشانه تسلیم بالا برد. برو… برو از کربلای رسول بگیر. بگو میرزافرستاده. هر چی که تونستی جور کن، ما رو نجات بده.
حسین به سرعت از جای خود بلند شد و به سمت در رفت، اما در همین لحظه، رضا، پسر بزرگتر خانواده که همیشه در سکوت کنار میایستاد و کمتر حرف میزد، قدمی به جلو گذاشت. چهرهاش سخت و غضبآلود بود. صورتش در هم کشیده شد و با صدای بلند و لرزانیگفت: همش تقصیر توئه، بابا! همه چیزمون رو دادی به اون لعنتیمواد. الان ما هیچچی نداریم! نه خونهای، نه مال و منالی… حتیبرای دفن مادرمون هم آبرومون رفته!
این حرف مثل پتکی بر دل میرزا کوبید. شانههایش افتاد و چهرهاش بیشتر از قبل شکست. لبهایش به هم فشرده شدند و چشمانش پر از اشک شد. او ساکت ماند، چون هیچ پاسخی نداشت.می دانست وقتی نون کم بیاد ادم بزرگا اول زبون شونو می بلعن بعد همدیگه رو ، حق با رضا بود. تمام داراییها و زندگیشان را از دست داده بود. هر پولی که به دست آورده بود، همهاش را برای اعتیادشخرج کرده بود. در آن لحظه، میرزا دیگر نه آن پدر محکم و قوی بود، نه معلم مکتبخانهای که مردم به او احترام میگذاشتند. حالا تنها مردیشکستخورده و پشیمان بود که تمام دنیا بر سرش فرو ریخته بود.
زهرا که دید فضا پر از تنش و غم شده، آرامتر به میرزا نزدیک شد و با صدای لرزان گفت: بابا… حالا چیکار کنیم؟
میرزا نگاهی به او انداخت و بغضش ترکید. اشکهایشبیاختیار از چشمانش سرازیر شدند. با صدایی که از گریه لرزان شده بود، گفت: نمیدونم… نمیدونم دیگه باید چیکار کنم
معصومه که با دستان کوچک و لرزان چادرش را محکم گرفته بود، به سمت پدر و برادرانش آمد. او دختری ریزنقش و آرام بود، کوچکتر از زهرا، اما در چشمهای درشتش غمی سنگین و فکری بزرگ موج میزد. با صدای لرزان اما مصمم گفت: بابا… یه گردنبند از مادرمون دارم. وقتی کوچیکتر بودم بهم داده بود و گفت همیشه نگهش دارم. میتونیم اینو بفروشیم یا امانت بدیم… شاید بشه باهاش چیزی تهیه کنیم
این جمله مثل شعلهای کوچک در دل تاریک آن لحظهها بود. همه نگاهها به سمت معصومه چرخید. گردنبند برای همه ارزشمند بود؛ نه به خاطر طلا یا قیمتش، بلکه به خاطر یادگاری بودنش از مادر. یکلحظه همه سکوت کردند، انگار که حرف معصومه یادآور حضور همیشگی مادر در زندگیشان بود. میرزا، که با شنیدن اینپیشنهاد کمی از بار سنگین قلبش سبک شده بود، نگاه پر از افسوسی به دخترش انداخت. چهرهاش ملایمتر شد، اما باز هم اندوه از آن جدا نمیشد.
حسین که کمی به آرامش رسیده بود، به معصومه نزدیک شد و با صدای ملایم گفت: خیلی خوبه، معصومه. این گردنبند رو بدیم به محمد دکانی، شاید بتونیم در ازاش جنس یا پول بگیریم. بعد میریم و هر چی لازم داریم، تهیه میکنیم.
معصومه سرش را تکان داد و به آرامی گردنبند را از زیر لباسش بیرون کشید. گردنبند سادهای بود با یک پلاک کوچک که نقشهایسنتی روی آن حکاکی شده بود. انگار که تمام خاطرات مادرشان در این تکه طلا جمع شده بود. حسین گردنبند را گرفت و با نگاهی که هم احترام و هم اندوه در آن بود، به دست گرفت.
در همین لحظه، دایی غلام، با لباسهای کهنه و پاره، وارد حیاط شد. او مردی بود با چهرهای سیاه و موهای ژولیده که بیشتر از زندگیسخت روستایی و مشکلاتش رنج میبرد. لباسهایش از کهنگی و پارگی نشان از وضعیت بد اقتصادی او داشت. او به سرعت به سمت خانواده آمد و با صدای بلند و بیتکلفی گفت: اگه کمکی میخواین،به من بگید! من اینجام.
رضا که همیشه رفتاری مغرورانه نسبت به غلام داشت، سرش را بلند کرد و نگاهی از بالا به پایین به داییاش انداخت. چهرهاش پر از تمسخر و ناامیدی بود. بدون اینکه تعارفی به خرج دهد، با لحنی که از بیاحترامی خالی نبود، گفت: غلام سیاه، تو میخوای کمک کنی؟با این وضعی که داری؟
غلام، که تا آن لحظه سعی کرده بود احترام خانواده را حفظ کند، با شنیدن این جمله یک قدم به جلو آمد و با صدایی محکم و خشدار گفت: خجالت بکش، پسر! من دایی توام، منو غلام سیاه صدا نکن. بگو دایی! چرا همیشه اینطوری حرف میزنی؟
رضا با چهرهای سرد و بیاعتنا به داییاش نگاه کرد، اما حسین که همیشه آرامتر بود، با لحنی محترمانه دخالت کرد و گفت: بس کن رضا، داییمون میخواد کمک کنه، ما هم الان تو موقعیتی نیستیمکه هر کمکی رو رد کنیم. مهم نیست چطور به نظر میرسیم، مهم اینه که الان باید کاری کنیم.
رضا لبهایش را به هم فشرد و چیزی نگفت، اما غلام، که هنوز از رفتار رضا ناراحت بود، سرش را تکان داد و گفت: من اگه چیزی هم نداشته باشم، با همین دستهای خالی میام و هر چی لازم باشه، انجام میدم. ما همه باید کنار هم باشیم.
میرزا که تا آن لحظه ساکت مانده بود و نگاهش به دوردست خیره بود، آهی کشید و زیر لب گفت: بله، درست میگه. الان وقت اختلاف و غرور نیست. هر کمکی که میتونیم باید انجام بدیم. خدا بزرگه، یهراهی پیدا میکنیم.
