پس از آن ناگهانِ تدریجی
که بوسه بود
روزها
یکی
یکی
چند قدم
و بعد
ایستادن
در احضارِ گذشته
تمام عمر
فریادِ پرسه
راه می رفت
برای وادار کردن اش به توقف
"الموت"
افتاده بود در دستانش
لابد اشک ها کشته شده
لابد که مال خود اش بودند
که آنجا نبود!
یک دست می شود سکوت روی زانوها
یا دو دست؟
نمی دانم
دهانِ تاریکم
نورِ سحرگاهیِ زانو زده
چه ایستاده، چه نشسته
ساکت
چشم هایم می شتابند
مبادا که ناپدید شوند
سوالات بیهوده
او
دودِ آتشی نبود
که گنگ می سوزد بر قله ای،
جفتِ دوزخی ام
بلند تر بود سایه اش
از روزگار من
دریا
تا به نصف سینه اش می رسید
دریا که از کف پاهایش بالا می آمد
طوری که هیچ ماهی نمی تواند
هیچ...
هیچ ماهی...
شورهای شورانگیز اش
رسوب می کند در من
در آزادی مغلوب ام
میان خشم و قهقهه
دو گلوی بریده است
که انگشتان روح وار اش
چونان پاهای دختران صحرایی
می رود در شن
و من
انتظار اش را می کشم
در شبحِ غروب
تا آن گاه
که از نور پنجره ای بماند
و از پنجره خیابانی
امین رحمتی