ویرگول
ورودثبت نام
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

ردِ پای خدا

آرام باش آنجا که دیگر راه نیست، خدا راه می‌گشاید.

اسکاول شین

خدا جایی و زمانی دستت رو می‌گیره که تو به محال بودنش فکر می‌کردی
خدا جایی و زمانی دستت رو می‌گیره که تو به محال بودنش فکر می‌کردی

حال دلم

امروز از حس و حالم می‌خوام؛ بنویسم. از موضوعی که مدتیست که ذهنم رو درگیر خودش کرده و هر وقت بهش فکر می‌کنم، با حساب و کتاب‌هامون جور نمی‌شه و هی به خودم می‌گم از کجا و چطوری؟

هر چه از سال‌های زندگیمون می‌گذره، بچه هامون بزرگتر، خواسته‌ها و نیازهاشون هم بزرگتر می‌شه. ترسهامون هم بیشتر.

ماهم مثل بقیه، یکی دو سال اول زندگی‌مون به خامی و خوش گذرونی و جوونی گذشت. تا بخودمون اومدیم؛ بچه دار شدیم و هزینه‌ها و خرج و مخارج بچه‌ها هم اضافه‌ شد.

هر سال به سختی مقداری رو به امید خونه دار شدن پس اندازی می‌کردیم؛ اما هر سال دریغ از پارسال. اون موقع‌ها سال به سال گرون‌تر می‌شد. اگر ضامن و پارتی داشتی؛ می‌تونستی با گرفتن وام صاحبخونه بشی که اونم ما نداشتیم.

‌بچه‌ها بزرگ شدند. الان به سنی رسیدن که باید ما کمک‌شون کنیم؛ برای شروع مستقل شدن، دست‌شون رو بگیریم. اما چطور بعد بیست سال و اندی، خودمون هنوز خونه‌دار نشدیم. دریغ از سرمایه‌ای.

ناراحتم.

آخه با شرایط اقتصادی جامعه، بابایی که تا الان هر روز سال رو کار کرده؛ زحمت کشیده، فقط تونسته امورات معمولی زندگیش رو مدیریت کنه؛ از کجا و چطور می‌تونه به بچه‌اش کمک کنه؟

این ترس از کلمه (کجا) مدام این روزها تو کله‌ی من می‌چرخه.

بچه‌ام داره شرایط سختی رو سپری می‌کنه؛ تا بتونه پس اندازی داشته باشه. هر بار که باهم ارتباط می‌گیریم؛ می‌گه من این روزها رو به امیدی تحمل می‌کنم تا بابا بتونه با پس اندازم برام کاری کنه.

نمی‌دونید شنیدن این حرف‌ها برای منِ مادر چقدر سخته. چطور به بچه‌ام بگم؛ روز به روز، ساعت به ساعت همه چی داره تغییر می‌کنه. دلبندم چطوری بهت کمک کنیم؟

با هربار شنیدنش ترس وجودم رو می‌گیره. با خودم حرف میزنم، می‌گم خدایا از کجا؟ با چه سرمایه ای؟

چطور به بچه‌ام، امید بدم در صورتی که دست‌مون خالیه و وجودمون پُر از ترس.

هروقت ذهنم درگیر این ترس میشه فقط برای خدا می‌نویسم و از خودش می‌خوام راه رو برامون باز کنه. می‌دونم و بهش ایمان دارم اگر او بخواد می‌شه؛ چون به گذشته که نگاه می‌کنم رد پای خدا رو تو زندگیم می‌بینم.

امروز و این لحظه هم از همون لحظات، ترس من هست، که اون متن از اسکاول شین که در اول بلاگ آوردم، دوباره امید رو به من یادآوری کرد. خدا کار نمی‌کنه، شاهکار می‌کنه

کلام آخر

خدایا هیچ پدر و مادری رو شرمنده بچه‌هاش نکن.

شما هم مثل من امیدتون فقط خداست؟

سالمعجزه
۶
۳
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید