
صبح شنبه ۱۲ اسفند ماه ۱۴۰۴ بود؛ یک صبح سرد و زمستونی که بخار نفسهایمان در هوای پیست گم میشد. اما پشت فرمان کارت، این سرما تنها محرکی بود که اشتیاق برای "تختگاز" رفتن را دوبرابر میکرد. صدای انجینهای دو زمانه وقتی در دور بالا جیغ میکشیدند، تنها موسیقی متن این صبح بود؛ صدایی که به جای گوش، مستقیماً با آدرنالینِ توی رگهایم حرف میزد.
کلاه ایمنی را که پایین کشیدم، میدان دیدم محدود شد به یک نوار باریک از آسفالت و پیچهای تندی که انتظارم را میکشیدند. هر بار که پدال گاز را تا انتها کفِ اتاقک میفشردم، جی-فورسِ (G-Force) سنگینی را در پیچها روی بدنم حس میکردم که مدام میخواست من را از صندلی بیرون پرتاب کند. رانندگی اینجا یعنی جنگیدن با اصطکاک؛ باید روی لبهی تیغِ چسبندگی لاستیکها راه میرفتم، دقیقاً همانجایی که ترمز، فرمان و گاز در یک هارمونیِ مرگبار با هم ترکیب میشوند تا بهترین "لاین" را ثبت کنند.

هر دور، یک نبرد تنبهتن با زمان بود. هر بار که فرمان را در لحظهی آخر برای ورود به پیچ میچرخاندم و ماشین با یک تکانِ حسابشده "اسلاید" میکرد، حس میکردم مرز بین کنترل و رهایی چقدر باریک است. در کارتینگ آزادی، شنبهها معنیِ "شروعِ کاری" نمیدهند؛ اینجا محلِ تسویهحساب با پیست است. وقتی در نهایت از روی خط پایان رد شدم، با اینکه سرمای هوا هنوز توی صورتم بود، اما گرمایِ موتور و تپشِ تند قلبم، نشان میداد که دقیقاً همانجایی بودم که باید میبودم