کمتر از چهل روز به نوروز مانده، ولی خبری از نو، روز نیست. حس و حالش نیست. حتی بوی بهار هم نمی آید. حتی پرنده ها هم مست بهار نیستند. حتی عاشق ها هم منتظر بهار نیستند. گــــویید بـــه نـــوروز کـه امــسال نــیایـــــد
مادران و پدران و یارانی داغدارند. من به تعداش کاری ندارم؛ ولی غم دارم. بغض دارم و با اسم های سپهر و مبین و غم صدای پدر و مادرشان اشک می ریزم، مثل روزی که برای علی چراغی اشک ریختم (اسمش را با پنجه بوکس و ماموران سد معبر جستوجو کنید)

حالا ما در خاورمیانه درگیر حقوق بشر شده ایم؟ مدعیان حقوق بشر هر روز ناو جنگی و انواع ادوات نظامی راهی
می کنند به خاورمیانه و ما نظاره گریم و در هر گفت و گوی دو نفره ای می شنویم که یکی از صحبت ها بحث "زدن است".
"این دفعه می زنه"
"من بعید می دونم بزنه"
"میزنه، ولی معلوم نیست کی"
"جرات نداره بزنه"
"می گن صد در صد می زنه"
"معلومه کجاها رو میزنه؟"
"گفته حتما میزنم"
دیگر پیگیری اخبار نیستم. دیگر روزگار نویسی و روزمره نویسی نمی کنم و فقط فکر می کنم به جنگ دوازده روزه. به اضطراب مادر و دل نگرانی های پنهانی پدر و لحظه ای که ساختمان شیشه ای صدا و سیما را می دیدیم که می سوخت.
به لحظه ای که در شهری دور، هر کس ما را با پلاک تهران می دید سوالی می پرسید از شایعه ای که شنیده بود و ما هم مثل همین روزها هیچ راه ارتباطی نداشتیم، جز پیامک.
چند هقته قبل دلمان برای پیامک فرستادن هم تنگ شده بود. حتی برای پیامک های تبلیغاتی هم دلتنگ بودیم احتمالا. اما حالا همه در تعلیقی عمیق به سر می بریم و حتما یک بار هم که شده به تنهایی، به فردای روز واقعه، به اتفاقات بد، به جنگ و جدایی فکر کرده ایم.
این ها را که می نویسم، منسجم و مرتب نیست، ولی باید بنویسم. باید بنویسم تا کمی مغزم خالی شود. باید بنویسم که دیروز ظهر هوا کاملا بهاری شد و ساعت حوالی دو شب رعد و برق های شدید زدند و آسمان بارید. ابرها در حوالی چهلمین روز واقعه ای دلخراش باریدند تا زمین پاک شود از خون هایی سرخی که روی زمین نوشتند ایران. آسمان بارید تا همراه شود با آنانی که در روز عشق، عشقی ندارند و باید تنها از این روزهای سخت بگذرند. ای کاش بگذرند این روزها.
باید بنویسم. بنویسم تا یادمان نرود که ما غمگینینم.