آن گاه که پرندگانِ پرباخته
برای ماهی ها قصه ی آسمان را می گویند
و غرق می شوند،
من رویاهایم را کجا جاری کنم؟
وقتی که از کتیبه های پهلوهایم
به نخستین دژهای سقوط کرده می اندیشم
مردمک های خرد شده ات را
چگونه می توانی
با قلمی سیاه، نور بتابانی؟
ای میزِ از انسان زدوده شده!
ای ژرفِ ناپیمودنی
بر چهار راهِ شبی دورافتاده
با فریادی دوّار
فریادی...
در این تشویشِ مسلّح
من تنها شانه های تو را راه می روم
اما
دمی پیش از آغاز سپیده دم
غروبِ مرا بر شانه های که می افکنی؟
از انسان
بارِ وارونه ی استخوانم مانده اگر
و دلی که رفته است
کُند
بر آبی به تُردی ساقه های سرخس،
به باورِ بی وفایی تو
وفادار مانده ام
امین رحمتی