ویرگول
ورودثبت نام
alizz9473
alizz9473انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
alizz9473
alizz9473
خواندن ۶ دقیقه·۸ ماه پیش

گفت و گوهای پراکنده - یک

به رسم آنچه که در صفحه دست انداز دیدم؛ می‌خواهم از این به بعد گفت و گوهای پراکنده داشته باشم. نمی دانم تا چند شماره ادامه خواهد داشت؛ ولی ایده اصلی را از دست انداز گرفتم و امیدوارم ادامه دار باشد.

زندگی، زمان، ویرگول

از اول امسال در ویرگول خیلی خوب نوشتم. یعنی حداقل از لحاظ تداوم و پیوستگی داشتن، تمام سعی ام را کردم تا کار نوشتنم مرتب باشد. هنوز در مورد کیفیتش مرددم. یادداشت های روزانه خودم را هم مرتب نوشتم. اما یواش یواش فشار کاری شروع شد. آنقدر سرم شلوغ شد که حتی یادم رفت در مسابقه مای اسمارت ژن ویرگول شرکت کنم. حتی تمدید شد و باز هم نتوانستم ادامه اش بدهم. خوب این هم بخشی از زندگی است. ولی راستش یه جایی از این سر شلوغی بدم آمد. شاید برای بقیه و آدم هایی که همکارم هستند این مهم نباشد؛ ولی برای من مهم است. چرا که می‌تواند گوشه ذهن کسی بماند و برداشتی از بی توجهی یا کم توجهی باشد. دوبار در فاصله 24 ساعت خواهرم ازم پرسید که استوری اش در اینستاگرام را دیده ام یا نه؟ ولی من نتوانستم انتظار دختر بچه 15 ساله را برآورده کنم. شاید فکر کند بی توجهم. شاید فکرهای دیگر کند و این دوستی اش با من کم شود، ولی امیدوارم فراموشش شود. راستی گفتم دوستی. ای کاش پدرها و مادرها با بچه‌هایشان دوست باشند و بگذارند که بچه هایشان با آنها رفیق باشند و حرف دلشان را به آنها بگویند. این خیلی بهتر است. خیلی بهتر است که در گام اول خانواده دوست بچه هایش باشد تا دیگران.

روح توبیخ‌گر و ملامت کننده؟ هرگز...

راستش الان دیگر می توان از کودکی و ترس هایش حرف زد. یکی از ترس های من (شاید هم ما) در کودکی ترس از توبیخ و ملامت بوده. مخصوصا زمانی که خطایی از ما سر می زد، ظرفی می شسکت، بشقاب چند تکه می شد یا سرما می‌خوردیم. اولین واکنش ها توبیخ بود. از توبیخ و ملامت همیشه بی‌زار بوده‌ام. بی زار بودم که کسی به جای آن که آغوشش را برایم باز کند؛ زبان به ملامت و توبیخ بگشاید. پس تصمیمم زین پس در آغوش گرفتن است تا ملامت کردن. آغوش باید به روی دیگری به ویژه کودکانمان باز باشد.

یاس یا یأس؟

این را در حوالی دانشگاه تهران مرکز گرفته ام. یعنی جایی که دانشجویان بیشترین تردد را داشته اند. شاید در کنار تمام رفتارها و شلوغ پلوغی های دانشجوهای آن دانشگاه این تابلو از همه مهم تر باشد. دانشجویی با لاک غلط گیر یاس را به یأس تبدیل کرده است. چرا؟ واقعا امیدی در زندگی برای او نمانده است، آغوش گرم پدر یا مادر یا حتی دوستی ندارد که بتواند ترس ها و اضطراب هایش را به او بگوید و حتی برای لحظه ای آسوده شود؟ پناه امن آدم ها کجا رفته است؟

یأس نشانه ترس است از آینده ای که هیچ از آن نمی دانیم. ولی احتمالا برای دانشجوی این مرز و بوم یأس از روزگار فعلی است؛ روزگاری که خودش در آن نقشی نداشته و حالا هم دوسش ندارد. دانشجوی ایرانی هزاران اتفاق پیشروی خود دارد که نمی داند چگونه باید از آن ها عبور کند. شغل، استقلال مالی، تشکیل خانواده و سربازی اجباری که دوست دارند مقدس هم جایش بزنند حداقل برای پسرها دغدغه بیشتری ساخته است. اما واقعا چه باید کرد که جامعه یا دستکم نوجوانان و دانشجوهایش ناامید و مایوس نباشند؟ ای کاش تصمیم گیران که اتفاقا بسیار مصلحت اندیش هم هستند؛ بیشتر فکر کنند به این که چه کنند تا جامعه مایوس نباشد.


آب، برق، گاز...

