alizz9473·۸ ساعت پیشچه کرده ام که مرا از خودت نمی دانی؟من آشنای کویرم، تو اهل بارانیچه کرده ام که مرا از خودت نمی دانی؟مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی دارمتو را نگاه! که از دیدنم گریزانیمن از غم ت…
alizz9473·۵ ماه پیشهیچی دیگه مثل قبل نمیشه...همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد که گاه پیرهن یوسف، کنایه های کفن دارد حسین منزوی
alizz9473دربرای دور زدن·۵ ماه پیششب و صبح گریه میکنموطنم را چه شد که حالا همه نالان و گریانیم؟ وطنم را چه شد...
alizz9473·۶ ماه پیشاز میان روزمره نویسی های شخصی - یکمجمعه هفتم دی ماه هزار و چهارصد و سهبا داداش و بابا رفتیم حسن آباد برای ننه تشک تخت بخریم. تشک قبلی اش خراب شده بود و مامان انداخته بود دور.…
alizz9473·۶ ماه پیشدومِ زمستانصلح می شود، جنگ می رود، اما آثارش نه. می ماند. مثل شیشه های خرد شده برج جهانِ کودک...