دلت صد هزار راه
پنهان،
انگشتان روح وار من
کوچه های بی بوی فضا
ساعت
یأسِ تمنای زندگیِ نیازموده،
تاثیر دقیق اشیا
در بن بست هر چهره ای آشکار
تو می روی و تن ات
من می مانم و تن ام
جوانی مان چندان به درازا نمی کشد
آنقدر ها هم مرده نمی مانیم
قاره ی برهنه شده
بادی سرد
وسط کارت پستال ها
آخرین تجاوز به منطق بود،
جهل
چگونه به درد اندیشیدن
چکمه های شادمانی
گلوی خراشیده
طنین موسیقی در حفره های تهی اش
توفان
زوال
قصه گوها
نسل عشق و صلح
غروبِ ابدی در اقیانوسی وحشی
غریبه ای بود
میل
اسلحه ای خالی
و آشنایان مرا می کشت
چنان که دیگر هیچکس
نمی تواتست پیدایم کند
گلوی من! قرنِ بُراده،
صدای اش کن
آن پرنده ی مرده در خیابان تاریک را
دلتنگی را...
و بدان که
تنها آهن، آهن را می کُشد
امین رحمتی