ویرگول
ورودثبت نام
الینا الله بیگی
الینا الله بیگینوشتن، بهترین مرهم جهان برای تنهایی‌های پرسروصدای من است
الینا الله بیگی
الینا الله بیگی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

من، آتنا و مسیر پرفراز و نشیب رسیدن به خشکه‌زاینده‌رود

قابی از فیلم جاده‌ای محبوبم «تلما و لوئیز
قابی از فیلم جاده‌ای محبوبم «تلما و لوئیز

قصه از این قرار بود که امیلی خانوم، خواهر بنده بعد از دو سال و اندی که درگیر فیلم‌نامه‌اش بود، بالاخره اواخر شهریور 1403 (که میشه پارسال) عزمشو جزم کرد که توی پنج روز فیلم پر از کاراکتر و لوکیشنش رو بسازه و مشخصه که من به عنوان خواهر مسئول، متعهد، همراه و علاقه‌مند به فیلمنامه‌اش باید هرجوری که می‌شد عین این پنج روز پابه‌پای عوامل کار می‌کردم. 

روز دوم فیلمبرداری قرار شد که مامان غذا درست کنه و آتنا دوست تازه‌گواهینامه‌گرفتۀ من بیاد دنبالم و غذا رو برای بچه‌ها ببریم. لوکیشن کجا بود؟ وسط رودخونه خشک زاینده‌رود. 

آتنا بعد از سال‌ها بالاخره گواهی‌نامه گرفته بود و من اولین باری بود که شاهد هنرنمایی رفیق عزیزمون بودم. قرار ما ساعت هفت شب بود... شد هفت و ده دقیقه نیومد، هفت‌ و ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت.

زنگ زدم که ببینم کجاست که شاکی، با داد و بیداد فریاد زد که:
    - بابا چرا زنگ می‌زنی؟ من نمی‌تونم همزمان هم لوکیشن چک کنم، هم تلفن جواب بدم، الانم گم شدم و نمی‌تونم خونه‌تون رو پیدا کنم. 

کل بیست سال رفاقتمون و هرچی شام و ناهار اینجا خورده بود، یک آن از جلوی چشمم رد شد. 

تصویری از من و آتنا خانوم یکی از دویست سیصدباری که شام خونه ما مهمون بود
تصویری از من و آتنا خانوم یکی از دویست سیصدباری که شام خونه ما مهمون بود

_ آخه زن! تو حداقل بالای دویست بار اومدی خونۀ ما. حالا گم شدی؟

_ بابا با ماشین همه‌چیز فرق می‌کنه!

سرتون رو درد نیارم بالاخره بانو بعد از چهل دقیقه تاخیر تشریف آورد و غرولند که دیگه آدرس با تو. من به‌هیچ‌عنوان حین رانندگی نمی‌تونم نقشه ببینم.

حالا از اون‌طرف مادر بنده یک کوه سالاد، زرشک پلو با مرغ و (یه قابلمه مخصوص بازیگران گیاهخواران)، دسر و نوشیدنی بود که آماده کرده بود و دیدم که تا بیام به مامانم بگم که آخه واسه یه فیلمی که عوامل وسط زاینده رود خشک باید غذا بخورن، این کارا چیه. همون یه نون و کوکوسبزی سق می‌زدیم دیگه.

بالاخره با تماس‌های رگباری امیلی جون، بالاخره راه افتادیم. 

توی ماشین قابله توی دستم، ظرف حساس دسرها توی دست دیگه (بالاخره دیزاین مامان خانوم که نباید خراب بشه) و امیلی و سایر هنرمندان گرسنه هم زنگ و پیام پشت سرهم که بابا شما کجایید.

