ساعت ۸:۴۵ سه شنبهشب ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
خوابگاه، پشت میز، امیررضا رفته تو اتاق هادی و علیرضا رفته دو. تنهام.
دو سه هفته اخیر پر از اتفاقات جدید بود واسم و مثل همه مردم، پسزمینه تموم این روزها رو نگرانی از این که چی میشه گرفته. شروع رسمی آموزش در بیمارستان، دیدن اولین تولد یک نوزاد، تلاش منظم واسه زدن آنژیوکت، ۵ ساعت سر عمل جراحی قلبِ باز نگاه کردن، آشنایی با دکتر مزرعه و کلی اتفاقات دیگه.

این روزهای تهران، پر از بارونهای کوتاه و شدید و صدای رعد و برقه. گاهی رگبار و گاهی بارون طولانی. روزهایی که هر صدای رعد و برق، تپش قلب این که نکنه جنگ دوباره شروع شده باشه رو داره. از هر گوشه یکی پیدا میشه که از کارش تعدیل شده و هر روز خبرهای گرونی عجیبغریب میاد. شبها هنوز یه عده تو تجمعات خیابونی شرکت میکنن. اگر یه صدای بلندی میاد یکی از وسط جمع مزه میپرونه که زدنننن و همه اینها با هوای عجیب تمیز و بارونی تهران، حال غریبی ساخته. چند روز پیش که مسیرم از جنوب تهران میگذشت، دماوند با کیفیت بالا معلوم بود.
و اما من. دانشجوی پیرپسرِ سال ۴ پزشکی که دو سالی بود به خاطر کار پارهوقت برنامه نویسی، خیالم از لحاظ مالی راحت شده بود. با پولی که جمع شده بود و کمک بابا تونسته بودم ماشین هم بخرم. اما قطعی اینترنت و ماجراهای این روزها، ترکشش به تن من هم گرفته و برای من که نیاز مالی دارم و کار دیگهای هم نمونده و پول کنکور مثل حناق میمونه واسم، چه گزینهای میمونه واسه پول درآوردن؟ .... حدسی داری مخاطب محترم؟ آفرین، رانندگی اسنپ :)
این روزها تمام تلاشم رو میکنم که صبحها زودتر بلند بشم که هم بتونم مطالعه بکنم و هم درستحسابی و سرحال برسم بیمارستان. یعنی نهایتا ۶ صبح بلند میشم. از اون طرف که ساعت ۲ ظهر میرسم خوابگاه و دو ساعتی استراحت میکنم، جوری درس میخونم که حداقل دو ساعت مفید خونده باشم و از اون طرف شب هم ۲ ۳ ساعتی بتونم برم اسنپ.
تجربه جالبیه. مخصوصا این که سعی میکنم مسیرم شمال تهران باشه که هم درآمدش بیشتر باشه و هم نکنه خدایی نکرده، همدانشگاهی یا همخوابگاهی یا آشنا به تورم بخوره :)