ویرگول
ورودثبت نام
'无为'
'无为'
'无为'
'无为'
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

«غمِ جان»

درمان من و علت این درد تو هستی

در یک نظر از دیده به جانم تو نشستی

فرصت نشد از لعل لبت بوسه بگیرم

تا دل به دام دلت افتاد، برفتی

پا پس زنان بر در میخانه رسیدم

افسوس که چرا ساقی میخانه تو هستی

گفتم که شوم مست و کمی کام بگیرم

خندیدی و پیمانه ی عمرم بشکستی

ای جان برهانم، از این درد جدایی

که درمان چنین درد، ای مرگ، تو هستی

آتش گرفت این دل، سوزاند جگرم را

وقتی که دل خود، به بیگانه ببستی

پلکی نزدم تا ندهم روی تو از دست

اما تو نظر بر من دیوانه ببستی

گفتم بنویسم که دل آرام بگیرد

اما نشود رام، آن دل که شکستی

صد بار قلم از تو نوشت و گله‌ای کرد

چون رشته ی پیوند من و خویش گسستی

بگذار که این قصه به پایان برسد چون

جز غم نتوان یافت در این چرخش هستی

شعر
۰
۰
'无为'
'无为'
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید