ویرگول
ورودثبت نام
aminrahmaty
aminrahmaty
aminrahmaty
aminrahmaty
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

جسد در چای صبحانه


اتاق
میز
کاغذ
وصیت نامه;
کهن بیاندیش
چونان لابه ای در زیر پوست
که می خواهد بگوید به موهای سرت
درد می کشم

لیوانِ سفید
ماده ی تاریک، قهوه ی سرد
سه انگشت روی دسته ی لیوان
فیزیک پاشیده روی تختخواب

میلِ ستاره ای
که پنجره را تکثیر نمی کند
به امیدِ پافشاریِ انسان،
تبدیل نمی کند
این جسد را به چای صبحانه
درون انتظارِ خالیِ لیوان

در می زند
خدمتکار وقت شناس
ناگاه آمده است!
آقا...؟
آقا...؟

دریا
ساحل
نهنگی غرورش را شکسته
سوال می کند:

چه می خواهی از من باز
ای دریای بی طنین؟
از عشق چه مانده
جز فاتحی مغلوب؟

خدمتکار وقت شناس
زنگ می زند
به اداره ی شیلات


امین رحمتی

۴
۰
aminrahmaty
aminrahmaty
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید