هرمنوتیک هایدگری در یک نگاه:
هایدگر به ما میگوید که «فهمیدن» یک فرآیند خنثی و بی طرفانه نیست. ما هیچوقت با ذهنی خالی به سراغ یک پدیده نمیرویم. همیشه «پیشفهمی» داریم؛ یعنی مجموعهای از پیشفرضها، تجربهها و انتظاراتی که قبل از مواجهه با چیز جدید داریم.فهمیدن یعنی «چیزی را به مثابه چیزی دیدن». یعنی زمینه و موقعیت، تعیین میکند که یک شیء یا مسئله برای ما چه معنایی دارد.مثل چکشی که در دست نجار، معنایش «ابزار کوبیدن میخ» است، اما در دست یک فیزیکدان، معنایش «جرمی با جرم مشخص» است و در دیوار یک موزه، معنایش «اثر هنری». چکش یک چیز است، اما فهم ما از آن بسته به زمینه و پیشدانستههایمان تغییر میکند.
مدیریت محصول از نگاه هرمنوتیک هایدگری
اگر این نگاه را به مدیریت محصول بیاوریم، چند نتیجه عمیق به دست میآید:
۱. «نیاز کاربر» چیزی نیست که کشفش کنی؛ چیزی است که آن را به مثابه «نیاز» تفسیر میکنیمدیر محصول محصول را با پیشفهمی از «کاربر»، «بازار» و «کسبوکار» بررسی میکند. هیچوقت به دادهها نگاه خنثی ندارد. همیشه بر اساس پیشدانستههایش، بعضی دادهها را مهم و بعضی را بیربط میبیند.این به این معنا نیست که مدیر محصول مغرض است. بلکه به این معناست که فهمیدن نیاز کاربر، یک کنش تفسیری است، نه یک کنش اندازهگیری ساده.هر کاربر هنگام صحبت از «درد» یا «نیاز» خود، آن را در چارچوب فهم خودش بیان میکند. مدیر محصول باید این بیان را به مثابه چیزی تفسیر کند. مثلاً کاربر میگوید «دکمه خیلی کوچک است». او این را به مثابه «مشکل طراحی» بیان کرده، اما شاید مسئله اصلی «موقعیت قرارگیری دکمه در جریان کاری» باشد.
۲. محصول، حامل فهم شما از جهان استاز نگاه هایدگر، هر ابزاری که میسازیم، فهم ما از «بودن در جهان» را در خود دارد. یک محصول نرمافزاری، به کاربر میگوید که «ما فکر میکنیم کار تو باید این شکلی انجام شود».وقتی شما یک جریان ورود به سامانه طراحی میکنید، در واقع داری به کاربر میگویی: «ما فکر میکنیم هویت تو مهم است» یا «ما فکر میکنیم سرعت مهمتر از امنیت است» یا برعکس.مدیر محصول خوب کسی است که از این پیشفرضهایی که در محصولش میسازد، آگاه باشد. نه اینکه فکر کند محصولش خنثی و بیمعناست.
۳. دایره هرمنوتیکی در مدیریت محصولهایدگر از «دایره هرمنوتیکی» حرف میزند: ما یک پدیده را بر اساس پیشفهمی میفهمیم، و بعد با رویارویی با پدیده، پیشفهمیمان را اصلاح میکنیم و دوباره پدیده را بهتر میفهمیم. این یک دور باطل نیست، یک چرخه رو به رشد است.در مدیریت محصول، این یعنی:• تو یک فرضیه درباره نیاز کاربر داری (پیشفهم)• یک قابلیت کوچک میسازی (رویارویی با پدیده)• بازخورد میگیری و میبینی فرضیهات اشتباه بوده• حالا پیشفهمی جدیدی پیدا میکنی و قابلیت بهتری میسازیاین چرخه، همان «تکرار و بهبود» است. اما نگاه هایدگری به ما میگوید که این چرخه هیچوقت به «حقیقت نهایی» نمیرسد. همیشه یک فهم بهتر، اما نه فهم کامل.
۴. مدیریت محصول، مدیریت «معنا» است، نه مدیریت «ویژگیها»بزرگترین تفاوتی که این نگاه ایجاد میکند: مدیر محصول، تصمیم نمیگیرد «چه ویژگیای ساخته شود»؛ تصمیم میگیرد «محصول در زندگی کاربر چه معنایی پیدا کند».یک ویژگی مثل «تاریخچه سفارشها» را در نظر بگیر. این ویژگی میتواند معانی مختلفی داشته باشد:• به مثابه «یادآوری خریدهای قبلی برای خرید مجدد»• به مثابه «ابزار پیگیری هزینهها»• به مثابه «گواهی بر انجام تعهد فروشنده»کدام معنا را جلو میبری؟ این تصمیم، تصمیم معنایی است، نه فنی.
از نگاه هرمنوتیک هایدگری، مدیر محصول کسی است که محصول را به مثابه متنی تفسیر میکند که در دیالوگ با کاربران نوشته میشود، و هرگز به تفسیر نهایی و قطعی نمیرسد، بلکه در چرخه فهم و اصلاح، مدام معنای بهتری میآفریند.