بگو چه دیدی در صحرای کربلا؟
چه ها کشیدی در گرمای سوزان نینوا؟
چرا جانت را بر کف گرفتی و رفتی؟
مگر گرداب خون را نمیدیدی که رفتی؟
با هفتاد و دو پروانه عاشق حول شمع خدا چه میجستی؟
دانی که در آن صحرای محشر، خون خدا با خاک در هم آمیخت؟
دانی که پروانه هایت سوختند و از دل خاکسترشان، دانهی دین دوباره رویید؟
دانی که نور شمع، دوباره بر ساقه اش تابید، باران بر سرش بارید، ریشه اش در آن خاک و خون آرمید و برگ هایش سر به آسمان کشید؟

حسین جانم!
آری، تو رفتی تا اسلام بماند. رفتی تا دانه دین دوباره ریشه بگیرد و درختی تنومند شود.
رفتی تا در قلب ما جا خوش کنی و بمانی!
کاش ما نیز لایق بودیم تا در گوشه ای از قلبت بمانیم...