
رونیز…
اون صدای روشن شدن موتور، برای من فقط صدای یه ماشین نیست…
صدای فرار از فکرای شلوغِ دنیاست.
یه وقتایی نصف شب، وقتی شهر خواب بود، فقط من بودم و جاده و نور چراغها…
پام روی گاز، موزیک بلند، شیشه نیمه باز…
و رونیزی که مثل یه رفیق قدیمی، بیحرف کنارم نفس میکشید.
چه روزایی که از شدت خوشحالی توی اتوبان تخت گاز رفتم و بادو سپردم به صورتم…
چه شبایی که دلم گرفته بود و کیلومترها فقط رانندگی کردم تا ذهنم آروم شه.

رونیز همیشه بود…
توی سرما و برف، زیر بارون، وسطِ گرمای تابستون، توی سکوتِ شب یا شلوغیِ روز… همیشه کنارم موند.
باهاش خندیدم، فکر کردم، حرص خوردم، حال خوب ساختم و از خیلی چیزا رد شدم
بعضیا ماشین سوار میشن…
ولی بعضیا با ماشینشون زندگی میکنن.
باهاش خاطره میسازن، درد دل میکنن، فکر میکنن ، فرار میکنن ، فریاد میزنن ، خیال پردازی میکنن و حال خوب پیدا میکنن.
برای من رونیز فقط یه 4×4 نیست…
یه رفیقِ خستهنشدنیه که صدای موتور و نور چراغهاش، بوی جاده و آزادی میده. 🚘