بیایید روراست باشیم، ترس از جا ماندن (FOMO) موتور محرک نسل ماست. من هم مثل خیلیها، هر روز داشتم در اقیانوس بیپایان اطلاعات غرق میشدم. خبرنامههایی که هیچوقت خوانده نمیشدند، مقالاتی که در تبهای مرورگرم خاک میخوردند و این ترس همیشگی که نکند همان یک مقاله، همان یک ایده کلیدی را از دست بدهم.
ایده اولیهام ساده بود: یک ربات تلگرامی که این آشفتگی را تمام کند. یک دستیار شخصی که به جای من در این اقیانوس شنا کند و فقط مرواریدها را برایم بیاورد. اسمش را گذاشتم: رادار استراتژیک.
اولین نسخهاش را با کلی هیجان و با کمک هوش مصنوعیام ساختم. کار میکرد! من به او منابع را میدادم و او خلاصهها را تحویل میداد. حس فوقالعادهای بود. حس ساختن. اما این حس شیرین، زیاد دوام نیاورد
نقطه عطف ماجرا، یک مکالمهی بیرحمانه با همین دستیار هوش مصنوعی بود. من داشتم با هیجان از ایدههای جدیدم حرف میزدم: ساختن ابزارهای بیشتر، پروژههای متنوع تر... که او حرفم را قطع کرد. خلاصهی حرفش این بود: «تو فقط داری با ابزارها بازی میکنی، نه اینکه یک مشکل واقعی را حل کنی. داری وقتت را تلف میکنی.»
یک سطل آب یخ بود. او درست میگفت. من از کار سخت و عمیق فرار میکردم. چالش اصلی من دیگر کدنویسی نبود، تغییر کامل طرز فکرم بود. آن روزشروع تغییر من از یک "اپراتور هوش مصنوعی" به یک "معمار محصول" بود.
اینجا بود که وارد برزخ واقعی شدم: نوشتن اولین سند نیازمندیهای محصول (PRD).
یک هیولای چند صفحهای که قرار بود تمام آشفتگیهای ذهنی من را به یک نقشه راه شفاف تبدیل کند. بارها نوشتم و هر بار, سندم توسط مربی هوش مصنوعی جدیدم با خط قرمزهای منطقی و بیرحمانه برگشت میخورد. در این مسیر دردناک یاد گرفتم که:
باید عاشق یک نفر شوی: من سه نوع کاربر مختلف را در ذهن داشتم. اما مجبور شدم دو نفر را بیرحمانه حذف کنم و فقط روی پرسونای "سارا"، بنیانگذار استارتاپی که غرق در اطلاعات است، تمرکز کنم. فهمیدم که نمیشود برای همه یک محصول ساخت.
نقشه را قبل از ساختن کشتی بکش: من فقط یک سری ایده داشتم. اما یاد گرفتم که باید تکتک مراحل، هر کلیک و هر پیام را در "سفر کاربر" با وسواس طراحی کنم.
با کلمات مبهم خداحافظی کن: مجبور شدم جملاتی مثل "باید ساده باشد" را از فرهنگ لغاتم حذف کنم. یاد گرفتم هر نیازمندی باید دقیق، قابل اندازه گیری و بدون ابهام باشد.
بالاخره، بعد از چندین نسخه که با خاک یکسان شده بود، اتفاق افتاد. PRD نهایی تایید شد. دیگر یک متن آشفته نبود؛ یک نقشه ساخت دقیق و یکپارچه بود. بلافاصله، هر "داستان کاربر" از آن سند را به یک "Issue" جداگانه در گیتهاب تبدیل کردم. وقتی به صفحه گیتهاب نگاه کردم، دیگر مجموعهای از ایدهها را نمیدیدم. من یک بکلاگ کامل و آماده اجرا برای نسخه ۱.۰ محصولم را میدیدم. لحظهای که آشفتگی به نظم تبدیل شد.
و مهمترین چیزی که در اون لحظه یاد گرفتم این بود که فهمیدم محصول واقعی، آن ربات تلگرام نیست. محصول واقعی، فرآیند و طرز تفکری است که پشت آن قرار دارد. فهمیدم که هوش مصنوعی یک همکار فوقالعاده است، اما هرگز نمیتواند جایگزین تفکر، استراتژی و شجاعت "نه گفتن" یک انسان شود. این سفر تازه شروع شده، اما حالا من فقط یک ایده ندارم؛ یک نقشه و یک قطبنما دارم.
مفاله دوم : چطور مشکلات فنی رو برطرف کردم
لینک PRD در notion
لینک پروژه در github