دست‌به‌فرمون آتنا برای رانندگی بارهای اول، واقعا قابل قبول بود، اما یه جوری با تمام شهر ناآشنا بود که اگه لهجۀ شیرین اصفهانیشو نمی‌شنیدی، انگار که بانو از وسط نیویورک پرت شده بود به ناکجاآبادی که باید حالا کشفش می‌کرد. نه زاینده‌رود تشنه، نه پیچ‌وخم آبشار و نه حتا خیابان آپادانا دوم براش آشنا نبود. ثانیه به ثانیه فریاد می‌زد که «کدوم وری باید برم؟» و خب دسر، قابلمه و پیام‌های امیلی و هنرمندان محترم هم فراموشمون نشه.

نزدیک‌های بزرگمهر، با تماس مادر عزیز که نگران بود، نکنه قابلمه چپ بشه و دختر هنرمند عزیزش بی‌غذا بمونه، خیابون رو رد کردیم و چشمتون روز بد نبینه که آتنا این یه مورد رو برنتابید، داد و هوار که الان چه جای تلفنه و حالا چطوری دوباره مسیر پارک رو پیدا کنیم و من چقدر زمان‌نشناس و فاقد هر گونه ملاحظه‌ای هستم. 

با یه نفس عمیق و یادی از ویپاسانا، از آن عزیز درخواست کردم که از روی پل بزرگمهر دور بزنه.

_ پل؟ نه نه پل نمی‌تونم. من فقط رانندگی روی سطح صاف رو بلدم. اینم ماشین مامان مهرداده ، چیزیش بشه، جواب کل خاندان شوهرو باید بدم. یه راه صاف بگو برم.

به یاد زمان‌هایی که زاینده‌رود آب داشت
به یاد زمان‌هایی که زاینده‌رود آب داشت

خلاصه هرچقدر تلاش کردم که این زن بیاد و این شیب ملایم پل رو طی بکنه و اصلا چی بهتر از اینکه کنار بهترین دوستش، این اولین رو امتحان کنه و اصلا مگه خواهرانگی و اتحاد زنان به درد همین لحظه‌ها نمی‌خوره؟

نخورد که نخورد و نشون به اون نشون، که مجبور شدیم که یه دور قمری بزنیم تا به بچه‌ها برسیم.

با سرسختی که از امیلی سراغ داشتم، دونه دونه بچه‌ها رو تصور کردم که از کلۀ سحر از این لوکیشن به اون لوکیشن رفتن و از اونجایی که تمام کاراکترهای فیلمش، دیوونه‌های اصفهانن، تا تونستن به مرز جنون رسیدن، به امید اینکه خانوم کارگردان بالاخره رضایت بده. حالا قار و قور شکم و فقدان مواد مغذی هم، به دیوونگی‌شون دامن زده. دلم بدجوری برای همه سوخت.

فکر کردید قصه اینجا تموم میشه؟

خیر بعد از یک ساعت و نیم تاخیری که داشتیم، تازه دوزاریمون افتاد که کی می‌خواد پارک دوبل انجام بده؟ منم از شما چه پنهون از اونجایی که فوبیای رانندگی دارم، هیچ کمکی از دستم برنمیومد. با یه اسکن سریع، به این نتیجه رسیدم که از سپهر خوش‌اخلاق و همیشه همراه بخوام که بیاد و این دسته‌گل رو تحویل بگیره و یه پارک دوبل مامان تقدیممون کنه.

و بالاخره من با کوه غذا، دسر و سالاد به تیم فوق‌العاده‌مون رسیدم. بدونید که روایت رو همینجا به پایان می‌رسونم. چون نمی‌خوام با یه پایان ژانر ترسناک مواجه‌تون کنم.
می‌دونید که ترکیب هنرمندان گرسنه و کارگردان گرسنه و عصبانی برای روحیه هیچ‌کدوممون خوب نیست و بهتره ذهنمونو درگیر چیزهای قشنگ و قصه‌های باحال کنیم.

آتنا و اطلس خانوم که از همه ما و شما بیشتر دوستش داره
آتنا و اطلس خانوم که از همه ما و شما بیشتر دوستش داره


دنده عقب با اتو ابزار
۱۶
۴
الینا الله بیگی
الینا الله بیگی
نوشتن، بهترین مرهم جهان برای تنهایی‌های پرسروصدای من است
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید