ویرگول
ورودثبت نام
alizz9473
alizz9473انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
alizz9473
alizz9473
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

شب و صبح گریه میکنم

بعد از مدت ها بالاخره توانسته ام دوست صمیمی ام را ببینم. تپسی می گیرم که هم بخوابم هم از شر سرما و باد پشت موتور نشستن خلاص شوم. به عادت این چند روزه پیام سلام خالی را می فرستم برای همکارم که ببینم واقعا هنوز پیامک ها بسته است؟

وقتی ارسال نمی شود عصبانی می شوم. چشمانم را می بندم. نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم.پیامک را هم بسته اند. شاید خط موبایل را هم ببند و همه پناه ببریم به شماره ثابت همدیگر. باید زودتر شماره ثابت چند نفری که لازم دارم را بگیرم.

صدای باد پیچیده توی ماشین که راننده می گوید: (( آقا من که تا الان دو بار گریه کردم. یه بار دیشب که اون سوله ها و جنازه ها رو دیدم؛ یه بارم قبل شما. خانومه می گفت بچه خواهرش فوت شده.))

چیزی نگفتم و نگاهمان در آیینه گره خورد بهم.

(( به سن و سال شما نمی یاد پدر شده باشی. والا به خدا الان حس همه این پدر ها رو دارم. دیشب برای بچه های خودم دلم سوخت. یواشکی گریه کردم که نبینند.))

چیزی نمی گویم. به روبرو رو نگاه می کند. کردستان خلوت را می راند به پایین و حواسش به دوربین های کنترل سرعت هم هست.

((آقا به خدا گرونی برای من و شما هم هست. ما چه کاری داریم به اسلحه و قمه و چاقو. من که میگم ما فقط برای گرونی ناراحتیم.))

باید جوابش را بدهم. مرد حدودا شصت ساله که برف سپیدی روی موهایش نشسته و خوب موها را شانه زده، جای پدر من است. نمی شود که فقط شنونده باشم.

(( بله. همین طوره. مردم واقعا تحمل این همه گرونی رو ندارند))

((ولی آقا یه چیزی میگم بهتون. سعی کنید هر روز همین موقع ها برید خونه. بیخیال آقا. چند صباحی شب نشده خونه باشید. من که میگم آدم های خطرناک فقط شبا میرن بیرون. جون آدم حیف و میل میشه))

پیرمرد دوباره روبرو را نگاه می کند و هر از گاهی سری به این طرف و آن طرف تکان می دهد. گاهی بغضی هم می کند که از آیینه معلوم است. من هم بعد از خواند گزارش یکی از روزنامه ها از آنچه در کهریزک در حال وقوع است بغضم می گیرد.

چندین تازه داماد یا در شرف ازدواج کشته شده اند و چندین نفر هنوز هیچ سرانجامی ندارند و خانواده هایشان حتی از کهریزک هم دست خالی برگشته اند.

به خودم فکر میکنم. به خانه. به بابا که یکی دوباری تا دیر وقت سر کار بوده. کار کرده به امید شب عید و نوروز. به برادرم فکر میکنم که استرس کمپین تبلیغاتی شرکتش را دارد و هزینه هایی که راه برگشتی ندارد و فکر می کنم به تمام مردمان این سرزمین که حالا دیگری را در گوشه ای از این کرده خاکی دارند و راه ارتباطی هم ندارد.

به کاسب هایی فکر میکنم که با امید روزپدر و ماره رمضان و شب عید کلی چک دست مردم دارند. کارگر و راننده و منشی دارند. همه با هم لقمه نانی میخوردند و از حالا به بعد فقط استرس دارند و نگرانی.

منم هم گریه میکنم. یک بار در تاکسی برگشت. یک بار پشت سیستم بعد از خواندن روزنامه و یکبار بعد از دیدن اعلامیه ترحیم نوجوانی در محله. من هم گریه می کنم؛ صبح، ظهر، شب...

حتی ارسال کامنت ویرگول هم بسته شد!!!!
حتی ارسال کامنت ویرگول هم بسته شد!!!!

روزمره نویسیتاکسیوطنهموطن
۳
۰
alizz9473
alizz9473
انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید