در تراکمِ زخم
یک نفر…
این غریبه
در چشمها
کاج!
برف
هنوز
جرأت نکرده
نامها را
بپوشاند
ای مردمانِ شوربختِ من
اگرچه
عشق
توانِ گریستن را
از ما ربوده است
امیدهای بربادرفته
هنوز
ایستادن را
از یاد نبردهاند
و من
برای نخستینبار
نه تا همیشه
که تا همین تَرکِ نور
از پشتِ شیشهای خاکآلود
باور میکنم
دهانِ شب
دیگر
تماماً
دروغ نیست
بیآنکه
بخواهم،
فردا
مرا
میخواهد
چون
شما
امروزید
و من
نامِ شما هستم
امین رحمتی