ساعت ۸:۳۵ شنبه شب، ۲۰ دی ماه. اتاق ۱۴۳ پیش محمدرضا و حمید.
مرگ بر دیکتاتور
مرگ بر...
...
همین لحظه این داد و بیدادها از اطراف خوابگاه بلنده. سرم درد میکنه و یه سرماخوردگی تازه تو تنم پیچیده. و من طبق معمول در این روزها نظارهگر اتفاقات. تلاش برای دیدن دست اول اتفاقات.
دیشب حوالی ساعت ۸ از در خوابگاه رفتم بیرون. نگهبان خوابگاه گفت کجا میری؟؟ گفتم میرم مغازه. گفت زود برگرد. من مغازه هم رفتم. ولی رفتم که بیرون رو ببینم. از بالای پل کاشانی تا توی پیادهرو به سمت میدان صادقیه. مردم بودن. دختر و پسر بود. پیرزن و پیرمرد بود. عصبانی، پر از کینه و البته که سرگردان. وقتی بینشون راه میرفتم لابهلای حرفاشون هم میشنیدم که با هم میگفتن خب بعدش چی؟ رضا پهلوی هم به نظر نمیرسه که کاری پیش ببره....
ظهر با حمید و مصطفی که حرف میزدم و ازشون میپرسیدم که شما با چه دیدی میرید تو خیابون، اولین جوابشون این بود که فقط اینها نباشن. میرم که فقط اینها نباشن... و خب توی استدلالهاشون من منطق میدیدم. خب یه کسی مثل مصطفی که این همه جون کنده واسه زندگی و الان توی ۲۶ سالگی این همه شرایطش نامشخصه از لحاظ مالی. وقتی با ناراحتی پشت تلفن میگفت من الان حقوقم فقط ۸ تومنه و ۶ تومن پول اجاره میدم، خب چی بهش بگم.
امشب هم واسه نماز رفتم مسجد امام علی. با حاجآقای سید کیوتی که نماز خوند بعد نماز صحبت میکردم. در مورد این که حاجی اینایی که اینجوری ریختن بیرون و این همه خشونت دارن برو میدن. همین دوستای منم که به سطوح اومدن.
به احتمال زیاد این روزها هم تموم میشه ولی خب؟ مگه نه این که هر کدوم از این آشوبها یه تیکه از نظام رو ضعیف و ضعیفتر میکنه؟ مگه نه این که اقتصاد پله به پله ضعیفتر میشه؟ دفعه بعدی چی؟ چه خواهد شد؟
و اما... و اما حنانه... دختری مغرور، دختری محکم و با چالشهای متنوع که یک ماهی هست به واسطه سید میثم در آشنایی هستیم. پنجشنبه، دقیقا عصر شروع این آشوبها جلسه خانوادگی برگزار شد. جزئیات بیشتری از ماجرای دو سال پیش براش تعریف کردم و خب حساسیتهای مخصوص خودش رو نشون داد. تقریبا هر چیزی که لازم بود رو براش گفتم ولی میدونم احتمالا ذهنش تا حدودی به هم ریخته و هر چه قدر هم توضیح بدم باز هم سوالهایی براش ایجاد خواهد شد.
حنانه واقعا دختر خوبیه... واقعا ... زیبایی دستنخورده، صدایی که به گوش میشینه. ولی نگرانم. نگرانم ایمان بیشترش نسبت به من عدم تعادل به وجود بیاره. نگرانم اون جذابیتهایی رو که من دوست دارم حنانه نداشته باشه. اونقدری که دلم میخواد فرهیخته نباشه. اون قدری که دوست دارم همراه زندگی نباشه اون قدری که دلم میخواد صفای ذاتی نداشته باشه. تا حالا ۸ جلسه برگزار شده و هر جلسه که پیش میره، اگه بخوایم قطعش کنیم سختتر و سختتر میشه.
من دوست داشتم همسرم آدم خاکیای باشه و با هم سختی زندگی رو قبول کنیم ولی حناانه راه میاد با این چیزا؟ حنانه با نداشتنهای من کنار میاد؟ اون آرامشی که دوست داشتم توی زندگی داشته باشم؟ اون علاقهای که دلم میخواست نسبت به یک نفر داشته باشم توی حنانه میتونم پیدا کنم؟ نمیدونم .... یعنی حنانه همسر خواهد بود؟ منی که که این همه داستان و بالا و پایین داشت زندگیش، ازدواجش اینجا پیش میاد؟ یعنی اینجوری؟ نمیدونم ولی میدونم که من به کم راضی نمیشم. یعنی نمیخوام. من برای ازدواجم خیلی چیز زیادی میخوام....
از بعد جلسه اول من دیگه کسی رو که تو جلسه اول دیدم پیداش نمیکنم. اون کسی که که واقعا بعد دیدنش حالم خوب بود. هر بار که میدیدمیش انقدر ازم ایراد میگرفت که واقعا خسته میشدم گاهی. آیا اگر پیش بره اوکی میشه؟ نمیدونم ....