در میان یک کتاب کهنه و پوسیده از چرخیدن ایام
لابهلای برگهایِ پارهپاره، داستان یک جزیره مانده بی فرجام...
یک جزیره فرسنگها دور، قرنها دور، گشته بود از دیدهها پنهان
در ورای آبها، آرام، سبز و خرم، خانهی حیوان
خاک آن گهوارهی مرغان رنگارنگ، ساحلها مملو از غلتیدن خرچنگ
بیشهها بود عرصهیِ غریدنِ شیران، بوتهها بود محفل و سنگرگهِ پیران
درختها رشد میکردند آرام و به اندازه، ابر میبارید و میکرد جانِ او تازه
آری کشتن بود، اما خالی از شهوت، کس نمیکشت از سر لذت و یا نخوت
گرچه در جانِ آهوی کوچک فرو میکرد دندانش
ولیکن کارش از بهر بقا بود و غریزه، و فرو میریخت به محض سیر شدن خویِ خروشانش
با طبیعت همنفس بودند... یک بدن بودند، هرچند مختلفاندام
و بدین سان، میگذشت ایام...
تا که یک روز... بر آن خاک قدم بگذاشت یک حیوان... شوم و سرکش، نام او انسان
طنین انداخت و کرد فریاد: «منم انسان، منم بالایِ هر حیوان»
در درونش شعلهیِ سوزانِ یک آگاهیِ بیمار،
در وجودش یک غرورِ سرکشِ خودخواهِ خودپندار
تیغ برداشت، در پی خون از سر شهوت، کشت و غارت کرد هر جان از سر نخوت
خود جدا خواند از زمین و کرد زمین ویران، گشت حتی سنگ هم از کار او گریان...
او به نام عقل، کرد هر خانه و هر آشیان ویران
قصرهای خود نهاد بر هر چه ماند از آن
رفت آن نظمی که برپا بود در هرجا
و به جایش حرص بی پایان ماند و...ترسِ از پایان....
و سرانجام...داستان این جزیره، مانده بی فرجام...