سپس رو به غلام کرد و با لحنی آرام و خسته گفت: دایی غلام، ممنون ازت. هر کمکی که میتونی بکن. ما الان به تو و به همهمون نیازداریم.
غلام سری تکان داد و دستش را روی شانه میرزا گذاشت. اگرچه خودش هم از نظر مالی در وضعیت خوبی نبود، اما به هر طریقیکه میتوانست میخواست کنار خانواده خواهرش بایستد.
آن لحظه، در دل آن حیاط خاکی و زیر سایه درختان قدیمی،فضای غمزده و تلخ خانه برای لحظهای نرمتر شد. گرچه همه میدانستند که روزهای سختی در پیش دارند، اما با هم بودنشان نوری بود که در دل تاریکی آن روزها میدرخشید
غلام، پس از شنیدن صحبتهای میرزا و خانواده، ناگهان به فکر فرو رفت. چهرهاش، که در اثر سالها کار سخت و فقر چین و چروک برداشته بود، نشان میداد که ذهنش به سرعت در حال بررسی راههایمختلف برای کمک است. بعد از چند لحظه، با صدای خشداری که از خستگی و تجربههای زندگی در آن موج میزد، گفت: من یه چیزیدارم که شاید به دردتون بخوره. الاغ جوونی دارم، خیلی خوبه. مردم خوب میخرنش… میتونین اینو بفروشین.
حسین، که تا آن لحظه به دنبال راهی بود، نگاهی متعجب و کمیمتفکرانه به غلام انداخت. او میدانست که غلام برای رفت و آمد و کارهای روزمرهاش به آن الاغ نیاز داشت. بدون آن، غلام نمیتوانستبه راحتی از جایی به جای دیگر برود. با این حال، این پیشنهادنشان از فداکاری بزرگی بود. حسین به آرامی و با صدایی که از شگفتی همراه بود، گفت: دایی غلام، این همهدار و ندار توئه. اگه اینالاغ رو نداشته باشی، چطوری میخوای راه بری و کارهات رو انجام بدی؟
غلام که با لبخندی کوچک اما پرمعنا به حسین نگاه میکرد، گفت: آبرویی که شما و ملیحه خواهرم برام داشتید، از هر چیز دیگهایبرام مهمتره. من بدون این الاغ هم یه جوری راه میرم. اما اگه کمک کنم، میدونم یه جوری خدا راهی برام باز میکنه. ببرش بفروش، شایدهمین بتونه گرهای از کارتون باز کنه.
رضا که همیشه نسبت به داییاش نگاه تحقیرآمیزی داشت و از فقر غلام خشمگین بود، با لحنی تمسخرآمیز و نیشدار گفت: غلام سیاه، باز فکر کنم یه غیرتی ازت مونده. کی فکر میکرد تو غیرتداشته باشی؟
غلام که در تمام این مدت به نوعی به این طعنهها عادت کرده بود، برای لحظهای نگاهش را به زمین دوخت. صورتش مثل همیشه سرد و آرام باقی ماند، اما هر کسی که به او نگاه میکرد، میتوانستسنگینی کلمات رضا را در سکوتش حس کند. اما برخلاف انتظار رضا، غلام هیچ پاسخی نداد. تنها سرش را پایین انداخت، انگار که میخواست نشان دهد این حرفها برایش بیاهمیت است و برایهدفی بزرگتر اینجا ایستاده است.
میرزا که این صحنه را دید، دیگر نتوانست سکوت کند. با صداییکه از ناراحتی و خشم پنهان درونش خبر میداد، به رضا نزدیک شد و گفت: خجالت بکش، رضا! چرا اینطوری باهاش حرف میزنی؟ اینداییت داره تمام دار و ندارش رو به خاطر ما میده. تو چی؟ تو به غیراز مسخره کردن، چه کاری کردی؟
رضا که انتظار این واکنش از پدرش را نداشت، کمی جا خورد و لبهایش را به هم فشرد، اما چیزی نگفت. نگاه تند میرزا، او را به سکوت واداشت. بقیه بچهها هم با سکوت سنگینشان به پدر و داییغلام نگاه میکردند.
یحیی و عباس، دو پسر کوچکتر خانواده، در گوشهای از حیاطایستاده بودند و با چشمان باز و نگران، به صحنه مینگریستند. یحیی که همیشه به دایی غلام علاقه خاصی داشت، نمیتوانستدرک کند چرا رضا اینگونه با او حرف میزند. عباس، که حتی از یحیی هم کوچکتر بود، با گیجی به برادرش نگاه میکرد و زمزمه کرد: یحیی، چرا رضا اینطوری حرف میزنه؟ دایی غلام که داره کمک میکنه، نه؟
یحیی شانههایش را بالا انداخت و چیزی نگفت. او هم هنوز جواب درستی برای این سوال نداشت. فقط به چهره دایی غلام نگاه میکرد،که با وجود تمام تحقیرها، باز هم آرام و محکم ایستاده بود و آماده بود هر چه دارد را فدا کند.
حسین که همیشه سعی میکرد واسطهی صلح بین اعضای خانواده باشد، سرش را به سمت غلام تکان داد و گفت: باشه دایی، اگه واقعا میخوای این کار رو بکنی، من الاغ رو میبرم و میفروشم. این یهفداکاری بزرگه و ما هیچوقت فراموش نمیکنیم. خدا خودش برات جبران میکنه.
غلام سری تکان داد و با لبخندی کمرنگ گفت: مهم نیست، فقط امیدوارم این کار کمکی باشه. شما هنوز جوونید و آینده دارید،اما من چی؟ این آخرین کاریه که میتونم برای شما و یادگارملیحه بکنم.
حیاط خانه با وزش باد سردی که برگهای زرد و خشک درخت انجیررا بر زمین میریخت، در سکوتی سنگین فرو رفت
کربلای رسول، مردی میانسال با ریش سفید مرتب و لباسهایتمیز، در حالی که دستی بر ریشش میکشید، وارد حیاط شد. حضورش همواره با نوعی سنگینی همراه بود، مخصوصاً برای میرزاو خانوادهاش. او مردی بود که همیشه در کارهای روستا دخیل بود و بهعنوان فردی متدین و مسئول شناخته میشد، اما دل خوشی از میرزا نداشت. همه میدانستند که میرزا، با وجود احترامش در مکتبخانه بهعنوان معلم، در سالهای اخیر به مواد مخدر گرفتار شده بود و همین امر مشکلات زیادی برای خانوادهها به وجود آورده بود. پسر کربلای رسول، اکبر، هم یکی از کسانی بود که زیر تأثیرمیرزا به این راه کشیده شده بود.
کربلا با نگاهی تیز و آگاه به جمع نگاه کرد. حس کنجکاوی و نگرانیاز چهرهاش پیدا بود. چه خبره اینجا؟ خانواده دور هم جمع شدی،داری بحث میکنید؟
رضا که همیشه منتظر فرصتی بود تا شاید کسی بیرون از خانواده به مشکلشان رسیدگی کند، با لحنی پر از ناامیدی و ناراحتی جواب داد: کربلای، میدونی که وضع ما چیه… الان آبرویمیرزا و خانوادهاش داره میره. هیچ چی تو خونه نداریم. مهمون پره و حتی یه لقمه غذا هم نداریم.
حسین، که زیاد از کربلای خوشش نمیآمد، با نگاهی از سر خشم به رضا خیره شد و گفت: هیچی نیست، کربلای. خانوادگی داریمحرف میزنیم.
اما رضا که نمیخواست این فرصت برای کمک از دست برود، سریعاًادامه داد: چی خانوادگی؟ بذار کربلای بدونه! شاید بتونه کمکی بکنه. ما که دیگه هیچ راهی نداریم.
کربلای رسول که به وضوح تردید و بیاعتمادی نسبت به میرزاداشت، با نگاه سردی به میرزا که گوشهای نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود، خیره شد. خاطرههای تلخ گذشته، از جمله مشکلاتی که اکبر، پسرش، با مواد پیدا کرده بود، به ذهنش هجوم آورد. او نمیتوانست به راحتی از این موضوع بگذرد. میرزا که روزگاری بهعنوان یک معلم محترم در روستا شناخته میشد، حالا باعث شده بود که پسرش به بیراهه کشیده شود.
اما با وجود این، کربلا مردی مذهبی و با خدا بود. در دلش همیشهکمک به دیگران را یک وظیفه میدانست، هر چند که شاید در دلش هنوز خشم نسبت به میرزا موج میزد. به آرامی به رضا نگاهی انداخت و گفت: وضع شما رو میدونم، رضا. اما میرزا باید خودش به فکر میبود…
رضا با حس پشیمانی و ناامیدی گفت: کربلای، ما بچهها که تقصیری نداریم. شما خوب میدونی که وضع ما چطوره. اگه الان کمکی نشه، آبروی خانوادهمون به باد میره.
کربلای رسول لحظهای به فکر فرو رفت. او در دلش به خوبی میدانستکه میرزا، با همه مشکلاتش، هنوز هم پدر خانوادهای بزرگ بود و مسئولیت سنگینی بر دوش داشت. او نمیتوانست چشمش را بر روی نیازهای فرزندان میرزا ببندد، حتی اگر دلش از میرزا پر بود.
حسین، که هنوز با نگاه سردش به کربلا ی خیره بود، بالاخره نتوانست سکوت کند و با لحنی که تلاش میکرد آرام و مؤدب باشد، گفت: کربلای، ما نمیخوایم کسی به دردسر بیفته. ما خودمون اینوضعیت رو حل میکنیم. تو نباید نگرانی به خودت راه بدی.
اما رضا که احساس میکرد حسین نمیخواهد این کمک را قبول کند، با عجله گفت: چی حل کنیم؟ ما هیچی تو خونه نداریم. بذار کربلایشاید بتونه کمکی بکنه.
کربلای رسول سری تکان داد و با نگاهی متفکر به حسین گفت: میرزاخودت حرفی نداری؟
میرزا که تا آن لحظه سکوت کرده بود و انگار در دنیای خودش غرق شده بود، سرش را به آرامی بالا آورد. چشمانش خسته و بیروح به نظر میرسید، گویی تمام دنیا روی دوشش سنگینی میکرد. با صدایی آرام و گرفته، به سختی گفت: کربلای… من چیزی ندارم که بگم. فقط میخوام بچههام از این وضع خلاص بشن.
کربلای رسول با لحنی سرد و قاطع گفت: میرزا، این آخرین باره که من به تو و خانوادهت کمک میکنم. اگه بعد از این باز هم همون راه رو بری، دیگه هیچ کمکی از من نخواهید دید. میفهمی؟
میرزا سرش را به نشانه تأیید تکان داد. در آن لحظه، حتی حرفیبرای دفاع از خودش نداشت. تنها چیزی که در ذهنش میچرخید، غم و پشیمانی از راهی بود که در زندگی در پیش گرفته بود.
کربلای رسول به رضا نگاهی کرد و گفت: باشه، برای امروز من بهتون کمک میکنم. برو به مغازهدار بگو که از حساب من هر چی نیاز داریدبردارید. ولی یاد بگیرید که رو پای خودتون وایسید.
رضا با خوشحالی سری تکان داد و سریعاً به سمت حسین رفت تا او را راضی کند به مغازه برود. حسین هنوز هم نسبت به کمک کربلا تردید داشت، اما میدانست که چارهای جز قبول کردن این پیشنهادنیست.
یحیی که در گوشه حیاط ایستاده بود و به این صحنه نگاه میکرد،به چهره خسته و شکسته پدرش خیره شد. او هیچوقت پدرش را اینقدر ضعیف و درمانده ندیده بود. از سوی دیگر، کربلای رسول را میدید که با همه دلخوریها و خشمهای گذشته، هنوز هم حاضر بود به خانوادهشان کمک کند. این صحنهها در ذهن کوچک یحیینقش میبست و او را در افکاری عمیق فرو میبرد.
عباس، که کنارش ایستاده بود.
حسین دست رضا را محکم گرفت و او را به کناری کشید. در حالیکه اخم کرده بود، با صدایی آرام ولی پر از عصبانیت به او گفت: چیکار میکنی؟ آبروی ما رو میبری! چرا میری سراغ کربلای؟ ما خودمون میتونیم یه راه پیدا کنیم. گرسنگی کودکا با نان سیر می شه ولی گرسنگی ادم بزرگا نه ،معصومه همین الان طلاشو داده، دایی غلام هم که الاغشو میخواد بفروشه. همین برای امروز کافیه.
رضا که به وضوح از این وضعیت ناامید و خسته شده بود، دستش را از دست حسین بیرون کشید و با لحنی پر از اعتراض گفت: برو بابا! فکر کردی با اینا میتونیم چی کار کنیم؟ اون طلا و الاغ پولی نمیشه. اگه الاغ دایی غلام اینقدر ارزش داشت، خودش اینقدربدبخت نبود که با لباسهای پاره تو کوچه و بازار راه بره.
حسین با چشمانی پر از خشم به رضا خیره شد و جواب داد: من زیر دین کربلای رسول نمیرم! هرچی که باشه، من نمیذارم اون مرد سرمون منت بذاره. همون الاغ و طلا رو میبرم و هر چی میتونممیگیرم. لازم نیست از کسی گدایی کنیم.
در همین لحظه معصومه و زهرا، که تا آن لحظه از دور به بحث برادرانشان گوش میدادند، جلو آمدند. معصومه با صدایی آرام ولیمحکم گفت: چرا اینقدر با هم بحث میکنید؟ هر دو دارید برایخانواده تلاش میکنید. ما باید کنار هم باشیم، نه اینکه بیشتر به هم آسیب بزنیم.
زهرا، که هنوز با چشمانی نگران به چهره برادرانش نگاه میکرد، به آرامی اضافه کرد: درسته، حسین. رضا فقط میخواد یه راه حل پیدا کنه. ما همهمون تو این شرایط سختیم. چرا به جای کمک کردن به هم، اینقدر دعوا میکنید؟
حسین که هنوز از خشمش کاسته نشده بود، نگاه تندی به زهرا و معصومه انداخت و گفت: شما دوتا چیزی نمیفهمید! این موضوع اصلاً ساده نیست. ما که نمیتونیم هر روز به این و اون رو بندازیم. یه روز باید خودمون رو از این وضع نجات بدیم، نه اینکههمهمون زیر بار منت کربلای رسول و آدمایی مثل اون بریم.
رضا، که از این بحث و دعوا خسته شده بود، سرش را به نشانهیخستگی تکان داد و با لحنی ملایمتر گفت: حسین، منم از اینوضعیت خستهام. اما الان مهم اینه که آبروی خانوادهمون حفظ بشه. اگه امروز نتونیم برای مهمونا چیزی جور کنیم، مردم پشت سرمون حرف میزنن. میدونی که تو روستا همه حرفا میپیچه. ما باید از این وضع بیرون بیایم، ولی امروز نیاز به کمک داریم.
در این لحظه، معصومه که همیشه میانجی بود، به آرامی گفت: حسین، رضا راست میگه. الان وقت غرور و لجبازی نیست. من طلامو دادم، دایی هم الاغشو گذاشته. اگه بخوایم اینا رو هم جور کنیم، شاید بتونیم یه روز دیگه سرپا بشیم. اما اگه امروز کوتاه نیایم، همه زحماتمون به باد میره.
حسین نگاهی به چهره خسته و نگران خواهران و برادرانش انداخت. قلبش پر از درد و ناامیدی بود، اما نمیتوانست بیش از این آنها را در این وضعیت ببیند. بالاخره، بعد از لحظاتی سکوت، با نفس عمیقی که نشانه تسلیم بود، گفت: باشه… ولی این آخرین باره. دیگه از این به بعد هیچکس از کسی چیزی نمیگیره. ما خودمون باید یه راه پیدا کنیم.
معصومه لبخند کوچکی به حسین زد و به آرامی گفت: همین که کنار هم باشیم، کافیه. همهچیز درست میشه، داداش.
زهرا هم با سرش تأیید کرد و به آرامی اشکهایش را پاک کرد. آنها همه میدانستند که زندگی سخت است، ولی امید داشتند که شایدروزی دوباره همهچیز درست شود.
یحیی که هنوز گیج و سردرگم بود، به گوشهای از حیاط رفت و با نگاهی پر از سوال به خانوادهاش خیره شد. چشمهای درشتش بینپدر، برادرها و دایی غلام که در حال بحث بودند، حرکت میکرد. صدایبلند و خشمگین آنها فضای خانه را پر کرده بود، اما یحییهیچچیزی از حرفهایشان نمیفهمید. فقط میدید که انگار همه عصبانی و ناامید هستند، و او نمیدانست چرا.
به سمت خواهرش زهرا رفت که نزدیک درخت انجیر ایستاده بود. او که چند سالی از یحیی بزرگتر بود، با دستهایی که چادرش را محکم گرفته بود، به سمت برادر کوچکش خم شد. یحیی با صدایمعصومانهاش گفت: آبجی زهرا، چرا اینا دارن دعوا میکنن؟
زهرا نگاهی به چهره کوچک و کنجکاو یحیی انداخت. لبخند آرام زد و آهی کشید. برای لحظهای چهرهاش نرم شد و با ملایمت گفت: یحییجان، این چیزا واسه بزرگتراس. تو هنوز کوچولویی و نباید نگران این چیزا باشی.
با دست به اتاقی در گوشه حیاط اشاره کرد و ادامه داد: برو پیشعباس، با هم بازی کنین. نگران هیچی نباش، همه چیز درست میشه.
یحیی به چشمان زهرا خیره شد، هنوز نمیدانست چرا اینقدردلگیر است. حس میکرد چیزی مهم در حال رخ دادن است، اما هیچکس نمیخواست به او بگوید چه اتفاقی افتاده. بدون اینکهچیزی بگوید، آهسته به سمت عباس که در گوشهای مشغول بازی با یک سنگ کوچک بود، رفت. رضا که از شدت عصبانیت صورتش سرخ شده بود، دوباره با صدای بلند به سمت پدرش میرزا برگشت و گفت: میرزا، تو همه چیزمون رو به باد دادی! من ده بار بهت گفتم برو از برادرات که تو شهرن کمک بگیر. از خواهرت که چند تا روستا اونطرفتره، کمک بگیر. نه خودت میری، نه میذاری ما بریم. به خاطر چی؟ به خاطر غرورت؟
میرزا که خسته و ناامید از حرفهای پسرش بود، ناگهان با صدایبلند و لحنی تند فریاد زد: خفه شو، رضا! فکر کردی چون یه کم قد کشیدی و بزرگ شدی، حالا میتونی هر چی دلت میخواد به من بگی؟
رضا لحظهای سکوت کرد، اما خشمش او را رها نمیکرد. انگار حرفهایی که مدتها در دلش سنگینی کرده بودند، یکباره بیرونمیریختند. به سمت پدرش قدمی جلوتر گذاشت و با صدایی که از خشم میلرزید، گفت: پس کی قراره یه کاری بکنی؟ ما که دیگههیچی نداریم. آبرومون داره تو روستا میره. نمیفهمی؟
دایی غلام که از این وضعیت ناراحت و دلگیر بود، با لحنی ملایم و صدایی آرام گفت: تو رو خدا، بس کنید! اینطوری فقط آبرومون بیشتر میره. مردم تو خونه جمع شدن و صدای دعواتون تا بیرونمیره.
رضا که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، با نگاهی سرد به داییغلام نگاهی انداخت و گفت: تو خفه شو دایی! تا وقتی خودت تو اینوضعیت نباشی، نمیفهمی چی به ما میگذره.
حسین که میدانست اگر بحث ادامه پیدا کند، همه چیز بدتر میشود، دستش را روی شانه رضا گذاشت و با لحنی ملایم گفت: بیا رضا، بیا تو برو بیرون. تو رو خدا. معصومه هم جلو آمد، دست رضا را گرفت و با صدای لرزان گفت: تو رو به روح مادرمون بیابرو، رضا. الان وقت این حرفها نیست.
رضا که هنوز از درون شعلهور بود، با غرغری زیر لب به سمت در حیاط رفت. هرچند هنوز خشمگین بود، اما احساس کرد خواهرهایش درست میگویند. او با گامی سنگین و چهرهای پر از خشم، از حیاط بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست. صدایبسته شدن در، مثل صدای پایانی بر بحثی بود که به جایینمیرسید.
میرزا با نگاهی پر از ناامیدی به کربلای رسول گفت: شما بفرماییدداخل، حل شد. ممنون که اومدی و کمک میکنی. صدای پر از نگرانیو دلشکستگیاش، به وضوح از فشارهایی که بر دوشش بود، حکایتمیکرد.
کربلای رسول با نگاهی مهربان، دستش را بر شانه میرزا گذاشت و گفت: خودت رو نباز، میرزا. باید قوی باشی. این مشکلات هم میگذره. ما همسایهایم و در کنار همیم.
حسین، که از شدت اضطراب و خستگی، رنگش پریده بود، با صدایبلندی گفت: من الان میرم دکان محمد. ازش همه چی میگیرم، شایدبشه غذایی جور کنیم.
یحیی که از پنجره به حیاط نگاه میکرد، با شوقی کودکانه گفت: حسین، منم میام! چشمانش برق میزد و انگار این سفر کوچک برایش به معنای هیجان و کنجکاوی بود.
دایی غلام که نظارهگر این صحنه بود، دستی به سر یحیی کشید و گفت: آفرین پسر خوب! تو هم برو. بچهها باید با هم باشند، هر چند که کارهای بزرگترها برایشان هنوز نامفهوم است.
حسین سرش را به نشانه تأیید تکان داد و بعد رو به یحیی گفت: اما تو باید احتیاط کنی، یحیی. فقط به ما کمک کن و مراقب باش. ما نمیخواهیم هیچکس ناراحت بشه.
یحیی با جدیت سرش را تکان داد و گفت: باشه، برادر! من مراقب میشم. این جمله برایش معنای بزرگی داشت؛ او میخواست که در این شرایط سخت، به برادر بزرگش کمک کند و نشان دهد که بزرگتر شده است.
حسین و یحیی به سمت در حیاط رفتند و با هر قدمی که برمیداشتند، حس مسئولیتی در دل یحیی شکل میگرفت. او نمیدانست این بار چقدر سنگین است، اما عزمش جزم بود تا در این شرایط سخت، به خانوادهاش کمک کند.
در همین حال، میرزا به کربلای رسول نگاه کرد و گفت: ممنون که با ما هستی. در این زمانه سخت، داشتن دوستانی مثل شما به ما قوت قلب میدهد.
کربلای رسول با لبخندی ملایم جواب داد: ما همیشه در کنار هم خواهیم بود، میرزا. این چیزی است که دوستی واقعی را میسازد.
این گفتوگوها در حالی ادامه داشت که یحیی و حسین به سمت دکان محمد میرفتند. یحیی با دقت به اطراف نگاه میکرد و هر چیزیکه در سرش میگذشت را میدید؛ چهرههای خستهی مردم روستا، بوینان تازه از نانوایی، و صدای پرندگان که در آسمان میچرخیدند. او در دلش امیدی داشت که همه چیز بهتر خواهد شد، حتی اگر در آن لحظه، زندگی سخت به نظر میرسید.
حسین به دکان محمد رسید، در حالی که نفسهایش به خاطر دویدن تند و بیوقفه، کمی بریده بریده بود. دکان محمد با بویادویهها و نان تازه پر شده بود. محمد، مردی میانسال و با روحیهایگرم، وقتی حسین را دید، لبخندی بر لب آورد و گفت: خدا مادرتون رحمت کنه، حسین جان!
حسین با تنی پر از غم، جواب داد: خدا پدرتان رو رحمت کنه، داییمحمد. یحیی در کنار حسین ایستاده بود و فقط با چشمانی بزرگ و معصوم به این مکالمات نگاه میکرد. او واقعاً نمیفهمید این دو درباره چه چیزی صحبت میکنند و چرا چنین احساساتی را ابراز میکنند.
حسین، که با نگاهی جدی و پر از امید به محمد نگاه میکرد، گفت: دایی محمد، میتونی به ما کمک کنی؟
محمد سرش را به نشانه تأیید تکان داد و پرسید: چی میخوای،حسین؟
حسین ادامه داد: میدونی که وضع ما چطوریه. این طلا و الاغ رو میخوایم امانت بگیری و به ما مرغ، نوشابه و سیب بده.
محمد نگاهی به طلا انداخت و با کمی تردید گفت: این رو از کجا آوردید؟
حسین با صداقت و جدیت پاسخ داد: مال مادرمون بود. این هم الاغ داییمون هست. ما میخوایم تا اوضاع بهتری پیدا کنیم، اینا رو بفروشیم و کمی برای خانواده غذا و نیازهای دیگه تهیه کنیم.
محمد دکان با تردید به حسین نگاه کرد، سپس دستش را به سمت طلا دراز کرد و با نگاهی مهربان گفت: باشه، من اینا رو امانت برمیدارم. این اجناس رو بهت میدم، اما خودت باید به فکرشون باشی و مطمئن بشی که بهشون برمیگردونی.
حسین خوشحال و شگفتزده شد. لبخندی بزرگ بر لبانش نقش بست و گفت: خیلی ممنون، دایی محمد! این خیلی به ما کمک میکنه! یحیی که همه چیز را با چشمانش نظاره میکرد، با دیدن خوشحالیحسین، دلش کمی گرم شد و حس خوبی پیدا کرد.
وقتی محمد دکانی اجناس را برای حسین آماده کرد، یحیی به برادرش گفت: حسین، این چه چیزهایی هست که ما داریم؟ صداییحیی، با آن لحن معصومانهاش، حس کنجکاوی او را به خوبی نشان میداد.
حسین با چشمان درخشانش به یحیی نگاه کرد و گفت: ما داریم تا خانوادهمون رو نجات بدیم. اگر خوب کار کنیم، به زودی میتونیمهمه چیز رو درست کنیم.
محمد، در حالی که کیسهای حاوی مرغ، نوشابه و سیب به حسینمیداد، به یحیی گفت: شما دو تا پسر خوب هستید. باید قویباشید و به هم کمک کنید. همیشه یکدیگر رو حمایت کنید.
یحیی با چشمانی بزرگ و معصوم، به محمد نگاه کرد و گفت: ما همیشه کنار هم خواهیم بود، دایی محمد.
حسین و یحیی با دلی شاد و چشمانی درخشان، دکان محمد را ترک کردند و در راه بازگشت به خانه، حس میکردند که شاید روزهایبهتری در پیش باشد. با هر قدمی که برمیداشتند، امید و انگیزهای جدید در دلشان جوانه میزد و این بار، اوضاع خانوادهشان بهبود خواهد یافت
حسین و یحیی با دقت و احتیاط همه چیز را روی دورشکه بار کردند. حسین با دستهای قوی و خستهاش، کیسهها و بستههایخرید را یکی یکی بالا میبرد، در حالی که یحیی کنارش در تلاش بود تا نگذارد چیزی بیفتد. هر دو برادر با نگاهی پر از امید به آینده، از کوچههای باریک و پر از گرد و خاک روستا عبور کردند.
وقتی به خانه رسیدند، میرزا که در حال گفتوگو با مهمانانش بود، ناگهان متوجه ورود آنها شد. او با صدایی پر از شوق و امید فریادزد: بروید داخل، مهمانها را به داخل دعوت کنید. میخواهیمپذیرایی کنیم!
معصومه، زهرا و حتی عباس که کوچکترین برادرشان بود، به کمک آمدند. معصومه با شور و شوق در چهرهاش به برادرانش کمک کرد تا کیسهها را از دورشکه پایین بیاورند و به سمت خانه ببرند. یحییبه معصومه گفت: آخه، دختر خوب! میدونی که چقدر اینا برای ما مهمه؟
معصومه با لبخند و چشمان درخشانش جواب داد: بله، برادر! ما همه باید کمک کنیم تا اوضاع بهتر بشه.
در همین حین، بلیقیس، زن همسایه، با سبدی پر از سیبزمینی و پیاز وارد شد. او زنی میانسال و زبر و زرنگ بود، که به خوبی از عهده کارهای خانه و آشپزی برمیآمد. بلیقیس که قبلاً در شهر کلفت بود، اکنون با روحیهای پرانرژی به همسایهها کمک میکرد.
او با لبخندی دوستانه گفت: من سیبزمینی و پیاز آوردم. میخواهم برای شما مرغ درست کنم. فقط بگویید که چطور میتوانمکمک کنم.
حسین، با خوشحالی و تقدیر، گفت: بلیقیس خانم، خیلیممنون! این خیلی به ما کمک میکند. ما به همه چیز نیاز داریم تا مهمانها را خوشحال کنیم.
بلیقیس با چشمان کنجکاو به داخل خانه نگاه کرد و ادامه داد: آشپزی کار من است. شما فقط مواد لازم را آماده کنید، من خودم همه چیز را مدیریت میکنم.
زهرا و معصومه با شور و شوق شروع به آمادهسازی مواد کردند. در حالی که حسین و یحیی نیز به همراه عباس، سبدها و بستهها را به داخل آوردند و کمک کردند تا همه چیز به سرعت آماده شود.
، عطر خوش مرغ و ادویهجات در فضا پخش شده بود و بلیقیس با دقت و مهارت مشغول به کار بود. او مرغ را با پیاز و سیبزمینیسرخ میکرد و هر چند دقیقه یکبار، با اشتیاق به بچهها میگفت: بروید و به پدر و مادرهایتان بگویید که در حال آمادهسازی یک وعده غذایی خوشمزه برای مهمانها هستم!
حسین با شوق و ذوق به بلیقیس نگاه کرد و گفت: این روزها به لطف شما، واقعاً میتوانیم امید به زندگی کنیم.
در حین آمادهسازی غذا، بلیقیس با سرعت و دقت در حال سرخ کردن مرغها بود. عطر دلپذیر غذا بهقدری فضا را پر کرده بود که انگار روح خانه را زنده کرده است. حسین که در گوشهای نشسته بود، با نگاهی کنجکاو و زبانی شوخطبع به بلیقیس گفت: خاله بلیقیس،من میخواهم زن بگیرم، اما میخواهم مثل تو باشه!
بلیقیس با صدای خندهدار و زندهدلانه پاسخ داد: حسین جان، دیوانه شدی! زن مثل من زشت است! تو باید دختری خوشگل و باکلاس بگیری!
معصومه که این مکالمه را شنید، با نگاهی طعنهآمیز و بیپرواییگفت: آخه کی به حسین زن باکلاس میدهد؟
حسین با لحنی شوخیآمیز و خاصی گفت: من چه مه.... به اینزودیا نمیرم برای زن گرفتن، اما اگر کسی از طرف خواستگاریبیاد، خوب فکر میکنم!
معصومه با چشمانی درشت و نگاهی کنجکاو گفت: چت نیست،حسین! با این چهره و رفتار، باید خیلی خوششانس باشی!
بلیقیس که در حال آمادهسازی غذا بود و به مکالمه آنان گوش میداد،با خندهای دلنشین افزود: پس زنی بیکلاسی مثل من بهش میدن! او با نگاهی لطیف به حسین و معصومه گفت: حالا بیکلاس یاباکلاس، مهم اینه که دلهای بزرگ داشته باشن و از دلشون بگذرند.
همه در این حین خندیدند و احساس خوشی در فضای خانه طنینانداز شد. بلیقیس با یک قاشق بزرگ، مقداری از غذا را در ظرفی ریخت و با اشتیاق گفت: این غذا مخصوص مهمانهایخوبه! شما هم یادتون نره که خوشخوراک باشید!
حسین با چهرهای که نشان از شادابی و سرزندگیاش داشت، گفت: آره، خاله! تو که همیشه بهترین غذاها رو میپزی. من حتماً خوشخوراک میشوم تا زودتر بیان سراغم
معصومه که همچنان در حال شوخی کردن بود، گفت: حسین، نکنه میخوای منو هم با خودت ببری تا برم خونهی زنها رو بزنم؟!
فضای خانه پر از خنده و خوشی بود و هر یک به طور غیرمستقیمبه یکدیگر انرژی مثبت میدادند. حسین با چهرهای پر از شادی و امید، به آیندهای که شاید روزی او هم بتواند همسری داشته باشد، فکر میکرد و از اینکه در چنین جمعی قرار دارد، احساس خوبیداشت.
این همبستگی و محبت در بین آنها، روح تازهای به زندگیشانمیبخشید و یادآوری میکرد که حتی در روزهای دشوار، همیشهمیتوان به شادی و خنده و دوستی امید داشت.
در حین خنده و شوخی، فضای شاداب خانه بهطور ناگهانی با ورود معصومه تغییر کرد. او با صدایی جدی و چهرهای نگران گفت: چیمیخندید؟ انگار یادتون رفته مامانمون مرده!
حسین و زهرا بهطور ناگهانی سرشان را پایین انداختند و به زمینخیره شدند، گویی که با کلمات او در چالهای عمیق افتادهاند. در اینلحظه، فضای پرخنده و شادی به سکوتی سنگین بدل شد. بلقیس،زن همسایه که در حال آشپزی بود، با نگاهی نگران و کلامی همدلانه به معصومه گفت: این شتری است که در دروازه همه خوابیده. هر چقدر هم که خودت را ناراحت کنی، مامانت برنمیگرده. روحش الان اینجاست. اگه ببینه شما شاد هستید، مطمئناً او هم شاد خواهد بود.
این سخنان بلقیس مانند آبی بر آتش دلهای آنها بود، اما رضا که در گوشهای نشسته بود و به تماشای این صحنهها پرداخته بود، با لحن تلخی گفت: بدبختی ما از همین خرافات شماست. شماها ما رو بدبخت و بیچاره کردید!
زهرا با چهرهای در هم و صدایی ملایم گفت: تو رو خدا، شروع نکن! این حرفها فقط درد ما رو بیشتر میکند. او میدانست که در چنین روزهایی، نیاز به همدلی و محبت بیشتری دارند، نه قضاوت و جدل.
فضای خانه دوباره سنگین شد، اما بلقیس با نگاهی مهربان گفت: حرفهای من به معنای فراموش کردن مادرتان نیست. بلکه ما بایدیاد او را در دلهایمان زنده نگه داریم و با شادی به یاد او زندگیکنیم. او همیشه دوست داشت که خانوادهاش خوشحال باشند.
حسین با دلی پر از غم و شادابی که از بلقیس شنیده بود، سرش را بالا آورد و گفت: بله، حق با شماست. ما باید از زندگیامان لذت ببریم و یاد مادرم را گرامی بداریم. او همیشه دوست داشت که خانوادهاش خوشبخت باشند.
زهرا با نگاهی مهربان به حسین گفت: حسین، تو درست میگی. شاید ما باید به یاد او بخندیم و شاد زندگی کنیم.
بلقیس با لبخند بر لب، غذا را در ظرفها ریخت و گفت: بیایید همه با هم غذا بخوریم. این بهترین راه برای یادآوری اوست. با هر لقمهای که میخورید، دعا کنید تا روحش در آرامش باشد.
این صحبتها، فضایی دلگرمکننده ایجاد کرد و همه به یاد مادرشان در دل خودشان، با هم نشسته و سعی کردند تا غم را به شادی تبدیلکنند. و در این میان، یاد مادر، همیشه در قلب آنها زنده خواهد ماند.
بلقیس با صدایی دلنشین گفت: مرغ آماده است. سپس به معصومه اشاره کرد و افزود: برو خونه ما، از طاهره نون بگیر. دیروز پنجاه تا نون پختهام، همهاش رو بیار .
حسین با نگاهی بازیگوش و لبخندی که روی لب داشت، گفت: منم میام!
معصومه که میدانست برادرش از طاهره خوشش میآید، کمی تردیدکرد و گفت: نیاز نیست، من میرم. اما حسین با چشمکی که به معصومه انداخت، گفت: نمیخواد! من میام، کمک زیاد میخوام!
معصومه که در این لحظه در آستانه در ایستاده بود، با لبخندیدلنشین به حسین نگاه کرد و گفت: بیا، زود بیا!
زهرا که در حال کمک به بلقیس بود، به حسین گفت: من میرم سفره تو حیاط پهن کنم. سپس به پدرش، میرزا، نگاهی کرد و گفت: بابا، سفره رو تو حیاط پهن کن تا مهمانها راحتتر باشند.
یحیی و عباس، دو برادر کوچکتر، با اشتیاق به این کار پیوستندو دست به دست هم دادند تا سفرهای بزرگ و زیبا را در حیاطبگسترانند. نور خورشید در حال غروب بود و سایههای درختان در حیاط به آرامی دراز میشدند، در حالی که صدای خنده و شوق بچهها فضا را پر کرده بود.
معصومه با شتاب از خانه خارج شد و به سمت خانه طاهره دوید، در حالی که در دلش شوق و امیدی برای دیدن طاهره و گفتگو با او داشت. حسین هم به دنبالش رفت و این فرصت را غنیمت شمرد تا دقایقی را با او بگذراند.
حسین به آرامی از کنار معصومه عبور کرد و گفت: آرزو میکنم که نونها نرم و خوشمزه باشند! و هر دو با هم خندیدند.
در حیاط، زهرا و یحیی و عباس سفره را با دقت پهن میکردند. یحییدر حالیکه دقت میکرد که سفره بهخوبی باز شود، به برادرش عباس گفت: این سفره باید بهقدری بزرگ باشد که تمام مهمانها جا بشوند!
عباس با حالتی جدی پاسخ داد: بله، ولی اگر مرغ بلقیس خوشمزه باشد، شاید همه سریعاً غذا را بخورند!
چند لحظه بعد، معصومه و حسین با نانهای تازه و داغ به خانه برگشتند. معصومه با شادی گفت: نونها رو آوردم! طاهره گفت اگر بخواهید، برایتان همیشه میپزد!
بلقیس با شوق، نانها را از دست معصومه گرفت و گفت: خدا رحمتش کنه! نانهای طاهره همیشه عالی هستند.
در این میان، همگی با هم به طرف سفرهای که در حیاط پهن شده بود، رفتند و شور و شوقی که در دلها داشتند، فضای خانه را پر کرده بود. مهمانی در حال شکلگیری بود و همگی به یاد مادری که دیگردر میانشان نبود، تلاش میکردند تا این لحظه را به بهترین شکل ممکن گرامی بدارند.
سفرهای بزرگ در حیاط پهن شده بود و بر روی آن تکههایی از مرغ خوشمزه، نان تازه، نوشابه و چند سیب قرمز و درخشان قرار داشت. عطر مرغ دودی و چاشنیهای خوشمزه در فضا پخش شده بود و همگی را به سمت خود جذب میکرد. مهمانان با شوق و ذوق به سمت سفره آمدند و هر کدام تکهای از مرغ را در کنار نان و نوشابهاش برداشتند.
میرزا که در گوشهای ایستاده بود و با چشمانش همه چیز را زیرنظر داشت، احساس شادی و رضایت میکرد. او با لبخند به مهمانان نگاه میکرد و از اینکه میتوانست ابروی خود را حفظ کند، به خود میبالید. در دلش امید داشت که این مهمانی بتواند بار غم از دست دادن همسرش را کمی کاهش دهد و بر دل بچهها آرامشی بیاورد.
مهمانان به آرامی شروع به خوردن کردند و صدای قاشقها و چنگالها در میان خندهها و گفتگوهای دوستانه به گوش میرسید. هر کدام به نوبت از خاطرات خوب مادر یحیی و از محبتهایش یاد میکردند. بلقیس، که در کنار سفره نشسته بود، با شور و شوق در مورد دستپختهای مادر یحیی صحبت میکرد و یادآوری میکرد که چگونه مادرشان همیشه غذایی را برای مهمانها آماده میکرد و در اینروزها یادش همیشه در دلها باقی خواهد ماند.
بعد از اتمام غذا، سکوتی بر فضا حاکم شد. مهمانان به یکدیگر نگاه کردند و به یاد مادری که دیگر در بینشان نبود، فاتحهای خواندند. میرزا با صدای بلند گفت: خدا رحمتش کنه! او همیشه برای ما تلاش میکرد و حالا نوبت ماست که یادش را گرامی بداریم.
همه مهمانان در کنار هم، با دستهای گرهخورده و چشمان اشکآلود، فاتحهای برای روح مادر یحیی فرستادند. در این لحظات، یاد مادر به قلبها و دلهای همگان نفوذ کرد و همه به یاد محبت و فداکاریهای او اندیشیدند.
پس از خواندن فاتحه، مهمانان به آرامی شروع به رفتن کردند. هر کس به نحوی از میرزا و فرزندانش تشکر میکرد و یادآوری میکرد که چقدر در این روز دشوار، محبت و حمایت آنها مهم است. میرزا با لبخندی اندوهگین به مهمانان خداحافظی میکرد و امیدش به حمایت و همبستگی آنها را در دل داشت.
در این میان، یحیی و برادرانش در کنار هم ایستاده بودند و به دور شدن مهمانان نگاه میکردند. یحیی به برادرانش گفت: حس میکنم که مادرم الان خوشحال است و از ما حمایت میکند. عباس و معصومه سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند.
در آن روز، هرچند غم سنگینی بر دلها بود، اما یاد مادر و محبتهایش باعث شد که همگان با هم به یاد او شادی کنند و زندگیرا ادامه دهند.
پس از رفتن آخرین مهمان، سکوتی در حیاط نشسته بود که تنها صدای وزش ملایم باد و آواز پرندگان در دوردست به گوش میرسید. میرزا به بلقیس نزدیک شد و با نگاهی پر از سپاسگزاری گفت: بلقیس خانم، از زحمات شما بینهایت سپاسگزارم. شما همیشه در این روزهای سخت کنار ما بودید و امیدوارم روزی بتوانیممحبتهای شما را جبران کنیم.
بلقیس با لبخندی مهربان پاسخ داد: آقای میرزا، هیچ نیازی به جبران نیست. از روزی که ملیحه را از دست دادید، من به اینخانواده کمک میکنم و همیشه در کنارتان هستم. ما همسایههستیم و در خوشی و ناخوشی کنار هم خواهیم بود.
بچهها هم که به گوشهای از حیاط نشسته بودند، با تشکرهایشان به بلقیس پیوستند. معصومه با صدای شادابش گفت: خاله بلقیس،شما بهترین آشپز هستید! از غذاهایی که درست کردید، خیلیخوشمزه بود.
بلقیس با شنیدن این حرفها خندهاش گرفت و گفت: شما بچهها هم خیلی خوبید! فقط امیدوارم که همیشه در کنار هم باشید و از همدیگر حمایت کنید.
پس از رفتن بلقیس، خانواده یحیی به سکوتی سنگین فرو رفتند. میرزا به آرامی به سمت حیاط رفت و روی صندلی چوبی نشسته، به دوردست خیره شد. گویی تمام بار مشکلات و مسئولیتهایش به دوش او سنگینی میکرد.
پایان