جای پارک

بین خواب و پیدا کردن جای پارک، همیشه خواب برای من مهم تر بوده. یکبار که با یکی از دوستانم که روانشناس هم بود این موضوع را مطرح کردم که گفت، تو احتمالا بین اجداد گذشتته ات کسی رو داشتی که شکحارچی بوده و دوست داشته شب ها به شکار بره و روزها بخوابه. جالب بود که می گفت آدم های اون زمان یا شکارچی بودند یا کشاورز. کشاورزها هم بر خلاف شکارچی ها زود از خواب بیدار می شوند و شب ها زود می خوابند. حالا من که وارث ژن یکی از اجداد شکارچی ام هستم گویا، شب ها را دوست دارم برای بیدار ماندن و خواندن و فکر کردن. سکوت شب ها چه در فضای خانه، چه در بیرون از آن برایم لذت بخش است. در روز، در خانه وقتی همه بیدارند، همه قرار است حرف بزنند. تلویزیون روشن باشد و احتمالا هم تلفن زنگ میخورد یا همسایه ای اشتباه زنگ خانه را می زند. همه این ها وقفه ای است برای فکر کردن و آسوده بودن. البته که شب ها اگر هم دیر بخوابم، قبل از طلوع باید چشم های گرم شود که اگر نشود خواب فرار میکند از چشمانم و فرار آن همزمان می شود با روشن شدن هوا و حواندن قناری ها و پس از آن هم احتمالا اولین موتور و تاکسی ها در کوچه روشن می شوند برای رفتن به جایی و پس از آن هم نوبیت می رسد به سبزی فروش سحر خیز محل که صدایش را بدون بلندگو پخش می کند برای سبزی فروشی. البته که گویا او از نژاد کشاورزان سحر خیز است. پس از او نوبت می رسد به مرد وانت سواری که صدایش را قبلا ضبط کرده است برای خرید آهن آلات و ضایعاتی که احتمال می دهد در گوشه ای خانه؛ فضایی را اشغال کرده اند و از قضا صاحب خانه هم می داند ارزش ذاتی ان را و دوست دارد هرچه زود تر تبدیلش کند به پول. همه این ها که تمام شود و. امید داشته باشم به خوابیدن در روشنایی خیره کننده اتاق؛ احتمالا یکی از اعضای خانه بیدار می شود برای رفتن به دستشویی یا اینکه زود تر از همه مادر وظیفه شناسم بیدار شده است برای فراهم کردن مقدمات صبحانه یا نهار و بقیه ماجرا. این بدترین حالت بهرذه بردن از لذت سکوت شب و بیخواب ماندن اتست. ممکن است بعضی از شب ها بیدار ماندنم تا طلوع فاصله ای دو چندان داشته باشد و پس از فرورفتن در رختخواب گرم و نرمم، حوالی صبحگاه مزاحم همیشگی که این روزها به زندگی ما رنگ و بویی دیگر داده، به صدا در می آید. تلفن همراه زنگ می خورد و یا دوستی است بعد مدت ها به یادم افتاده یا شاید هم مزاحمی است از شرکت ها که به امید بازاریاب شماره ام را گرفت هاست. همه این ها، هر بار مرا متقاعد می کند به زود خوابیدن و زود بیدار شدن، اما انگار ژن جد شکارچی ام رسالت دارد در شب زنده نگه داشتن من. از این ژن باید عبور کنم. چرا که زود بیدار نشدن و زود به مقصد نرسیدن باعث شده است تا همیشه مشکل جای پارک داشته باشم. از شر ترافیک که عبور کنم و به مقصد برسم، درگیر جای پارک میشوم و بحثم می شود با کسی که دوست ندارد جلوی مغازه اش که از قضا جای پچارک هم هست و تابلوی پارک ممنوع هم ندارد، پارک کنم. این ژن شکارچی ام امیدوارم صدای مرا بشنود و یا جایی را همیشه شکار کند برای جای پارک من، یا دست از سرم بردارد تا شب ها زود بخوابم و روزها زود بیدار شوم.