نفرین به شکیبایی
اگر که تاوان زشتی را
زیباییِ تو می دهد
آغشته کرده ای
مرا
به پیکره ای در عنکبوت
که به تقلای مرگ
می غلتد
اما فراموش نکرده
راویِ زوال
تنیده دست های تو را
دارم به خودم مشکوک می شوم
و از هیولای اشک
سینه به سینه
پرنده می شوم
که بپرم از شانه های تو
از افسون لبخند
خندیدم
و این شی گریزنده بر صورت
در بازیِ کودکانه ی خشم
غفلتِ اشرافیِ دستانی بود
که باورشان داشتم
در انزالِ شکِ شبانه
می دانستم
که استخوان های عریانت
تکیه گاهی ست
برای کوهسارِ بالای سر ات
اما
عصیان، شهوتِ تو بود،
و من
بوته زاری شدم
که از به دام افتادن جغدی درون خودم
گنجشکان کوچک همهمه را
سیر می کردم
به یقین، همه چیز نیستیم
به یقینِ خوشبختی می میریم
اما
در آشوبِ خنده و هق هق
تو چیستی
که استخوان روح منی
که نمی شکنم؟
امین رحمتی