بامداد دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ ، خوابگاه، پشت میز دو نفره

حدود سه سال و نیم پیش بود که اومدم اینجا نوشتم که بالاخره وارد دانشکده پزشکی شدم. حالا نصف پزشکی گذشته و وارد مقطع استاجری شدم. مرحلهای که میشه معادل کارآموزی و تقریبا تمام وقت آموزشمون در بیمارستان میگذره. هر روز کاری، از ۸ صبح تا ۱۲ ظهر و بقیهی روز که باید به درس خوندن بگذره. البته خب، دورهی به شدت مناسبی واسه درس نخوندن و هزارتا کار دیگه است.
تو فضای آموزشی خیلی شلوغ و پر از دانشجوی زیادی، با سن بیشتر از بقیه، تلاشم رو میکنم تا بتونم از فضای بیمارستان، آموزش بکشم بیرون واسه خودم. ولی خب سختترین بخشش میشه مبارزه با روزمرگی و فضای رخوتآلود و بیحوصلگی. خیلی ناله نکنم واستون ولی این فضای آموزشی که من میبینم خیلی رهاست. از بیمارستان که برمیگردم، بعد مسافت یک ساعته تو اتوبوس بنز گرم قدیمی، مثل جنازه میفتم و دو ساعتی میخوابم. واقعا یکی از سختترین بخشها غلبه به جسم بیحوصله و خسته خودمه که کشون کشون ببرمش تا دستشویی، آب به صورت و دست و پا بزنم تا یکم خنک بشه و بکشونمش تا کتابخونه.
از دی ماه هم که کار پارهوقتی که داشتم رفت رو هوا و ملغمه عجیب و غریبی شده این روزها. یکی از چیزهایی که باعث میشه خجالت بکشم و خیلی نذارم این مسائل دست و پام رو شل کنه، داستان زندگی پزشکهای قدیمی، مثل دوران جنگ جهانیه. سختی این روزهای ما با تمام بلاتکلیفی و جنگ نامعلوم و بیپولی به نظرم اصلا حتی نزدیک به سختی دوران اونها نمیشه.
ماجرای من، تا اینجای داستان و تا اوایل ۲۷ سالگی که یک اجرای تمام سولو بود. شوربختانه شواهد چندانی در دسترس نیست که نشون بده قراره این نمایش از تکنوازی دربیاد :)
راستی خودم از تلوبیون شبا لحظه گرگ و میش رو نگاه میکردم. امشب قسمت آخرش رو دیدم. هر چند با خوشخوشان فیلم ایرانی تموم شد ولی خیلی خوب بود. از این که سکانس آخر، احسان و رازمیک رو نشون خیلی خوشم اومد.
د.