موریانه ها
که غمگین می شوند
به چوب ها پناه می برند
و انسان
به فروپاشیِ پیروزمندانه ی اوهام اش
و من میخواستم اندوهِ بیزرهام را
به دستانِ اسطورهای بسپارم؛
که اگر پشت به شبِ رویینتن خوابیدیم،
هلاکِ مان همه از عشق باشد
نه از بیمِ کتفهای اعتماد؛
که دژهایی ویرانه در من بودند
به سادگیِ تکلّف
بوسیدم
همه بدرود ها را
و مرگ کسانی شدم
که می خواستند در من زنده بمانند
در خلوص قرنیه ها
می دیدم
خون رویاهای نیمه گردن زده را
که از لب پیاده روها می چکید
و این نخستین بار هم نبود
که گردابِ خوابِ خودم بودم
در اتاقِ ابرها بود که چشم درآوردم.
زنی را تماشا میکردم
که امواجِ قدمهایش دیرتر از او میآمدند.
پریشانتر از آن بودم که بخندم،
سادهلوحتر از آن که مضطرب شوم؛
شبیه مرداری
که در آفتاب رها شده است.
حالا دارم عطرهایی را بو می کنم
که در فراموشیِ چوب ها و موریانه ها
با خود آورده اند
از دور دست
اندوهِ خانه های ویران را
امین رحمتی