ویرگول
ورودثبت نام
aminrahmaty
aminrahmaty
aminrahmaty
aminrahmaty
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

فسق ستاره ها بر پستان "زحل"

بیدار شدم
ترسیدم
فراموش کرده باشم
نامت را

سیل کلمات را جاری کردم در سرم
از همه کس
از همه جا،
تمام اشباح خودم را
رها کردم

بوی تند گریه
از نور کم جانِ پنجره
به داخل می خزید،
چنان که توده های شن
در هم می کوبند دریا را
و باد ملایم
میوه های رسیده را...

همه چیز را
حالا به یاد آورده ام!
در روزهایی سراسر بنفشِ ملایم
از یاد برده ای
مردی با تمام مهملاتش را،
برگی را
که هیچ مهتابی نقره فام اش نمی کند

اما می دانی؟
بازویم
شبیه قطب نمایی شکسته
به دست هر کسی که بیافتد،
بدل می شود
به ماهی خونسردی
در اقیانوسِ آسمان
بی‌تأسف
بی آرزو
بی حتی یک دلسردی

به من بگو
نیم تنه ی مخملین ات
در خیزاب سال ها و فصل ها
حرکت که می کند،
جنگ و بیماری
ترس و بی رحمی
در سیمای خیال پرستانِ فاجعه
یعنی چه؟
عشق و نفرت
خشم و انزجار
از فسق ستاره ها بر پستان "زحل" یعنی چه؟

و من فقط مردی هستم
که زودهنگام از توهم خوابش بیدار شده،
به خیابان که می روم
لبخندهای عبوس عابران
آرواره های دوزخ را به روی ام می گشایند،
اما به هرآنچه جریان دارد
عشق می ورزم،
من رویاهایی در سر داشتم
که به سر آمده بودند


امین رحمتی



۶
۰
aminrahmaty
aminrahmaty
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید