صبح با صدای کلاغ ها از خواب می پرم. انگار که دو گروه شده اند و در حال دعوا هستند. شاید هم دو گروه شده اند و در حال تماشای یک مسابقه داخلی هستند. دقیقا مثل روزهایی که یک مسابقه فوتبال برگزار می شود و این طرفی ها پاسخ شعار طرف مقابل را می دهند. همانطور اول یک شعاری می دادند و بعد از سکوت کوتاهی شعار های طرف رو به رو شروع می شد.
طاقتش را نداشتم. پنجره را بستم. ساعت شش و نیم صبح بود و اگر می خواستم به محل کار به موقع برسم باید الان راهی می شدم. ولی سر و ته ملحفه را پیدا کردم و با اختیار خودم یک ساعت مرخصی روزانه تصویب کردم و خوابیدم زیر باد مطبوع کولر.
یک ساعت خواب اضافی گویا کافی نبود. ولی اگر می خواستم بیشتر بخوابم، تماس های گاه و بی گاه خواب را حرامم می کرد. بیخیال شدم و دوش گرفتم. کل فرآیند ورود تا خروج از حمام 11 دقیقه طول کشید ولی شیر آب در کل این مدت باز نبود. نهایتا دو دقیقه برای خیس شدن و سه دقیقه برای آب کشی باز بوده باشد. در این فاصله هم خوب لیف زده بودم تا بوی عرق بدن برود و خوب و محکم سرم را شسته بودم تا خبری از چربی های مو نباشد.
جی پی اس (معادل فارسی داره؟ فکرک نم مکان یاب باشه) دوباره کار نمی کند. مجبور می شوم با موتور خودم را برسانم به یکی از خیابان های نزدیک و پر تردد خانه که راحت تاکسی اینترنتی پیدا می شود. (الان مثل صدا و سیما نباید اسم تپسی و اسنپ رو بیارم که تبلیغات نشه؟ دیروز صبح تپسی برای من کار نمی کرد و اسنپ گرفتم)
در طول مسیر خوابیدم. جایی نزدیکی های ورودی بزرگراه مدرس ترافیک سنگینی بود. خواستم به راننده تشر بزنم که مگر نقشه ندارد که یادم افتاد جی پی اس ها امروز اختلال داشته اند. بی خیال، چشمانم را بستم. ولی ترافیک سنگین تر از این حرف ها بود.
بیخیال شدم و چیزی نگفتم. حدودا ده دقیقه ای در یک مسیر پانصد متری گیر افتاده بودیم. وقتی وارد مدرس شدیم، چند نفر دور یک مرد خوابیده بر روی زمین حلقه زده بودند. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود، ولی هر چه بود او مرد یک خانواده بود که با موتور گز می کرد برای لقمه ای نان. شاید پسری بود که برای عروسی اش می دوید. شاید پدری بود که برای یک تعطیلات تابستانه با موتور خیابان های را گز می کرد تا ریالی بیشتر پیدا کند. شاید کارمندی بود که باید نامه ها و چک های مهم را به بانک می رساند... ای کاش که چیزی نشده باشد.
می رسم دفتر و تا آخر روز یک گزارشی که کلا در این هفته دست و دلم به تکمیلش نمی رفت را به پایان می رسانم. گزارش خوبی است. تقریبا هر چه از من خواسته اند را پاسخ داده ام.
زود تر از روزهای قبل از دفتر می زنم بیرون. ترافیک سنگین است. تا میدان ونک پیاده می روم. معمولا باید چیزی گوش بدهم، ولی بیخیالم و با خودم درون خودم حرف می زنم. نگاهم به برج چهارراه جهان کودک است. از سال 95 تا حالا تقریبا در محدوده ای کار کرده ام که در مسیر دیدم بوده. وقتی آن شب لعنتی موشک به آن خورد، کسانی که آنجا بودند، چه بلایی به سرشان آمد؟ مردی که آروزی یک خانه بود و شب را برای نگهبانی از آنجا به صبح می رساند، چه حالی پیدا کرد؟

سریع پیاده رو را گز می کنم. ولی صدایی متوقفم می کند. مردی است نشسته بر روی زمین. فکر کنم یکی از پاهایش مشکلی دارد. می گوید چهار ماه است که اجاره خانه نداده است. می گوید پول سیب زمینی پیازی بدهم به او. اسکناسی به دستش می دهم و در حال گذر صدایش را می شنوم «الهی عاقبت به خیر بشی. الهی خیر بینی.الهی...» اگر به کارما اعتقادی داشته باشیم، صدای او جایی کمکم خواهد کرد.
سوار تاکسی می شوم. ترافیک سنگین است. از سایر همکاران راننده تاکسی حر ف می زنیم. یکی از همکارانش که عشق تخلف و دور زدن پلیس بود ماشینش با سی میلیون تومان تخلف و جریمه یک ماه است که در پارکینگ استراحت می کند. یکی دیگر شب ها تا یازده شب می ایستد به هوای مشتری و دیگری رفته است برای دریافت خودروی نو ولی بعد از چهار ماه خبری نشده است.
به مدرس می رسیم. نزدیک همانجایی که صبح یک نفر نقش زمین شده بود. ولی در تاریکی غروب هیچ خبری نیست. خیلی از گذرندگان از آنجا اصلا نمی دانند که از جایی عبور می کنند که ممکن است صبح یک نفر همان جا بی جان شده باشد. چه قدر درگیر روزمرگی شده ایم....
پ.ن: در نوشتن منظم نیستم. البته دیشب دیر وقت بود و موفق نشدم که نوشته را کامل کنم.