در تهران فشار آب کم شده است. مسئولان می گویند دلیلش مدیریت مصرف آب است تا آب به روزهای خشک تابستان هم برسد. البته که من بعید می دانم. احتمالا تابستان سختی خواهیم داشت. چشم انتظار اردیبهشت هم بودیم و حقیقتا خدا شاید باما قهر بود و خبر خاضی نشد. در این زمینه وزیر نیرو جور دیگری صحبت کرد و از علما خواست که کاری کنند. علی آبادی در این باره می گوید:«چرا علما برای خالی بودن سدها کاری نمی‌کنند؟». خیلی به حواشی این خبر و نقد و بررسی هایش نمی پردازم. بیشتر می خواهم یادآوری کنم که خودمان باید حواسمان به خودمان باشد. با آب لوله کشی ساعت ها در و پنجره و حیاط و ماشین را نشوریم. خدا شاهده منی که این حرف را می‌زنم؛ خودم هم رعایت می‌کنم و امیدواریم که همه با هم به فکر باشیم و کمتر مصرف کنیم. مثلا شما تا به حال به این همه آب باقی مانده در بطری های یکبار مصرف در جلسات و همایش‌ها فکری کرده‌اید؟ شاید فکر کنید اهمیتی ندارد؛ ولی حالا که آب نداریم خیلی مهم است. من در باشگاه دیدم که ته مانده ها را برای آب یاری گل و گیاه جمع می کنند. بیایید کمی به فکر خودمان و خانه مان ایران باشیم.


زندگی به چه قیمتی؟ یا چه باید کرد؟

خیلی وقت‌ها با دیدن آدم هایی به یاد این می افتم که زندگی به چه قیمتی؟ واقعا چرا باید یک نفر تا کمر خم شود در سطل زباله و دنبال ضایعات باشد و با آن روز و شب بگذراند؟ شاید بگوییم مافیا پشت این داستان است شاید بگوییم بیشتر مهاجرند شاید هزارتا تحلیل دیگر هم داشته باشیم. ولی آن پاکبانی که شب تا صبح باید کوچه ها را جا رو بزند یا آن مرد شریفی که برای گذران عمر باید از خانواده بگذر و راهی تهران شود و با تاکسی اینترنتی صبح را به شب بچسباند و شب در ماشین بخوابد و صبح دوباره با گاز و ترمز و کلاج کلانجار برود و با مسافرها مهربان باشد یا جاهایی یکی به دو کند برای چهارتا ستاره و آخرش هم توبیخ بشود و تذکر بگیرد که چرا حواسش به کارش نبود؟ (اگر خواستید سری به یکی از پست هایم با این مضمون بزنید). واقعا زندگی این آدمیان چه قیمتی دارد؟ چرا باید زندگی آن ها این طور باشد و مثل دیگری نباشد. به پیشنهاد یکی از دوستان فکر کنم دو بار کتاب چه باید کرد تولستوی را گوش کردم، ولی هنوز به جمع بندی نرسیدم. در باره این کتاب امده است:

تولستوي در اين کتاب با جملاتي ساده و روان يکي از دشوارترين موضوع‌هاي جامعه خود، يعني وضع دلخراش يک طبقه از مردم را به تصوير مي کشد و با صراحت و واقع بيني، علل بدبختي و فقر و فلاکت مردمي را که با ديگران يکسان خلق شده اند، اما از همه چيز حتي از کمترين امکانات حيات محروم اند، تشريح مي کند. اين کتاب مظهر نوع دوستي و علاقه بي نظير تولستوي به مردم است و رنجي که بر نويسنده از مشاهده بينوايان جامعه دست داده، چنان روحش را فشرده و قلب مشتاق و پرصفاي او را رنجور و غمگين کرده که بي اختيار شکوه سر مي دهد و با همان صراحت و شجاعتي که خاص ذات اوست در تشريح علل اين فساد و بيدادگري مي پردازد و جامعه و نظام غلطي را که مسبب اين تيره روزي‌ها است محکوم و مطرود مي سازد.

پست های قبلی

یک بار نوشتم که سازمان تعزیرات حکومتی با حذف گزینه عجله دارم حق انتخاب من و شما را محدود کرده. بله. هنوز هم ما باید منتظر باشیم و کسی بابت گرفتن حق انتخاب ما پاسخگو نیست. هنوز هم یک اسنپ ساده ممکن است برای بیش از 70 راننده ارسال شود؛ ولی کسی سفر را قبول نکند؛ چون ارزان است.


کیلویی چند؟

این مطلب را هم اخیرا نوشتم. تقریبا بعد از این مطلب به قیمت ها بیشتر توجه میکنم.

مثلا کیک دوقلو قیمت یک کیلویی آن می شود 250 هزار تومان که می توان با قیمت کیک یزدی که مشابه به آن است مقایسه شود:

این کیک های رولتی هم می شوند کیلویی 370 هزار تومان که نسبت به شیرینی تر کیلویی 350 هزار تومان کمی گران است:




تشکیل خانوادهمای اسمارت ژنزندگی
۳
۰
alizz9473
alizz9473
انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید