به هیبت باد آمدی برابر من
و دستانت
از درختی که نمی شناختم
شکننده تر بودند
از نفرت چیزی نمی دانستی
جز پاهای کودکی
که لغزیده اند
روی شاخه ی درخت سیبی خشک
و من
اشکی سراسر خاک خورده
روی گونه های تو بودم
در جمعِ آوازخوانانِ فاجعه
و رقصندگانِ خاطره
بر بالای شهرِ بی همه چیز
از میان استخوان های تو
فریادی برآوردم
که مردگان
به پرستش علف ها برخاسته اند
ای فرصتِ واژه
برای اعتراف
در خلوتِ خالی میان آدم ها،
مبادا آرام شوی!
که بر پیشانی قرن های من
خزه روییده
امابگذار
تبِ توفان را ببینیم
روی خاکسترِ یک صندلیِ نیم سوخته
کنار واپسین انسان،
و نوازشی
که پس از دست های تو
خانه ندارد
ما
در ساعت ویرانی
همه زیباییم
اگر چه
ماشین است که می سازد
من اما
انگشتانِ
قطعه
قطعه
شده را دوست می دارم
که بنا شده اند!
و تو
که دستانت
به احترامِ شکستن من
ایستاده بودند
به هیئت باد آمدی برابرم
ای جانِ آغازین
وسط تصمیم پرتگاه
امین رحمتی