ویرگول
ورودثبت نام
'无为'
'无为'
'无为'
'无为'
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

"من;"

گوش کن… صدایی نیست…
من اینجام، ولی از «من»، ردپایی نیست… یعنی آخر از جهان تیره و پوچم رها گشتم؟ یا که این هم باز تصویری است از «من»، در درون من‌گریزِ ذهنِ خالیم؟

هیچ نمی‌دانم… ولی صبر کن… صدایی… صدای غرش و جنبیدن اسبان، اسبانِ لشکر افکار شومم…
باز هم صبحی دگر از راه رسیده…
صدای جِک‌جِک مستانِ گنجشکان، یا که رقصِ باد میان نخل و باغستان…
چشمان خسته‌ام را باز گشوده، جهان تصویر خود بر من گشوده…
ولی خب، سهم من باز این اتاق سرد و خالی است، که آن هم همچو من پوچ و خیالی است…

اولین اسب از میان راه رسیده… «من کیستم؟» شد در ذهنم شنیده.
من کیستم؟؟ چه سؤالی است؟ من همان این، من همان آن، من همان این و همان آن…
ولی اما جواب این سؤال آیا همین بود؟ مشتی از برچسب‌هایِ، پوچ و بی‌معنی؟

نمی‌دانم… وقت تنگ است… فلان ساعت، فلان کار و… و خب بعدش فلان جا و…
شب شد؟؟ چه زود… من تازه داشتم… صبح شد؟؟؟
چقدر دیوانه‌وار می‌چرخد این دنیا… که حتی جاذبه دیگر مؤثر نیست… که با چند چرخش ناچیز،
پرت خواهیم شد به سوی ژرف‌ترین گودال تاریخ و... می‌میریم.
 ولی خب، وهم از آن دارم که شاید مرگ هم دیگر مؤثر نیست؛ که رنج و محنت این زندگانی، آن‌قدر زخمی عمیق بر جا گذاشت بر ما…
که اینک حتی برای مردن هم نیز دیر گشته...

تمام عمر فکر کردم جهان بر دور من گشته…
ولی حالا که می‌بینم…
دگر چیزی نمی‌بینم… نه خوشبختی و نه رنجی، نه معنی و نه پوچی، نه تاریکی و نه نوری…

فقط تصویر یک «من»، در درون من‌گریزِ ذهنِ خالیم.

شعر کوتاهمن
۰
۰
'无为'
'无为'
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید