ویرگول
ورودثبت نام
احمد
احمد
احمد
احمد
خواندن ۶ دقیقه·۵ سال پیش

آنچه بود، آنچه شد، آنچه هستم



آنچه بود



من، بچه آخر یه خونواده ۶ نفره با اصالتی مازندرانی هستم.
۴ سالم بود که به واسطه شغل پدرم (نظامی) ۲۰۰ کیلومتر از شهر و روستای مادریم فاصله گرفتیم.

به واسطه فاصله زیاد و موقعیت شغلی پدرم، تنها مقصد ما در تعطیلات مازندران و روستای مادری بود. رفتن به مازندران بیشتر از اینکه تفریح باشه، رفع دلتنگی و کمبود هایی بود که با ورودمون به شهر غریبه ایجاد شده بودن.

مثل اکثر خونواده ها، تفاوت بین فامیل پدری و مادری خیلی زیاد بود و هست.

تا ۲۰ سالگیم، رابطه اونچنان زیادی با خونواده پدری نداشتیم و اکثرا همدیگه رو تو مراسماتی مثل اعیاد و عروسی و ختم میدیدم.

اما ارتباطی قوی با خونواده مادریم داشتیم.

ارتباطی که تا به امروز لکه سیاهی تو زندگی من بوده و هست.

برای اینکه داستان زندگی من قابل درک باشه به نظرم بهتره چنتا نکته در خصوص خونواده مادریم گفته بشه:

  • نوه ها در سه دوره ۶۰ تا ۶۴ ، ۶۸ تا ۷۲ و ۷۶ تا ۸۰ متولد شدند.
  • اولویت پول و بعد ادب و شخصیت و اخلاق فرد بودن.

به عنوان دومین و آخرین پسر دوره سنی دوم، اکثر زمان بازی های کودکیم با پسر های دوره سنی اول طی می شد. این مسئله باید در کنار این مورد قرار بگیره که ما بعد از کوچ کردنمون، دنیایی از اتفاقات ناگفته داشتیم که میخواستیم با اومدن به مازندران اونهارو بگیم و خودمون رو تخلیه کنیم.

وقتی مازندران میرفتیم خواهرام میرفتن با دخترای هم سن و سالشون و من و داداشم با پسرا میرفتیم زمین ها و باغ های اطراف رو میگشتیم، اتیش درست میکردیم و ورق بازی میکردیم.

بعضی وقتا هم پلی استیشن کرایه میکردیم و تا ۱۰ صبح، نیم ساعت قبل برگردوندنش یه سره بازی میکردیم.



آنچه شد



بخش اول

۶ سالم بود، که با پسر خالم و پسر داییم که از دوره سنی اول بودن ( ۸ سال بزرگتر از من بودن) ، داشتم بازی میکردم.

ازم خواستن که بریم سمت راهرو سرویس بهداشتی تا چیزی رو نشونم بدن.

پسرداییم مراقب بود و اون یکی شلوار و لباس زیر خودم و خودشو پایین کشید ، یه چیز گرمی رو بین پاهام حس میکردم.

با دستاش محکم من و دهنم رو گرفته بود و نفس سنگینش رو روی بدنم حس میکردم.

نمیدونم چند دقیقه شد که دستاشو برداشت و رفت و پسرداییم جاش رو گرفت، همون کارهارو به همون نحو انجام داد اما من نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته که بعدش گفتن:

برو دستشویی و خودت رو بشور

الان میفهمم که ارضا شده بودن و من رفته بودم که اثار جرم رو بشورم.

از سرویس بهداشتی اومدم بیرون و منو کشیدن یه گوشه ای، بهم گفتن:

اگر به مامان یا بابات بگی اینجا چی شده تورو میکشن، حالا اینو ( ۱۰۰ تومن) بگیر

تصور کشته شدنم توسط پدرم با توجه به ترس شدیدی که همیشه ازش داشتم، کاملا قابل تصور بود.

تیتر اول روزنامه ها

کودکی که توسط پدرش به قتل رسید

این اتفاق سرآغاز آزارهای جنسی این دوفرد بود، هر بار به بهونه ای من رو از جمع جدا میکردند. یک بار به بهونه دیدن زمین های پدربزرگمون، یک بار به بهونه دیدن گاوهای طویله پدربزرگ پسرداییم و ... .

انتهای هر آزار، همیشه این جمله "اگر به مامان یا بابات بگی اینجا شده تورو میکشن" گفته میشد.

تا ۱۰ سالگی، عرق سوز/جوش شدن پاهام امری طبیعی بود و خونواده دلیلش رو اضافه وزن من میدونستن.

حتی شب ادراری های رو دلیلی بر بی مسئولیتی من تلقی میکردند.

رفتار این دو فرد به نقطه ای رسید که دیگه نیازی به گفتنشون نبود، به این صورت که من میدونستم هر زمان که هر کدوم از این دو نفر حضور داشته باشن، چنین اتفاقی میوفته، فقط زمان و مکانش مشخص نبود.



بخش دوم

۱۰ سالم بود و اونها ۱۸ ساله شده بودن. اون سال عید پسر های فامیل خونه داییم جمع شده بودیم و شب هم همونجا خوابیده بودیم.

یه اتاق بیست متری با دوتا تخت که یکیش رو برادرم و یکی دیگه رو پسردایی کوچیکترم خوابیده بود.

پسرخالم،من و پسرداییم به همین ترتیب روی زمین خوابیده بودیم.

انتظار نداشتم وقتی دونفر دیگه هستن بخوان کاری بکنن، برای همین راحت خوابیده بودم.حدودا بعد از دوساعت خوابیدن، اروم صداشون رو شنیدم که بیدارم میکردن،دستشون روی دهنم بود.

با توجه به موقعیت خوابیدن، پسرداییم من رو گرفته بود و پسرخالم از پشت بهم چسبیده بود.

شلوار و لباس زیرم رو پایین کشید اما این سری انگار یه چیزی فرق داشت.

درسته، این سری قرار نبود چیزی بین پاهام باشه.

نمیدونم چند دقیقه بود اما روزها و ساعت ها برای من طول کشید، وقتی با دهن باز و گلوی خشک که محکم دستشون به دهنم فشار میدادن داشتم گریه میکردم، محکم پسرداییم رو بغل کرده بودم و گریه میکردم.

نمیدونم کی اما پسرخالم منو از پشت بغل کرد، اروم دست میکشید روی سرم و فکر میکردم این از لطف و محبتشه!

منو چرخوند به سمت خودش و محکم بغلم کرد،حالا نوبت پسرداییم بود.

اون شب کذایی بالاخره تموم شد و این سرآغاز تجاوزهای جنسی این دو نفر بود.

فردای اون روز،بیشتر از همه خوابیدم، چند ماهی رو دپرس بودم، از همه کس و همه چیز متنفر بودم.

از پدر و مادرم که میخواستن من رو بکشن.

از برادرم متنفر بودم.

از همه کس متنفر بودم، اما آرامش برای من کنار پسرخالم و پسرداییم بود، که حتی اگر زخم میزدن، با من مهربون بودن.



بخش سوم

بخش دوم اتفاقات تا ۱۴ سالگی ادامه داشت.

از ۱۲ سالگی به بعد من به درک کوچیکی از کاری که میکردن رسیدم، اما ترس در من نهادینه شده بود.

مهمترینش، ترس از کشته شدن توسط خونواده بود که بعد از هربار تجاوز، تکرار و تکرار میشد.

ترس بعدی کم شدن ارتباطشون(حرف زدن) با من بودکه باعث میشد یک سری سوالاتی همیشه تو ذهنم باشه، مثل :

نکنه به بقیه بگن و اتفاقی برای من بیوفته؟

یا

نکنه به پدر یا مادرم بگن؟

یا ...


آنچه هستم


من ، انسانی از گوربرخواسته که مرگ را دید و نفهمید.
حال آنچه در این دنیا برایم مانده است، ذره ای عشق به شریک زندگی مهربانم است.

هرچقدر از آن روز ها بگویم حرف هایم تمام نمیشود، هرچقدر بنشینم و حرف بزنم، هرچقدر تکرار و تکرار کنم تمام نمیشود، ۹ سال از زندگی من تا به امروز ، ۱/۳ زندگیَم را درگیر این اتفاقات بوده ام.

تبعات این اتفاقات بدین صورت بودن که از ۶ سالگی ترس ها وجود من رو فرا گرفتن و با شروع مدارس خودشون رو بیشتر از قبل نشون میدادن.

افت شدید درسی هرساله ی من که بعد از عید و سفر ما به مازندران خودش رو بیشتر نشون میداد.

ناتوانی در برقراری ارتباط با خانواده و اجتماع گریز شدنم ، لمس هراسی و کابوس های شبانه، عدم اعتماد به نفس و تنفر از خودم، پرخاشگری و خیلی از رفتارهایی که برای من غیرقابل کنترل شدن.

به عنوان یکی از قربانیان ازار و تجاوز جنسی، پیشنهاد من به شما عزیزانی که در آینده پدر/مادر/برادر/خواهر میشید این هست که، هیچ زمان تصور نکنید خطایی از فردی سر نمیزنه در عین اینکه شکاک نباشید و مهمتر اینکه، خونه تحت هر شرایطی باید امن ترین مکان برای هر فردی با هر نوع شکل و قیافه و عقیده و ...باشه.

در آخر اینکه این تنها قسمتی از زندگی من بود و مسیر طولانی تری رو در پیش دارم، من تمام تلاشم رو برای زندگی بهتر میکنم.

اگر تو هم قربانی هستی، بلند شو.

تجاوزکودک آزاریخاطرات
۱
۱
احمد
احمد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید