ویرگول
ورودثبت نام
alizz9473
alizz9473انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
alizz9473
alizz9473
خواندن ۳ دقیقه·۲۴ روز پیش

اردیبهشت

اول

اردیبهشت از راه رسید. اردیبهشت را نه با شعر سعدی که با نقد شریعتی بر سعدی می خوانم. شریعتی آنقدر غرق در اندیشه خود بوده و آنقدر به دنبال دیده شدن بوده که قلم را در نقد و تخریب سعدی روان کرده

«آهای آقای سعدی. تو کجایی کاری که وقتی مغولان و .... به کشورت حمله کردند توانستی از یار و معشوق و .... سخن بگویی»

دوم

بعد از مدت ها، امیر دوست صمیمی ام را می بینم. از دوستی ما بیش از یک دهه گذشته. او ازدواج کرده و حالا یک دختر سه ساله هم دارد. همیشه وقتی حرف از ازدواج می شود از بی عملی و تنبلی من می گوید. در نهایت هم می گوید که من با کارم ازدواج کرده ام. پر بیراه هم نمی گوید. می روم داروخانه. داروهای دیابتی می خرد برای مادرش.
ناقابل چهل میلیون ریال وجه رایج مملکت. خدا حافظی که میکنیم باد تندی می وزد.

نهم

ابرها در حال عشق بازی هستند. هنوز غروب نشده است. بالای سر میدان ونک دو دسته ابر در حال بازیگوشی هستند. از هم دور و نزدیک می شوند. تند بهم بر می خورند و نور را می بینیم و صدای عجیب را می شویم. مثل صدای انفجار است. یاد روزهایی می افتم که صدای انفجارها و پدافندها و رعد و برق ها همه با هم حمله می کردند به سمت گوش هایمان. ای کاش می شد گوش هایمان را ببندیم. امروز صبح با همکارم قیمت ها را چک می کردیم. انگار مریض بودیم که هر ساعت با صدای بلند قیمت دلار را اعلام کنیم. در یک روز دلار نزدیک ده هزار تومان یا همان یک صد هزار ریال پول ریاج مملکت، گران شده بود. موقعی که از تماشای ابرهای بالای سر تهران لذت می بردم، نوبتم رسید تا از خودپرداز پولی بگیرم. فیش کاغذی نفر قبلی روی صفحه بود. دو میلیون ریال از دستگاه پول خواسته بود و دستگاه احتمالا در کمال ناباوری یا تاسف به او گفته بود موجودی حسابش کمتر از این میزان است. ای کاش صدایش می کردم و دویستی نویی را بهش می دادم و می گفتم:« یادتون رفت پولتون رو بردارید» اما او رفته بود. آن طرف خیابان صداها پخش می شود «بزن که خوب میزنی.... »

دهم

بازار بزرگ بودم. شلوغ. مملو از جمعیت. تنه به تنه می خورد. ای کاش بازار همین باشد. ای کاش بازار همین باشد و چرخ ها بچرخد و نشنویم که در یک کوچه فرعی بازار پانزده نفر، پانزده کاسب مغازه پارسال را اجرا نکردند و رفتند در خانه نشستند. این یعنی پانزده کسب و کار تعطیل شد. اگر هر مغازه سه شاغل هم داشته باشد، یعنی 45 خانوار شاهد بیکاری خواهند بود و بیکاری هم حاصلی ندارد جز بی پولی و شرمندگی و دلزدگی. در بازار چرخی می زنم. شلوغ هست، ولی شاید آرام نباشد. شاید همه در تکاپو باشند برای فرار از تورم و خرید کنند بدون لذت. خرید کنند برای فرار از تورم، برای انکه شاید فردا نتوانند با یک سدته پول چیزی بخرند بر خانه....

یازدهم

خانه بودیم. مامان از اول جنگ تا حالا فقط پخت و پز کرده است. یک روز استراحت حق طبیعی او نیست؟ شام را در کبابی معروف نزدیک خانه می خوریم. تقریبا بیست دقیقه ای منتظر می ایستیم که نوبتمان شود. شام را می خوریم. می شود چهل و یک میلیون ریال ناقابل وجه رایج مملکت. آنکه این پول را نداشته باشد، شب چه میخورد؟ قبل از شام مهمان یکی از اقوام نزدیک بودیم. صاحبخانه که مرد شریفی است، نه از جنگ که از دی ماه بیکار است. چگونه مردان این خاک باید هم به جنگ جیب خالی بروند، هم با شرمندگی و نداری بجنگند و هم امید داشته باشند؟

امروز

دوازدهم اردیبهشت، روز معلم است. این روز بر تمام آنانی که به ما درس زندگی دادند مبارک...

تهران، پر آشوب، میدان صنعت....
تهران، پر آشوب، میدان صنعت....

قیمت دلارجنگتورمزندگی
۹
۰
alizz9473
alizz9473
انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید