راستش یه چیزی که تو این چند سال واقعاً برام جا افتاده، اینه که ذهن انسان قدرتمندترین تکنولوژی سیار روی زمینه. هر صبح که بیدار میشی، میلیونها نورون با هم شلیک میشن و مسیر روزت رو میسازن. مغز تو اون لحظه مثل یه کامپیوتر تازه روشنه که داره دنبال برنامهی اولیهست—و توی اون چند دقیقه اول، هرچی بهش بدی، تا شب همونو اجرا میکنه.
همین لحظهها هستن که زندگی ما رو یا به تکرار دیروز میبرن یا به ساخت فردای جدید.
من با الهام از آموزههای دکتر جو دیسپنزا یه روتین صبحگاهی برای خودم ساختم. سادهست ولی عمیق. چهار جملهست که هر روز باهاش مغزم رو دوباره برنامهریزی میکنم.
بیشتر آدما صبح بیدار میشن، همون فکرهای دیروز میان تو ذهنشون: «دوباره جلسه، دوباره شلوغی، دوباره استرس.» و مغز هم همونو تکرار میکنه چون براش امنه و آشنا.
ولی وقتی من چشمهامو باز میکنم و میگم من خالق سرنوشتم هستم، یه چیزی عوض میشه.
انگار فرمان زندگی دوباره میاد تو دست خودم. حتی اگه شرایط بیرون مثل دیروزه، حس درونم فرق میکنه.
یاد خودم میندازم که شاید همه چیز دست من نباشه، ولی نحوهی واکنش من کاملاً دست خودمه.
مثال ساده: ترافیک همونه، ولی من پادکست موردعلاقهم رو میذارم، نفس میکشم، و روزم رو با آگاهی شروع میکنم، نه با غر.
این جمله از دل فیزیک کوانتوم میاد، نه فقط از قانون جذب. همه چیز انرژیه — افکار، احساسات، حتی بدن ما.
وقتی در حالت ترس، خشم یا نگرانی میمونم، همون فرکانس رو پخش میکنم و چیزهایی جذب میکنم که اون فرکانس رو تأیید کنن.
اما وقتی عمداً حس قدردانی یا آرامش رو انتخاب میکنم، واقعیت اطرافم هم کمکم شروع میکنه به هماهنگ شدن با اون انرژی.
مثال: یه روز با استرس ایمیلها رو جواب میدم، جوابهای سرد میاد. روز بعد، با لبخند و قدردانی، همون آدمها نرمتر رفتار میکنن. انرژی، زبان جهانیه.
یکی از بزرگترین توهمها اینه که فکر میکنیم «وقتی فلان چیز رو بهدست بیارم، اونوقت خوشحال میشم.»
ولی مغز همیشه آینده رو عقبتر میبره. در واقع، حس کافیبودن همون لحظهای میاد که تصمیم میگیری ازش فرار نکنی.
وقتی این جمله رو میگم، بدنم شُل میشه، استرسم پایین میاد، و خلاقیتم بالا میره.
از جای «کمبود» بیرون میام و وارد جای «کمال فعلی» میشم — یعنی همین من، با همهی نقصهام، الان هم کافیام برای قدم بعدی.
مثال: بهجای گفتن «باید فلان مدرک رو بگیرم تا پیشرفت کنم»، میگم «الان هم دارم رشد میکنم، فقط قدم بعدی رو برمیدارم.»
وقتی گیر میکنیم، معمولاً دلیلش اینه که مغز فقط راههای قدیمی رو میبینه. ولی واقعیت پر از مسیرهاییه که هنوز از فیلتر باورهای ما رد نشده.
با گفتن این جمله، مغز رو باز میکنی تا راههای جدید رو ببینه.
انگار یه نوتیف به ناخودآگاهت میدی: «اگه یه ایده یا آدم جدید سر راهم اومد، حواسم باشه!»
مثال: یه مسئله کاری قفل شده بود. بعد از گفتن همین جمله، همون روز یکی از همکارا بیخبر یه راه جدید پیشنهاد داد که کل پروژه رو جلو انداخت.
۱. هنوز تو تخت، قبل از گوشی، سه تا نفس عمیق.
۲. هر جمله رو با احساسش بگو، نه صرفاً تکرار.
۳. برای هر جمله ۲ دقیقه تجسم کن.
در اولی، ببین خودت داری روزت رو هدایت میکنی.
در دومی، حس کن چه انرژیای میخوای پخش کنی (مثلاً آرامش یا تمرکز).
در سومی، حس کن همین الآن کامل و آرومی.
در آخری، به موقعیتی فکر کن که درش گیر کردی، و حس کن راههای تازه داره باز میشه.
۴. کل تمرین حدود ۷ تا ۱۰ دقیقهست.
۵. بعدش یه کلمهی روز بنویس — مثلاً وضوح، آرامش، شجاعت، تمرکز.
هفته ۱: فقط اجرای ساده. مهمترین چیز، ثباته. هر روز، بدون استثنا.
هفته ۲: بعد از هر جمله، حس فیزیکی اون رو در بدن پیدا کن (آرامش، گرما، سبکی).
هفته ۳: آخر تمرین، یه جمله یادداشت کن:
«امروز چطور میتونم از این حالتِ آگاه استفاده کنم؟»
و یه اقدام کوچیک بنویس.
هفته ۴: عصرها ۳ خط مرور بنویس: امروز کِی از کنترل خارج شدم، کِی تونستم خالق باشم؟
من خالق سرنوشتم هستم.
انرژی من واقعیت منو میسازه.
من همین حالا کامل و کافیم.
من به بینهایت امکان وصلم.
اگه هر روز این چند دقیقه رو جدی بگیری، اولش شاید حس خاصی نگیری، ولی بعد از یکی دو هفته یه چیز ظریف عوض میشه: کمتر درگیرِ اتفاقا میشی، بیشتر خونسردی، و یه جور حس هدایت از درون میاد.
همون چیزیه که دکتر جو دیسپنزا میگه: وقتی افکار و احساسات رو هماهنگ میکنی، بدن و واقعیت بیرونت هم شروع میکنن به تطبیق با اون هماهنگی.
پس همین امشب تصمیم بگیر:
فردا صبح، قبل از لمس گوشی، فقط ۱۰ دقیقه وقت بذار برای برنامهریزی دوبارهی ذهن خودت.
زندگی بیرون هم بهمرور باهاش هماهنگ میشه.