تجربه اولم بود این دوری، امروز 25 روز شده از فرزند عزیزم دور هستم.
دلتنگ مامان گفتن هاش، نگاهاش ، بوی عطرش و... هستم .
الان که دارم مینویسم هم اشک تو چشمام جاری شد هر روز با این دلتنگی ها زندگی میکنم .
هر بار که تماس میگرفت خیلی خودمو نگه میداشتم که گریه ام نگیره ، بغض میکردم اما گریه نه .
میگفتم بچه ام تنهاس غصه میخوره . اما چند شب یش که تماس گرفت دیگه نتونستم بغض مو نگه دارم ،زدم زیر گریه و گفتم: دلتنگتم عزیزتر از جانم. بعد هم نشستم عکسها و فیلم هاشو دیدم و یه دل سیر گریه کردم و سبک شدم.
این مدتی که گذشت خودمو سرگرم میکنم ،گاهی روزها دعاش میکنم، گاهی با خدا صحبت میکنم ،گاهی هم این دلتنگی امون نمیده و زار زار اشک می ریزم .
میدونید ؟حال منو فقط یه مادر که دوری فرزندشو تجربه کرده میفهمه .
زندگی همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره تنها کاری که میتونی بکنی : برخلاف میلت باشی و
خودت رو با شرایط وفق بدی و صبر پیشه کنی و به خودت بگی این روزها هم میگذره.
اما با این حال همیشه تو اوج مشکلات و چالش های زندگی باز خدا رو حس کردم.

این روزها منتظرمعجزه ی خدا هستم تا شرایطش رو اوکی کنه بتونه بیاد ببینمش.
خدا ، امید، معجزه